🍃🌺
#رهایی_از_شب
#ف_مقیمی
#قسمت_شصت_و_دوم
روسری ام در هوا معلق بود و باد آن را با صدای کوبیدن قدمهام میرقصوند.نفسهام به شماره افتاده بود .
حس میکردم او خیلی نزدیکم شده.
حتی صدای نفسهای شهوتناک وکثیفش رو میشنیدم.
خدایا راه خیابون کجا بود؟ پس چرا ازشر این کوچه های لعنتی راحت نمیشدم.با ترس و تمام سرعت داخل یک کوچه ی فرعی پیچیدم. اینقدر سرعتم زیاد بود که نزدیک بود در زمان پیچیدن به دیوار برخورد کنم.
با ناامیدی از خدا خواستم که منو نجاتم بده ..دلم نمیخواست با دستهای شهوت آلود این نامرد، بلایی به سرم بیاد.
این کوچه اینقدر خلوت و تاریک بود که به اون شهامت حرف زدن داد:
واستا...مگه سر اون کوچه منتظر من نبودی جیگر؟؟بخت بهت رو کرده..یک کم باهم یه گوشه خلوت میکنیم و بعد ..
تمام موهای تنم از ترس و انزجار سیخ شد.
دیگه وقت سکوت نبود.حفظ شرافتم مهم تر از لو رفتنم پیش حاج مهدوی بود.
با تمام توان فریاد زدم:
_برو گمشوووو کثافت. ..گمشوو عوضی.
بعد در حالیکه عقب عقب میرفتم گفتم بخدا دستت بهم بخوره خونت حلاله آشغال..
او مثل یک گرگ گرسنه آروم آروم نزدیکم میشد ..
پس چرا همسایه ها بیرون نمیریختند؟؟ چرا هیچ کس کمکم نمیکرد.؟؟
هی پشت سرهم جیغ میکشیدم :بابا مسلمونها کمکک....این بی همه چیز خدانشناس میخواد اذیتم کنه..
یکی سرش رو از پنحره بیرون آورد و خطاب به من گفت چیه؟
من که انگار دنیا رو بهم داده باشند با جیغ وگریه گفتم این مرتیکه دنبالم راه افتاده تورو خدا کمکم کنید..
مرد گفت : غلط کرده بی ناموس.گمشو گورتو گم کن.الان میام پایین. .
با خودم گفتم الان این نامرد میزنه به چاک ولی با وقاحت تموم رو به اون مرد، با الفاظ زشتی گفت.:ببند دهنتومرتیکه ی....
زنمه..دعوامون شده تو رو سننه..؟؟
من که از تعجب و وحشت نزدیک بود بمیرم گفتم :دروغ میگه بخدا...کمکم کنید
مردک لات مثل مار زخمی به سمتم هجوم آورد وتا خواستم از چنگالش فرار کنم روسریم رو چنگ زد و مچاله اش کرد.بادیدن موهام چشمانش برق کثیفی زد وبازومو گرفت .به سمتش برگشتم و با کیفم محکم به سرو صورتش ضربه میزدم.او یقه ی مانتوم رو کشید تا شاید قبل از رفتن لذتی از سفیدی گردنم ببرد و من با تمام قدرت سیلی محکمی به صورتش زدم و سعی کردم از چنگالش فرار کنم که پام به چیزی برخورد کرد و باصورت زمین خوردم..
مرد پشت پنجره با چیزی شبیه قفل فرمون بیرون اومد و نردیک او شد.در یک لحظه کوچه مملو از جمعیت شد..گرگ قصه میخواست فرار کنه که پایش رو گرفتم و اوهم به زمین افتاد. چند نفری خواستند بریزن سرش و بگیرنش که او چاقو درآورد و بعد باصدای ناله ی یک نفر فریاد زد برید کنار..هرکی بیاد میزنمش..
مردی میانسال روی زمین افتاد و به دنبال او همه با جیغ وفریاد و صدا کردن اهل بیت به سمتش دویدند وهمه فراموش کردند که عامل این نا امنی فرار کرد!
به سختی روی زمین نشستم .
احساس میکردم بالای لبم میخاره.
چند خانوم به سمتم اومدند.
یکی از آنها گفت:دماغت داره خون میاد
من حواسم به خودم نبود.فقط سعی میکردم در میون همهمه ی اونجا، مردی که چاقو خورده بود رو ببینم که چه بلایی سرش اومده. انگار نه انگار که اینجا همون کوچه ی سوت وکور چند دقیقه ی پیشه!!
خانوم دیگری به سرعت نزدیکم شد ودرحالیکه روسریم رو سرم مینداخت با اکراه گفت:وای تمام سرو کله ت خونیه..
بی اعتنا به حرفش پرسیدم :اون آقا چه بلایی سرش اومد؟
زن گفت:اون بیشرف، با چاقوزده تو بازوش..زنگ زدیم الان اورژانس و پلیس میاد.تو خوبی؟
چطور میتونستم خوب باشم! بخاطر من یک نفر آسیب دیده بود!!!درسته من نجات پیدا کردم ولی یک نفر داشت درد میکشید. به طرفش رفتم ولی اینقدر دورو برش شلوغ بود که نمیتونسم ببینمش..همون زن منو عقب کشید و یک گوله دستمال کاغذی جلوی صورتم آورد. دستمالها رو از دستش گرفتم و باحالی خراب نگاهش کردم.دختر بچه ای با یک پارچه ی بلند سیاه نزدیکم اومد ودر حالیکه گوشه ی مانتومو میکشید گفت:خاله خاله.بیا این چادر وسرت کن.مانتوت پاره شده نامحرما میبیننت.
اوووه مانتوم!!تازه یادم افتاد! !
ادامه دارد...
#رهایی_از_شب
#ف_مقیمی
#قسمت_شصت_و_سوم
نگاهی به چادر در دست او انداختم و یاد چادر خودم افتادم که ساعتی پیش با بی انصافی داخل کیفم حبسش کردم!!
دلم گرفت .
باشرمندگی به سمت کیفم رفتم و از داخلش چادرم رو در آوردم.همه ی مردم با نگاهی متعجب بهم خیره شدند. زنی که روسریم رو سرم کرده بود نزدیکم شد و نچ نچ کنان گفت:
وااا چادر داشتی؟! خوب چادرتو میندازی تو کیفت با این سرو شکل این وقت شب میای تو محل همین میشه دیگه!! امان از دست شما دخترها
و بعد رفت سراغ زنهای محل و باهم درباره ی من پچ پچ کردند.
چه شرایط سختی بود.
از شرم نمیتونستم سرم رو بالا بگیرم.دانه های درشت اشکم یکی بعد از دیگری پایین میریخت.
نمیدونم دلم از زهر کلام اون زن سوخت یا از مجازاتی که به واسطه ی بی حرمتی کردن به چادرم شامل حالم شده بود! هرچه بود حقم بود..و من تاوان سختی دادم.خیلی سخت.
بیشتر از این نمیتونستم سنگینی نگاه اونها رو تحمل کنم.با بدنی کوفته و چشمانی گریان به سمت انتهای کوچه راه افتادم.
ماشین اورژانس از کنارم رد شد.حتی روی تشکر کردن از اون مرد بینوا که بخاطر من اسیب دیده بود رو هم نداشتم.
اینبار برام مهم هم نبود که صدای گریه هام بلند شه.چادرم رو محکم چسبیده بودم و در تاریکی کوچه ها، های های گریه میکردم.من به هوای چه کسی وبه چه قیمت خودم رو درگیر اینهمه خطر و عذاب کرده بودم؟! تا کی میخواستم بخاطر عشقی نافرجام اینهمه خطر رو به جون بخرم و از بی توجهی او، تحقیر بشم.؟؟؟
اگر امشب بلایی سرم میومد چی؟ اون وقت همین حاج مهدوی اصلا یک نگاه هم بهم مینداخت؟! در دلم خطاب به خدا گفتم:خدایااا خستم!!!
از اینهمه دویدن و نرسیدن خستم..همه تنهام گذاشتن.تو هم تنهام گذاشتی.از یچگی..از وقتی مادرم رو ازم گرفتی دستامو ول کردی.اولا فک میکردم حاج مهدوی و فاطمه رو تو واسم فرستادی ولی اشتباه فکر میکردم.اونا رو فرستادی تا بیشتر دقم بدی.تا بهم بفهمونی اینا بنده های خوبم هستن.تو لیاقتشونو نداری..
وسط گله گذاریهام یادم افتاد که چقدر جملاتم شبیه پانزده سال پیشم شده.!! اون زمانها هم به همین نتیجه رسیده بودم و از همون وقت بین من و خدا فاصله افتاد..
دوباره خواب آقام یادم افتاد و به دنبالش لحظه ی افتادن روسریم تو محشر چند دقیقه ی پیش بخاطرم اومد و ازته دل اشک ریختم.
نمیدونم تا بحال اشک از ته دل ریختید یانه.؟!
وقتی از ته دل گریه میکنی اشکهات صورتت رو میسوزونند...
همچنان در میان کوچه های پیچ در پیچ گم شده بودم.و برام اصلا اهمیتی نداشت که راه خروج از این کوچه ها کدومه.به نقطه ای رسیده بودم که هیچ چیزی برام اهمیت نداشت! فقط دلم میخواست نباشم! با این خفت وخواری وتنهایی نباشم!
رسیدم به پیچ کوچه.
همون کوچه ای که تا چند دیقه پیش داشتم با ترس میدویدم ! ! ناگهان محکم خوردم به یک تنه ی سخت وخوش بو!!!
از وحشت جیغ زدم.
در میان هق هق و جیغم حاج مهدوی رو دیدم که با نگرانی و تعجب نگاهم میکرد.دیگه از این بدتر نمیشد! فقط پیش او آبرو داشتم که اون هم رفت....
او بی خبر از همه جا عذرخواهی کرد.
در اوج نا امیدی مقابلش زانو زدم و با بیتابی گریه کردم.
چند دقیقه گذشت واو مات ومبهوت از رفتارات من در سکوت به هق هقم گوش میداد.
من با کلمات بریده بریده تکرار میکردم:حاج ...اقا...حا..ج اقا
او مقابلم نشست. سرم پایین بود.نگران و محجوب جواب داد:بله؟ ؟ ...چی شده؟
سرم رو بالا گرفتم و با صورتی که مالامال اشک بود نگاهش کردم.
از گریه زیاد سکسکه ام گرفت بود و مدام تکرار میکردم:حاجج آ...قا..
او انگار تازه منو شناخت.
به یکباره چشمانش درشت شد و حیرت وتعجب جای نگرانی رو گرفت.
پرسید:شما هستی؟ شما.؟؟ شما دوست خانوم بخشی نیستی؟
ادامه دارد...
🍃🌺
#رهایی_از_شب
#ف_مقیمی
#قسمت_شصت_و_چهارم
حاج مهدوی پرسید:شما دوست خانوم بخشی نیستی؟؟
من از شرم آبروم بجای جواب دوباره گریه از سر گرفتم. او با یک الله اکبر از جا بلند شد و گفت:اینجا چیکار میکنید؟
وقتی دید همچنان بجای جواب سوالش هق هقم بیشتر میشه گفت:استغفرالله..بلند شید..بلند شید از روی زمین.صورت خوشی نداره.پاهام درد میکرد.به سختی بلند شدم و سرم رو پایین انداختم.او از جیبش یک دستمال گل دوزی شده ی تمیز درآورد و مقابلم گرفت:صورتتون خونیه!
دستمال رو گرفتم و اون رو بوییدم.حیف این دستمال بود که کثیفش کنم.جوری که متوجه نشه گذاشتمش تو کیفم.
و از داخل کیفم دستمال درآوردم و صورتم رو پاک کردم.ولی لخته های خون در صورتم خشک شده بود.
حاج مهدوی آهی کشید و با همون ژست همیشگی پرسید: میخواین ببرمتون درمانگاه؟
با لبخندی تلخ گفتم:هنوز هزینه ی درمانگاه جنوب رو باهاتون تسفیه نکردم.
او نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وسرش رو تکون داد.
شرمنده بودم شرمنده تر شدم.!
او یک قدم جلو اومد و گفت:
_اینجا این وقت شب کجا میرفتید؟ یادمه گفته بودید پیروزی زندگی میکنید.
سکوت کردم.حتی روی نگاه کردن به او را نداشتم.
او آهی کشید و در حالیکه میرفت گفت:زیاد اینحا نایستید.برای بانویی مثل شما این وقت شب خیلی خطرناکه..
با وحشت و اضطراب گفتم:حاج آقا..
برگشت نگاهم کرد.گفتم من گم شدم.میشه باهاتون تا یه جایی بیام..قول میدم ازتون فاصله بگیرم...
اجازه نداد جملمو تموم کنم.اخم دلنشینی کرد و گفت:همراه من بیاین.
پشت سرش راه افتادم.اشکم بند نمی اومد.خیلی زود رسیدیم به خیابون اصلی.
میان راه توقف کرد وبه طرفم برگشت.رو به زمین گفت:مطمئنید که احتیاجی به درمانگاه ندارید؟
وقتی دید ساکتم به سرعت به سمت ماشینش رفت. من همونجا ایستاده بودم که صدا زد:تشریف نمیارید؟؟
با دودلی و اضطراب سمتش رفتم.با خودم فکر کردم چطور ماشینش رو در این محل خطرناک و بی درو پیکر پارک کرده!؟ نمیترسید که کسی ماشینش رو ببره؟! یا قطعاتش رو بدزده؟ او در عقب را باز کرد و با حالتی عصبی اما محترمانه گفت:بفرمایید لطفا.بنده میرسونمتون.
سوار شدم.بینیم به شدت درد میکرد و چانه ام میسوخت.هیچ حس خوبی نسبت به صورتم نداشتم.از داخل کیفم آینه ی کوچک جیبیم رو درآوردم و با دیدن صورتم ناخوداگاه گفتم:وااای! !
او در حالیکه کمربندش رو می بست با لحنی سرد پرسید:اتفاقی افتاده؟
من با دو دلی و شرمندگی گفتم:
__ ببخشید شما داخل ماشینتون آب دارید؟
او با دقت به اطراف ماشینش نگاه کرد و بی آنکه سرش رو به طرفم برگردونه گفت:دارم ولی گمونم گرم باشه.تو مسیر براتون خنکش رو میخرم
با عجله گفتم:نه نه برای خوردن نمیخوام.میخواستم صورتم رو بشورم.
او بطری آب رو به سمتم تعارف کرد.در ماشین رو باز کردم و دستمالم رو آغشته به آب کردم و صورتم رو شستم.دستم رو نزدیک بینی ام نمیتونستم ببرم چون خیلی درد میکرد.بی اختیار گفتم اگه بینیم شکسته باشه چی؟
او با صدایی نجوا مانند در حالیکه متفکرانه به خیابون نگاه میکرد گفت:اول میریم درمانگاه.
گفتم:نه نمیخوام دوباره شما رو تو زحمت بندازم.خودم فردا میرم.
او بی آنکه جوابم رو بده ماشین رو روشن کرد.در عقب رو بستم و ناراحت از برخورد سرد او سکوت کردم.
دقایقی بعد مقابل یک درمانگاه توقف کرد.
گفتم:حاج آقا من که گفتم درمونگاه نمیام!
او در حالیکه کمربندش رو باز میکرد و از ماشین پیاده میشد گفت:رفتنش ضرری نداره.در عوض خیالتون راحت میشه.
به ناچار پیاده شدم ولی در رو نبستم.
پول زیادی همراهم نبود.
با اصرار گفتم:حاج آقا لطفا سوار شید من خوبم!
او نگاهی گذرا به من کرد و با حالتی عصبی گفت:نگران نباشید! نمیزارم زیر دینم بمونید!
انگار هنوز بابت رفتار اون روزم ناراحت بود.چون رفتار اون روزم روبه رخم میکشید.با دلخوری جواب دادم:بحث این حرفها نیست.باور کنید حوصله ی درمونگاه رو ندارم. دلم میخواد زودتر برم خونه.خواهش میکنم درکم کنید.
او سکوت معنا داری کرد!!
تمام حواسم به او بود.حرکاتش شبیه کسانی بود که خیلی به خودشون فشار می آوردند چیزی بگن ولی نمیتونستند.من حدس میزدم چی تو ذهنشه.هرچه باشد او منو با اون سرو شکل خونی تو کوچه پس کوچه های اون محله ی ترسناک دیده بود و قطعا فکرهای خوبی نمیکرد.باید چی کار میکردم؟ کاش ازم میپرسید؟! خب اون وقت من چه جوابی داشتم بهش بدم؟! بگم دنبال تو بودم که اون مرتیکه خفتم کرد؟!
بعد نمیگه تو غلط کردی دنبالم راه افتادی؟
او در سکوت و خودخوری به نقطه ای از آسمان خیره شده بود.دلم میلرزید..
ناگهان بی مقدمه گفت:
-چرا منو تعقیب میکنید؟
ادامه دارد...
هدایت شده از موعود(عج)
1_6203683.mp3
185.8K
💠ادعیه_ماه_مبارک_رمضان
💠دعای روز هفدهم ماه مبارک رمضان با نوای دلنشین استاد موسوی قهار
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸
🌸🌸
#راه مهدوی
⭐ امام زمان (عج ) خواندن کدام دعا را در ماه مبارک رمضان سفارش کردند ؟
✔ جواب:
امام زمان خواندن 2 دعا را در ماه مبارک رمضان سفارش کردند:
💠 1-دعای اللهم ادخل علی اهل القبور... :
✳ امام زمان (عج) در جریان تشرفی در ماه مبارک رمضان فرمودند:
✳ دعای اللهم ادخل علی اهل القبور السرور. ... را زیاد بخوانید زیرا در حقیقت این دعا برای فرج ماست و استجابت کامل آن در زمان ظهور خواهد بود.
📚 منبع:
کتاب ملاقات با امام زمان ص 286
💠 از دیگر فضایل این دعا این است که شيخ كفعمى در مصباح و بلد الامين و شيخ شهيد در مجموعه خود از حضرت رسول صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه آن حضرت فرمود:
💠هر كه اين دعا را در ماه رمضان بعد از هر نماز واجبى بخواند حق تعالى بيامرزد گناهان او را تا روز قيامت و دعا اين است:
اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ
اللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ اللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ
اللَّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيَانٍ
اللَّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدِينٍ
اللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ
اللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ
اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ
اللَّهُمَّ أَصْلِحْ كُلَّ فَاسِدٍ مِنْ أُمُورِ الْمُسْلِمِينَ
اللَّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِيضٍ
اللَّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنَا بِغِنَاكَ
اللَّهُمَّ غَيِّرْ سُوءَ حَالِنَا بِحُسْنِ حَالِكَ
اللَّهُمَّ اقْضِ عَنَّا الدَّيْنَ وَ أَغْنِنَا مِنَ الْفَقْرِ
إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
✳ 2-دعای افتتاح:
✳امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خطاب به شیعیان نوشتند:
💠 این دعا را در تمام شب های ماه رمضان بخوانید، زیرا فرشته ها به آن گوش می دهند و برای خواننده آن طلب آمرزش می کنند
📚 منبع:
صحیفهٔ مهدیّه، بخش ۵، دعای ۸
💠این دعا دارای مضامین و معانی بلندی است؛ و مخصوصا اطلاعات ارزشمندی در ارتباط با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در اختیار ما می گذارد، و نیز تصاویر زیبایی از عالم پس از ظهور ارائه میدهد. چه نیکوست که همراه با خواندن این دعا به ترجمه و معنای آن نیز توجه کنیم.
💠 برای خواندن دعای افتتاح به مفاتیح الجنان اعمال شب های ماه رمضان مراجعه کنید.
🍃ألـلَّـهُـمَــ عَـجِّـلْ لِـوَلـیِـکْ ألْـفَـرج🍃
هدایت شده از موعود(عج)
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀🌸
🌸🍀
💀مدعیان دروغین💀
✅به چه دلیل باید مدعیان مهدویت را شناخت؟
✳️بررسی احوال این افراد عمدتا شیاد چه ثمره و فایده ای برای ک سی که در باب شناخت مهدی موعود می کوشد به دنبال دارد؟ آیا بهتر نیست با طرد اینگونه افراد و نپرداختن به آنها ایشان را به زباله دان تاریخ روانه نمود و وقت خویش را به امری دیگری اختصاص داد؟
✅حق این است که بحث در خصوص احوال این جماعت و شناختن ایشان خالی از لطف نیست بلکه اهمیتی بس فراوان دارد به همین روی قبل از ورود به تبیینِ گزارشِ مختصری از این افراد، لازم است تا دلایل اهمیت بحث از ایشان را مطرح نمائیم.
✅به هر روی سر اهمیت این بحث در اموری نهفته است که به برخی از آنها اشاره می شود:
✳️شناخت دقیق تر اصول مهدویت
شکی نیست که شناخت امام زمان بر هر شیعه ای لازم و ضروری است تا جائی که در اعتقاد شیعه و بلکه مسلمین، به حکم احادیث فراوانی که در این باب وجود دارد؛
مرگ بدون شناخت امام زمان(عج) برابر با مرگ جاهلیت شمرده شده است.
(ر.ک: اصول کافی، ج ۱، ص ۳۷۷ و … )
✳️حال آیا بدون شناخت این مدعیان دروغین می توان شناخت دقیقی از مهدی حقیقی فراهم نمود؟
✅پاسخ منفی است و همانطور که «طلا شناس» تبحر خاصی در شناخت فلزات بدلی دارد «مهدی شناس» نیز نگاه نافذی در کنار نهادن مهدیان تقلبی داشته و دقتی مثال زدنی در شناخت مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف دارد
.
✳️به راستی افراد بسیاری بوده اند که به جهت نشناختن این جماعت و شگرد آنان در فریب مردم، فریب آنها را خورده اند و فلزی ناچیز و بی بها را به جای طلای ناب بی قیمتی قرار داده و از این طریق خود را در وادی «مرگ جاهلیت» داخل نموده اند.
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
🍀🌸🍀🌸
🌸🍀
#استاد فاطمی نیا
✅پسر یکی از بزرگان علما که در زمان خودش استادالعلما بود، برای تعریف میکرد:
✅«به پدرم گفتم پدر تو دریای علم هستی. اگر بنا باشد یک نصیحت به من بکنی چه میگویی؟
میگفت پدرم سرش را انداخت پایین. بعد سرش را بالا آورد و گفت آبروی کسی را نبر!» الان در زمان ما هیئتیها، مسجدیها و مقدسها آبرو میبرند.
✅عزیز من اسلام میخواهد آبروی فرد حفظ شود. شما با این مشکل داری؟
دقت کنید که بعضیها با زبانشان میروند جهنم.
✅روایت داریم که میفرماید اغلب جهنمیها، جهنمی زبان هستند. فکر نکنید همه شراب میخورند و از دیوار مردم بالا میروند. یک مشت مؤمن مقدس را میآورند جهنم. ای آقا تو که همیشه هیئت بودی! مسجد بودی! بله. توی صفوف جماعت مینشینند آبرو میبرند.
✅امیرالمؤمنین به حارث همدانی میفرماید:
اگر هر چه را که میشنوی بگویی؛ دروغ گو هستی.
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
🌸🍀🌸🍀🌸
🍀🌸🍀
#تزکیه نفس خود سازی
✅ وظایف منتظران
⬅️دو وظیفه از وظایف منتظران یعنی «اصلاح نفس» و «اصلاح جامعه» از نظر گذرانده شدند اینک به تبیین سومین وظیفه منتظران حقیقی می پردازیم.
⬅️سومین وظیفه منتظران، «شناخت منتظَر» و امام زمان عجل الله تعالی فرجه است؛ روزی امام حسین علیه السلام بر اصحاب خود وارد شدند، بعد از حمد خدا و درود بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «ای مردم! خداوند بندگان را نیافرید مگر برای اینکه او را بشناسند، زمانی که او را شناختند، او را پرستش کنند و هنگامی که او را پرستش کردند، با عبادت و پرستش او از بندگی غیر او بی نیاز گردند. مردی عرض کرد: ای پسر پیامبر! پدر و مادرم فدای شما باد، معرفت خداوند چیست؟ فرمود:
شناخت اهل هر زمانی نسبت به امامشان، امامی که طاعت او بر آنان واجب است.» (بحارالانوار، ج ۵، ص ۳۱۲)
✅آری بدون شناخت حقیقی امام زمان، شناخت خداوند متعال نیز ممکن نیست و نتیجه این جهل خارج شدن از سعادت حقیقی است به همین روی بر منتظران حقیقی لازم است امام منتظَر خویش را بشناسند و به عظمت و جایگاه او در نظام هستی واقف باشند.
چرا که تنها به واسطه این شناخت است که سایر اوصاف منتظِر حقیقی در ما شکل می گیرد و الا اگر نسبت به مقام امام جاهل باشیم نه تنها منتظِر او نیستیم بلکه باید خویش را در حلقه مردمان عهد جاهلیت جای دهیم! به همین روی در روایت صحیح از حضرت رسول صلی الله علیه و آله وارد شده است:
✳️«من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه، هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است.»✳️
(بحار الانوار، ج ۸، ص ۳۶۸)
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
🍀🌸🍀🌸
🌸🍀
#یونس_ندامت
🎬قسمت اول:
✅میدانید توبهی انسان وقتی به درد میخورد که بوسیلهی عذاب یا غیر عذاب از دنیا نرفته باشد، و تا از دنیا نرفته است میتواند به طرف خدا بیاید و توبه کند.
ولی این یک معجزه بود که روبیل، مومن این قوم، بماند و آنها را نصیحت کند و وادار کند که بیایند به طرف خدا و توبهشان به درد بخورد؛ (چون) عذاب تا بالای سرشان آمد.
✳️حتی قبل از عذاب، هشدار و مقدمهی عذاب آمد، مقدمه این بود که یک باد عجیب و غریبی آمد، همهی منطقهی عذاب را گرفت و همه آن را دیدند، ولی هنوز آن عذاب اصلی که باید میآمد تا اینها را از بین ببرد نیامده بود، و اینها تقریبا صدهزار نفر جمعیت بودند، حتی تعداد جمعیت بیشتری هم گفتهاند به حرف آن مؤمن گوش دادند، و توبه کردند و آمدند
حیوانات را از بچههایشان، و همین طور مادران را از بچههایشان جدا کردند و همه به سروصدا و ناله درآمدند تا اینکه خداوند به ملائکه و اسرافیل دستور داد عذاب را بردارند و آنها هم عذاب را بردند به سمت کوهها و اینگونه الحمدالله این قوم سالم ماندند.
✅در مورد خود حضرت یونس آمده؛ وقتی یونس بن متی (ع) پیغمبر این قوم شد عمرش سی سال بود که از طرف خدا مامور شد ولی در میان پیغمبران او را حدت میگرفت یعنی از بین بقیهی پیغمبران، او گاهی عصبی میشد، و خیلی صبرش کم بود و مدارایش با مردم کم بود. بر خلاف پیغمبر اسلام (ص) که خودش فرمود:
هیچ پیغمبری مثل من (اذیت) قومش را تحمل نکرد. پیغمبر اسلام این همه اذیت تحمل کرد ولی قومش را یک نفرین نکرد.
ابوجهل شکمبهی شتر را در حال سجود روی سر پیغمبر میاندازد، یک همچنین رفتارها و اذیتها پیامبر اسلام را میکردند،
پیشانیاش را شکستند و… .ولی (ایشان) نیامد مثل حضرت یونس برای قومش طلب عذاب کند یا نفرین کند. لذا رفتن به شکم ماهی برای حضرت یونس یک تنبیه بود.
✅نکته مهم دیگر که می توان از داستان حضرت یونس برداشت کنیم؛ اینکه چقدر خداوند ارحم الرحمین است.
از مهربانی مادر به فرزندش، خداوند مهربانتر است. این از مهربانی خدا بود که دستور داد عذاب بر طرف شود تا اینها معذب نشوند. ما یک همچنین خدایی داریم. ما چقدر دربارهی مهربانی خدا فکر کردهایم؟؟؟
🍃فاستجبنا له؛ اجابت کردیم.
این هم مهربانی خدا را نشان میدهد .🍃
✳️درست است که پیغمبرش را تنبیه کرد ولی باز پیغمبرش را از شکم ماهی بیرون آورد و قومش را هم از عذاب نجات داد.
در مورد بازگشت حضرت یونس به سوی قومش.
📙 از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که فرمود:
"رجع یونس الی قومه فاخبرهم ان الله اوحی الیه انه منزل العذاب علیکم یوم الاربعا فی شوال فی وسط الشهر بعد طلوع الشمس".
البته این رجوع یونس به قومش زمانی است که با طلموخا، وقتی از قومش دور شدند خداوند فرمود: "برو به اینها خبر بده که روز چهارشنبه پانزدهم ماه شوال بعد از طلوع آفتاب این عذاب خواهد آمد."
ولی تکذیب کردند چون ایمان نیاورده بودند و حضرت را از آن✳️ قریه بیرون کردند.
وقتی حضرت یونس به روبیل گفته بودند که یک همچنین عذابی هست،
روبیل گفت:
با ما همینجا باش اینها هدایت میشوند. ولی یونس گوش نداد و با طلمیخا بیرون رفت.
عذاب که رفع شد هم طلمیخا و هم یونس (ع) گفتند که ما چگونه برگردیم؟
✳️چون ما گفته بودیم عذاب میآید و از خدا مطالبهی آن را داشتیم ولی حرف روبیل پیش رفته بود.
(روبیل) به آنها (قوم یونس) گفته بود از خداوند بخواهید و آنها هم خواستند و خدا هم صداقت آنها را دید. رفعوا الی السماء رؤسهم؛ یعنی سرهایشان را بلند کردند به سوی آسمان، البته این وقتی بود که طوفان زرد رنگی را که از طرف مشرق آمده بود اینها کاملا احساس کردند و استغفار کردند.
ادامه دارد........
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12