من در فاجعه ای زنده ماندم که گلوله ای به تنم نخورده ، اما زخم تماشای این ویرانی حیاتم را روزی صدبار مصادره میکند .
یادم میمونه وقتایی که نیاز داشتم با یکی حرف بزنم ، نشستم تو تنهایی فقط با خودم فکر کردم .
من آن بودم که می گفتم به هر پرسش دو صد پاسخ ، کنون گر نام من پرسی جوابش را نمی دانم . .
خیلی پختگی میخواد که آدم بپذیره
نرسیدن ، شکست ، بیعدالتی و از دست دادن ، جزئی از زندگیه .