🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀
🌸🍀
#تشرف
✅تشرف تاجر اصفهانی و طیّ الارض با جناب هالو
حاج آقا جمال الدین(ره) نقل می فرمود:
« من برای نماز ظهر و عصر به مسجد شیخ لطف الله ، که در میدان شاه اصفهان واقع است، می آمدم. روزی نزدیک مسجد جنازه ای را دیدم که می برند و چند نفر از حمالها و کشیکچی ها همراه او هستند. حاجی تاجری، از بزرگان تجار هم که از آشنایان من است پشت سر آن جنازه بود و به شدت گریه می کرد و اشک می ریخت.
من بسیار تعجب کردم چون اگر این میت از بستگان بسیار نزدیک حاجی تاجر است که این طور برای او گریه می کند، پس چرا به این شکل مختصر و اهانت آمیز او را تشییع می کنند و اگر با او ارتباطی ندارد، پس چرا این طور برای او گریه می کند؟
تا آن که نزدیک من رسید، پیش آمد و گفت:
آقا به تشییع جنازه اولیاء حق نمی آیید؟ با شنیدن این کلام، از رفتن به مسجد و نماز جماعت منصرف شدم و به همراه آن جنازه تا سر چشمه پاقلعه در اصفهان رفتم. ( این محل سابقاً غسالخانه مهم شهر بود ) وقتی به آن جا رسیدیم، از دوری راه و پیاده روی خسته شده بودم.
در آن حال ناراحت بودم که چه دلیلی داشت که نماز اول وقت و جماعت را ترک کردم و تحمل این سختی را نمودم آن هم به خاطر حرف حاجی. با حال افسردگی در این فکر بودم که حاجی پیش من آمد و گفت: شما نپرسیدید که جنازه از کیست؟
گفتم:
بگو.
گفت:
می دانید امسال من به حج مشرف شدم. در مسافرتم چون نزدیک کربلا رسیدم، آن بسته ای را که همه پول و مخارج سفر با باقی اثاثیه و لوازم من در آن بود، دزد برد و در کربلا هم هیچ آشنایی نداشتم که از او پول قرض کنم. تصور آن که این همه دارایی را داشته ام و تا این جا رسیده ام؛ ولی از حج محروم شده باشم، بی اندازه مرا غمگین و افسرده کرده بود.
در فکر بودم که چه کنم. تا آن که شب را به مسجد کوفه رفتم. در بین راه که تنها بودم و از غم و غصه سرم را پایین انداخته بودم، دیدم سواری با کمال هیبت و اوصافی که در وجود مبارک حضرت صاحب الامرعلیه السلام توصیف شده، در برابرم پیدا شده و فرمودند:
چرا این طور افسرده حالی؟
عرض کردم:
مسافرم و خستگی راه سفر دارم.
فرمودند:
اگر علتی غیر از این دارد، بگو؟ با اصرار ایشان شرح حالم را عرض کردم.
در این حال صدا زدند: هالو.
دیدم ناگهان شخصی به لباس کشیکچی ها و با لباس نمدی پیدا شد. ( در اصفهان در بازار، نزدیک حجره ما یک کشیکچی به نام هالو بود ) در آن لحظه که آن شخص حاضر شد، خوب نگاه کردم، دیدم همان هالوی اصفهان است.
حضرت به او فرمودند:
« اثاثیه ای را که دزد برده به او برسان و او را به مکه ببر » و خودشان ناپدید شدند.
آن شخص به من گفت:
در ساعت معینی از شب و جای معینی بیا تا اثاثیه ات را به تو برسانم.
وقتی آن جا حاضر شدم، او هم تشریف آورد و بسته پول و اثاثیه ام را به دستم داد و فرمود: درست نگاه کن و قفل آن را باز کن و ببین تمام است؟ دیدم چیزی از آنها کم نشده است.
فرمود:
برو اثاثیه خود را به کسی بسپار و فلان وقت و فلان جا حاضر باش تا تو را به مکه برسانم.
من سر موعد حاضر شدم. او هم حاضر شد. فرمود:
پشت سر من بیا. به همراه او رفتم. مقدار کمی از مسافت که طی شد، دیدم در مکه هستم.
فرمود:
بعد از اعمال حج در فلان مکان حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقای خود بگو با شخصی از راه نزدیکتری آمده ام، تا متوجه نشوند.
ضمناً آن شخص در مسیر رفتن و برگشتن بعضی صحبتها را با من به طور ملایمت می زدند؛ ولی هر وقت می خواستم بپرسم شما هالوی اصفهان ما نیستید، هیبت او مانع از پرسیدن این سؤال می شد.
بعد از اعمال حج، در همان مکان معین حاضر شدم و او هم مرا، به همان صورت به کربلا برگرداند.
در آن موقع فرمود: حق محبت من بر گردن تو ثابت شد؟ گفتم: بلی.
فرمود: تقاضایی از تو دارم و موقعی که آن را از تو خواستم انجام بده. او رفت.
تا آن که به اصفهان آمدم و برای رفت و آمد مردم نشستم. روز اول دیدم همان هالو وارد شد. خواستم برای او برخیزم و به خاطر مقامی که از او دیده ام او را احترام کنم اشاره فرمود که مطلب را اظهار نکنم، و رفت در قهوه خانه پیش خادمها نشست و در آن جا مانند همان کشیکچی ها قلیان کشید و چای خورد.
بعد از آن وقتی خواست برود نزد من آمد و آهسته فرمود: آن مطلب که گفتم این است: در فلان روز دو ساعت به ظهر مانده، من از دنیا می روم و هشت تومان پول با کفنم در صندوق منزل من هست. به آن جا بیا و مرا با آنها دفن کن.
در این جا حاجی تاجر فرمود: آن روزی که جناب هالو فرموده بود، امروز است که رفتم و او از دنیا رفته بود و کشیکچی ها جمع شده بودند. در صندوق او، همان طور که خودش فرمود، هشت تومان پول با کفن 9او بود. آنها را برداشتم و الآن برای دفن او آمده ایم.
بعد آن حاجی تاجر گفت: آقا! با این اوصاف، آیا چنین کسی از اولیاء الله نیست و فوت او گریه و تأسف ندارد. »
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀
🍀🌸🍀🌸
🌸🍀
✳️داستان مسلمان شدن دختر کاستاریکایی و ازدواجش در مشهد
✳️مارسلای دیروزی یا ریحانه امروزی میگوید:
شخصی که مرقدش اینجاست، یک رهبر واقعی است که من را هدایت کرده و مراقب زندگیام نیز خواهد بود. راستش ما ایمان داریم که امام مهربانیها، حافظ همه قلبها و زندگیهایی است که نور ایمان و اسلام در آنها شعلهور است
به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) امامرضا(ع) همه را شیفته خود کرده است؛ چه مجاورانش را که نزدیک اویند و چه زائرانش را که از کیلومترها دورتر آمدهاند. روایت این هفته گره خورده به تحول درونی یک آدم و قصه جوانی که برای تحصیل، گذرش به خارج افتاد و با دختری آشنا شد. این جوان، معین حسینی است؛ تنها فرزند خانواده و عزیزدردانه مادر. از کودکی عاشق سفر کردن و جهانگردی بوده و بالاخره در یکی از همین سفرها با «مارسلا وارگاسسانتاماریا» آشنا شده است. ادامه این آشنایی، منجر به ازدواج میشود با یک شرط؛ مسلمان شدن عروس.
«مارسلا» در «لیمون»
مارسلا وارگاس سانتاماریا حالا بیستوسهساله است؛ در خانوادهای کمجمعیت و مسیحی بزرگ شده است با یک برادر و یک خواهر. او ساکن شهر لیمون کاستاریکاست اما برای ادامه تحصیل به دانشگاه شهر اولسان کره میرود و با معین میرحسینی آشنا میشود. تابهحال چیزی از ادیان دیگر نشنیده است اما در مراوده با معین، مسیر تازهای پیش رویش باز میشود. علاقه به معین و فکر شریک زندگی او بودن، دختر جوان را ترغیب میکند که بهدنبال شناخت بیشتری از اسلام باشد و رفتهرفته به دین اسلام علاقهمند میشود.
در جریان این آشنایی، چندبار پایش به ایران و شهر مشهد باز میشود. دیدن بارگاه رضوی و شنیدن از معجزههای زندگی امامرضا(ع)، تامل و تعمق او را در این آیین بیشتر میکند و تصمیمش را برای گرویدن به اسلام محکمتر.
در طول آشنایی با معین هر روز بیشتر جذب دین و آیین او میشود و به این نتیجه میرسد که اسلام را با جان و دل بپذیرد و همین است که چمدان سفرش را برای آمدن به ایران میبندد.
سفری دیگر
مارسلا عجیب دلشوره دارد و میداند که این سفر با همه سفرهای زندگیاش فرق دارد. چندبار داخل چمدانش را کنترل میکند که مبادا چیزی از قلم افتاده باشد. همهچیز هست. مهمتر از همه قرآن هم هست.
در مدت آشنایی با معین، انس عجیبی با قرآن گرفته و خیالش راحت است که قرآن در این سفر بزرگ، همراهش است.
قرآن را برمیدارد و به رسم ایرانیها توی سینی، کنار یک کاسه بزرگ آب میگذارد. کتابی که روشنایی است، دل او را هم روشن میکند و آراموقرار میگیرد.
از زیر قرآن رد میشود و حضرت مسیح به یادش میآید. از او میخواهد که فرمان زندگیاش را به دست آدمهای صالح و خوب بسپارد. مارسلا راهی مشهدالرضا میشود؛ شهری که معین از آنجا آمده است.
@Mawud12
«ریحانه »در «مشهد»
شرط، مسلمان شدن مارسلا بود اما زمان میخواست تا دین و آیینی دیگر را بهجای دین خود بپذیرد؛ اول اینکه خانوادهاش راضی نبودند. اصلا فکر نمیکرد روزی برسد که بخواهد به درخواست پسری خارجی، فرسنگها از خانوادهاش فاصله بگیرد.
مارسلا حالا در خانه مادربزرگیِ میرحسینی است؛ جایی که معین همه روزهای کودکی و نوجوانیاش را در آن گذرانده، کنار طاقچههای قدیمی و کمد دیواری آیینهای؛ البته حالا «ریحانه» نام دارد و برایمان تعریف میکند: مادرم معلم است. از کودکی بهخاطر علاقهای که به زبان و یادگیری آن داشتم، مرا در دورههای مختلف زبانآموزی ثبتنام میکرد. علاقه و استعدادی که در این زمینه داشتم، باعث شد در دوره کوتاهی مسلط به زبان انگلیسی شوم. بعدتر هم برای تحصیل به خارج رفتم و زندگیام عوض شد.
تماشای جهان
اما جریان حضور معین میرحسینی، جوان بیستوسهساله همسایه حرم امامرضا(ع) نیز در شهر اولسان شنیدن دارد. او میگوید: علاقه من به جهانگردی برمیگردد به صحبتهای آقای حمید نادرینژاد، یکی از معلمانم. او همه بچههای کلاس را به گردشگری و رفتن به کشورهای دیگر مشتاق کرده بود.
عکسهایی که از کشورهای دیگر نشانمان میداد، آتش این اشتیاق را روزبهروز بیشتر میکرد.
بچههای کلاس، اشتیاق من را رویاپردازی و خیالبافی میدانستند. مادرم هم همین نظر را داشت و میگفت بهجای این فکر و خیالهای عجیب، دل به درس و مشق و کتاب بدهم و برای کنکور که میتوانست نقش مهمی در ساختن آینده من داشته باشد، وقت بگذارم.
معین تعریف میکند: با آقای نادرینژاد مدام درباره جهانگردی حرف میزدم. سرانجام در تابستان سال بعد با او به هند و نپال رفتم. این سفر درهای تازهای را به روی من باز کرد.
ادامه👇👇👇👇
مسافر کره
دوره متوسطه خیلی زود گذشت. همه خود را برای کنکور و دورهای جدید از زندگی آماده میکردند. در این بین من بودم که خانوادهام شرایط مالی مناسبی برای تحصیلم در دانشگاههای کشور نداشتند. باید راه دیگری پیدا میکردم. بهدنبال یک دانشگاه با شرایط مناسب میگشتم تااینکه با دانشگاهی در کرهجنوبی آشنا شدم؛ دانشگاه تازهتاسیسی که شرایط تحصیل رایگان داشت؛ البته بهشرط داشتن معدل خوب. شرایط ایده الی بود، پس ثبتنام کردم.
در کنکور هم شرکت کردم. روزی که از آزمون برمیگشتم، سر راه به کافینت رفتم و وارد سایت دانشگاه کرهای شدم. هم پذیرش شده بودم و هم دانشگاه تقبل کرده بود که ماهیانه ۳۰۰ دلار به من کمکهزینه تحصیل بدهد. شرایط بهتر شده بود.
زبان مشترک
برای تحصیل در رشته مهندسی کامپیوتر ثبتنام کردم. کره، قشنگ و دیدنی بود و جالب اینکه اصلا حس غربت نداشتم.
آشنایی من و مارسلا به همان ماههای ابتدایی ورودم به دانشگاه برمیگردد. میدانستم که ساکنان کاستاریکا، اسپانیاییزبان هستند. من نیز به این زبان علاقهمند بودم و همین علاقه، بهانهای شد برای مراوده با مارسلا.
همان ابتدا برایش توضیح دادم که اهل یک کشور مسلمانم و به عقاید و فرهنگ و آیینم، معتقد و مقید، حتی به او گفتم که پدربزرگم طلبه و روحانی است؛ البته خیلی طول کشید تا مارسلا معانی و مفاهیم حرفهای من را درک کند.
گفتم در دین ما بین دختر و پسر، حریم مخصوصی هست که باید رعایت شود. اتفاقا او خیلی خوشش آمد و استقبال کرد.
از مسلمانان دور باش!
هراسی که اوایل آشنایی در رفتار مارسلا بود، برایم پرسشبرانگیز شده بود. برایم تعریف کرد که مردم کشور او بهخاطر تبلیغاتی که میشود، خیلی به مسلمانان خوشبین نیستند و خانواده او هم به همین دلیل، به او برای رابطهاش با یک پسر مسلمان هشدار دادهاند.
از آن طرف، من هم برای ارتباط با مارسلا با مادرم مشورت کرده بودم آیا این اجازه را میدهد که همسر آیندهام را از کشوری دیگر انتخاب کنم؟ مادرم بهخاطر اینکه تنها پسر خانواده بودم، به موضوع خوشبین نبود. همان ابتدا با صراحت مخالفت کرد و گفت که آرزوی خواستگاری رفتن برایم دارد و دختری را برای همسری من میخواهد که انتخاب خودش باشد.
در مدتی که گذشته بود، من، مارسلا را مجاب کرده بودم که اگر قرار به همراهی است، حتما باید نوع پوشش خود را تغییر دهد و پوشیدهتر بیرون بیاید. او هم پذیرفته بود، حتی غذاهایی را که مشکل شرعی داشت، نمیخورد اما اختلاف سلیقه هم داشتیم. طبیعی بود که دو نفر از دو کشور مختلف، با فرهنگها و آیینهای متفاوت، اختلافهایی با هم داشته باشند.
روز حجاب
گذشت زمان، ما را بههم وابستهتر کرد. در این فاصله در رفتوآمدهایی که به ایران انجام میدادم، برای مارسلا روسری خریدم و یک قرآن به زبان اسپانیایی و کلی از کتابهایی که میتوانست گوشههایی از دین من را برای او روشن کند، برایش هدیه بردم.
فراموش نمیکنم روزی را که مارسلا روسری سرکرد. او ترجمههای قرآن را خطبهخط میخواند و گاهی با بیم و ترس و تشویش، میآمد پیش من و سوال هایی میکرد که برایش شبهه شده بود؛ مثلا اینکه چرا پیامبر(ص) شما، عایشه نوجوان را به همسری انتخاب کرده است؟ پرسش پشت پرسش. تقریبا تمام ساعات غیردرسی من، صرف جواب دادن به این پرسشها میشد.
مارسلا جذب اسلام شده بود و در اینباره مدام حرف میزد؛ از امام مهربان ما مسلمانها و ویژگیهایش میپرسید اما پاسخ دادن به یک سوال از همه سختتر بود؛ چه وقت زندگی مشترکمان را شروع خواهیم کرد؟
دچار دوگانگی شخصیت شده بودم. اینکه اگر مادرم به این وصلت رضایت ندهد یا اگر مارسلا مسلمان نشود و هزار اماواگر دیگر که پاسخ آن را نمیدانستم. نمیدانستم چه باید بکنم.
تایید مادرانه
ماجراهای پیشآمده باعث شده بود که معدلم، بعضی ترمها به حد نصاب نرسد و باید شهریه پرداخت میکردم. در این ماهها، مارسلا با پولی که از تدریس بهدست میآورد، گاه به من کمک میکرد. تصمیم گرفته بودم مارسلا را با آداب و رسوم ایرانیان آشنا کنم، بنابراین مقدمات سفر به مالزی را فراهم کردم. در مالزی، مارسلا از نزدیک با آدابورسوم یک کشور تقریبا اسلامی آشنا میشد. آنجا برای اولینبار بود که ما غذای ایرانی خوردیم.
در این مدت هرگز به مارسلا سخت نگرفتم که حتما باید اسلام بیاورد. سعی کردم بهدلخواه انتخاب کند و چون ارتباط من و مارسلا جدیتر شده بود، مادرم به کره آمد. خوشبختانه برخلاف انتظارم، از مارسلا بهعنوان عروس، خوشش آمد.
زائر محرم
حالا نوبت مارسلا بود که ایران را ببیند. همسرش تعریف میکند: در محرم سال۹۳ به مشهدالرضا(ع) آمدیم. قبلا برایش از عاشوراهای مشهد گفته بودم اما از دیدن آن همه هیئت عزاداری یکجا به وجد آمده بود. برایش سوال شده بود که چرا خانمهای ایرانی باید چادر
سیاه بپوشند؟
ادامه👇👇
روزی به حرم بردمش. با وجود آنکه چادر برایش خیلی سخت بود،خودش چادر سر کرد و داخل حرم شد.
برگشتیم کره. برایش سفر خیلی خوبی بود اما هنوز هم شبهه و پرسشهای زیادی داشت و احتیاج داشت که درباره آنها تحقیق کند.
عقد بالای سر حضرت
عید۹۴ بود که مارسلا اعلام کرد برای اسلام آوردن آمادگی دارد. حالا باید نماز خواندن را یادش میدادم.
دوباره بهخاطر احترامی که برای والدینم قائل بودم، از پدر و مادرم برای این وصلت اجازه گرفتم. عید همان سال خطبه عقد من و مارسلا خوانده شد. برای انجام مراسم باید به ایران میآمدیم. مقدمات سفر در ماه مبارک امسال مهیا شد. مارسلا چادر سرکرد و برای عقد شرعی بالای سر حضرت، به حرم آمدیم.
امامرضا(ع) مراقب زندگیام خواهد بود
مارسلا با یادآوری لحظه حضورش در حرم میگوید: در این سفر، خانوادهام همراهم نبودند و اضطراب من بیشتر بود. در بین راه، دوباره حضرت مسیح(ع) را قسم دادم که اگر امامرضا(ع) که اینقدر حرف از مهربانیاش میزنند، از اولیای نیک خداست و صلاح میداند، این پیوند صورت بگیرد.
مارسلا تعریف میکند که مراسم اسلام آوردنش در یکی از رواقهای حرم اجرا شده؛ «مراسم درکنار خادمانی برگزار شد که لباسهای یکشکل و یکرنگ داشتند. حال خیلی خوبی داشتم. به مادرم زنگ زدم و گفتم من عروس شهر امامرضا(ع) شدهام.»
مارسلای دیروزی یا ریحانه امروزی در پایان میگوید: شخصی که مرقدش اینجاست، یک رهبر واقعی است که من را هدایت کرده و مراقب زندگیام نیز خواهد بود. راستش ما ایمان داریم که امام مهربانیها، حافظ همه قلبها و زندگیهایی است که نور ایمان و اسلام در آنها شعلهور است.
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
#مهدوی
✅چهل حدیث آخرالزّمان
۱- در آخرالزمان، ثروتمند شدن به وسیله ی غصب و تجاوز است. حضرت محمد(ص)
۲- در آخرالزمان، به مؤمنان واقعی ابله و بی عقل می گویند. امام صادق(ع)
۳- در آخرالزمان، ریا فراوان می شود. حضرت محمد(ص)
۴- در آخرالزمان، از اسلام فقط نام آن باقی می ماند. حضرت محمد(ص)
۵- در آخرالزمان، حق کاملا پوشیده می شود. حضرت علی(ع)
۶- در آخرالزمان، اسراف می ڪنند؛ حتی در آب وضو و غسل. حضرت محمد(ص)
۷- در آخرالزمان، شب ها دیر می خوابند و نماز صبح قضا می شود. حضرت محمد(ص)
۸- در آخرالزمان، مؤذّنان به مظلومان پناهنده می شوند. حضرت محمد(ص)
۹- در آخرالزمان، قبله ی مردان زنانشان خواهند بود. حضرت محمد(ص)
۱۰-در آخرالزمان، مردم از علما می گریزند. حضرت محمد(ص)
۱۱-در آخرالزمان، مؤمن پست و فاسق عزیز می شود. امام حسن عسکری(ع)
۱۲-در آخرالزمان، زنان بد حجاب و عریان می شوند. حضرت علی(ع)
۱۳-در آخرالزمان، علما را با لباس زیبا می شناسند. حضرت محمّد(ص)
۱۴-در آخرالزمان، اسلام چون ظرف واژگون شده می ماند. حضرت علی(ع)
۱۵-در آخرالزمان، برای حفظ دین باید از محل گناه گریخت. حضرت محمد(ص)
۱۶-در آخرالزمان، گناه خویش را به گردن خدا می نهند. حضرت محمد(ص)
۱۷-در آخرالزمان، بعضی از علما ریاڪار می شوند. حضرت محمد(ص)
۱۸-در آخرالزمان، امّت حضرت محمد(ص) هفتاد و سه گروه می شوند. حضرت محمد(ص)
۱۹-در آخرالزمان، بهترین مونس مردم ڪتاب است. امام صادق(ع)
۲۰-در آخرالزمان، عبادت را وسیله برتری طلبی می دانند. حضرت علی(ع)
۲۱-در آخرالزمان، حج را برای تجارت انجام می دهند. حضرت محمد(ص)
۲۲-در آخرالزمان، سلامت دین در سڪوت بیشتر است. امام زمان(عج)
۲۳-در آخرالزمان، زشتی ها افزایش می یابد. حضرت علی(ع)
۲۴-در آخرالزمان، به علت گناه باران در وقتش نازل نمی شود. حضرت محمد(ص)
۲۵-در آخرالزمان، هر ڪس بیشتر در خانه بماند ایمانش حفظ می گردد. امام باقر(ع)
۲۶-در آخرالزمان، مؤمنان اعمالشان را با ریا انجام می دهند. حضرت محمد(ص)
۲۷- در آخرالزمان، رشوه را به اسم هدیه حلال می ڪنند. حضرت محمد(ص)
۲۸-در آخرالزمان، گرد و غبار ربا همه را فرا می گیرد. حضرت محمد(ص)
۲۹-در آخرالزمان، حضرت عیسی(ع) پشت سر امام زمان زمان(عج) نماز می خواند. حضرت محمد(ص)
۳۰-در آخرالزمان، هر ڪه دینش را حفظ ڪند اجر پنجاه صحابه پیامبر را دارد. حضرت محمد(ص)
۳۱-در آخرالزمان، شیعیان واقعی با گریه بر امام حسین(ع) دل مادرش را شاد می ڪنند. حضرت محمد(ص)
۳۲-در آخرالزمان، از فتنه ها به قم پناه ببرید. امام صادق(ع)
۳۳-در آخرالزمان، بعضی از مردم گرگ صفت می شوند. حضرت محمد(ص)
۳۴-در آخرالزمان، مردم غصه از بین رفتن دینشان را نمی خورند. حضرت محمد(ص)
۳۵-در آخرالزمان، هیچ چیز سخت تر از مال حلال و دوست باوفا یافت نمی شود. امام هادی(ع)
۳۶-در آخرالزمان، حفظ زبان بهترین ڪار است. امام باقر(ع)
۳۷-در آخرالزمان، مؤمن واقعی از غصه آب می شود. حضرت علی(ع)
۳۸-در آخرالزمان، در اوج فتنه ها به قرآن پناه ببرید. حضرت محمد(ص)
۳۹-در آخرالزمان، ارزش دین در نظر مردم پایین می آید و دنیا باارزش می شود. حضرت محمد(ص)
۴۰-در آخرالزمان، مرد از زنش اطاعت ڪرده و از پدر و مادرش نافرمانی می ڪند. حضرت محمد(ص),,'
📕منبع ڪتاب چهل حدیث آخرالزمان.
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
💠ایران با خون شهدا
عجین است.
ایران پر است از عاشقان
این گنج های بی نشان
@Mawud12
#تلنگر
✳️ استاد فاطمي نيا:
" ديدار امام زمان(عج) "
در طول غيبت كبري ، هزاران نفر امام زمان (عج) را رؤيت كرده اند و شكي در اين نيست ، لكن اين دليل نميشود براينكه سخن هر صاحب ادعايي را بپذيريم و -نعوذبالله- امام زمان ديدن را بي در و پيكر قلمداد كنيم !
گاهي شنيده ميشود كه در مورد فردي خيلي آسان ميگويند : " او رابطه مستقيم با آقا دارد!" اينجاست كه دكان ها باز ميشود و عده اي مطرح ميشوند!
خدارا شاهد ميگيرم اگر كسي از عشق مردم به امام زمان (عج)سوء استفاده كند و حرفهاي بزرگتر از دهان خود بزند و در مسائلي كه بويي از حقيقتِ آنها نيافته دخالت كند ، نزد حضرت مهدي (عج) روسياه بوده و حضرتش از او ناراضي است.
لحظاتي با خودمان خلوت كنيم كه آيا اگر سلطنت عالم براي ما باشد ولي امام زمان(عج) از ما ناراضي باشد ، سودي دارد؟!
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
#رهایی_از_شب
#ف_مقیمی
#قسمت_صد_و_هفتم
اوایل مهر بود.یک روز از سرکار برمیگشتم.به سر کوچه که رسیدم ماشین کامران رو دیدم.بدنم شروع کرد به لرزیدن.خودم رو به ندیدن زدم و قصد ورود به کوچه رو کردم که از ماشین پیاده شد و صدام کرد.ترجیح دادم جوابشو ندم.دنبالم اومد و مقابلم ایستاد.صورتم رو به سمت دیگر چرخوندم .
او دستها رو داخل جیبش انداخته بود و از پشت عینک سیاهش نگاهم میکرد..
گفت:باهات حرف دارم.
گفتم:من حرفی با کسی ندارم.مزاحم نشو.
خواستم از کنارش رد شم که چادرم رو کشید.
به سمتش برگشتم ودرحالیکه اطرافمو نگاه میکردم گفتم:چیکار میکنی؟خجالت بکش.من اینحا آبرو دارم.
پوزخند زد:هه!! سوار شو اگه خیلی آبروت واست مهمه وگرنه به علی قسم واست تو این محل آبرو نمیزارم.
عصبانیت از لحنش میبارید.باید چیکار میکردم؟؟
گفت:فقط پنج دیقه بیا و جواب یک سوالمو بده بعدم بسلامت!!!
آب دهانم رو قورت دادم.مردم نگاهمون میکردند.
گفتم:همینجا بگو من سوار ماشینت نمیشم.
چقدر خشمگین بود.
میترسی بلایی سرت بیارم؟! خیالت راحت!میشینی تو ماشین یا داد بزنم همه بفهمن کارم باهات چیه؟
چاره ای نداشتم.سوار ماشینش شدم.او هم به دنبال من سوارشد و با سرعت زیاد حرکت کرد.گفتم:کجا داریم میریم.قرار بود واسه پنج دیقه حرف بزنی بری..
جوابم و نمیداد.ترسیدم.نکنه میخواست بلایی سرم بیاره.دستم رو داخل کیفم کردم و تسبیح رو فشار دادم.
خدایااا خودم و سپردم دستت ..
داد زدم:نگه دار...منو کجا میبری!؟
گفت:یه جایی که راحت بتونم سرت داد بکشم..هرچی دهنمه بهت بگم..بعد میتونی گورتو واسه همیشه گم کنی.
همه ی این رفتارها نشون میداد که کامران پی به اون راز برده! والبته شاید با چاشنی بیشتر و دروغ بیشتر.!
صدای ضبطش رو زیاد کرد .یک موسیقی درباب خیانت و بی وفایی پخش میشد.
سکوت کردم و زیر لب دعا خوندم.
نمیدونم چقدر گذشت .رسیدیم به یک جاده ی خاکی در اطراف تهران..
نفسهام به شمارش افتاده بود.فرمونش رو کج کرد و وارد جاده ی خاکی شد.گفت:پیاده شو.
اشکهام نزدیک بود پایین بریزه ولی اجازه ندادم.نمیخواستم از خودم نقطه ضعفی نشون بدم.
خودش زودتر از من پیاده شد و به سمت در عقب، جایی که من نشسته بودم اومد و در رو باز کرد.
با لحن طعنه واری خطابم کرد:پیاده شید رقیه ساداااات خانووووم...
فکم میلرزید.اگر لب وا میکردم اشکم پایین میریخت.
صورتم رو ازش برگردوندم.
گفت:خیلی خب اگه دوست نداری پیاده شی نشو..
بریم سراغ پنج دیقه مون..
مکثی کرد و پرسید:چراااا؟؟؟؟
هنوز ساکت بودم.
با صدای بلند تری فریاد زد:پرسیدددم چرا؟
ترسیدم.
لعنتی! اشکم در اومد.
حالا اون هم صداش میلرزید.نمیدونم شاید از شدت عصبانیت.شاید هم مثل من گلوش رو بغض میسوزوند.
روبه روی صندلی م نشست و در ماشین رو گرفت تا تعادلش به هم نخوره.
گفت:فکر میکردم با باقی دخترهایی که دیدم فرق داری.!! تو چطوری اینقدر قشنگ بازی میکنی؟ هیچ کی نتونسته بود منو دور بزنه هیچکی...
گفتم:من بهت گفته بودم که نمیخوام باهات باشم..بهت گفته بودم خسته شدم از این کار.پس دیگه این بازیا واسه چیه؟اگه قصدم فریبت بود اون ساک وبهت برنمیگردوندم.
پوزخندی زد:اونم جزو بازیهات بود..خبر دارم.
سرم رو به طرفش چرخوندم و با عصبانیت گفتم:کدوم بازی؟!!! اصلا این کارچه سودی داشت برام؟
داد زد:چه سودی داشت؟؟ معلومه خواستی دیوونه ترم کنی..گفتی تا وقتی محرم هم نشیم نمیخوام باهات باشم! واقعا که خیلی زرنگی!! پیش خودت گفتی این که خرشده حالا بزار یه مهریه و یه شیربهایی هم ازش به جیب بزنیم بعدم الفرار...
دستم رو مشت کردم.با حرص گفتم:
اینا رو خودت تنهایی فهمیدی یا کسی هم کمکت کرده؟؟ برو به اون بی شرفی که این خزعبلاتو تو گوشت پرکرده تا از من انتقام بگیره بگو بره به درررک!! و تو آقای محترم!!!
تو که ادعات میشه خیلی زرنگی و..هیشکی دورت نزده پس چرا خام حرفهای اون خدانشناس شدی؟!
او بلند شد و با لگد لختی خاک به گوشه ای پرتاب کرد و گفت:همتون آشغالید..
ادامه دارد...
#رهایی_از_شب
#ف_مقیمی
#قسمت_صد_و_هشتم
از ماشین پیاده شدم.
او عصبانی بود و حقش نبود که این حال رو داشته باشه!
گفتم:بخدا من وقتی ساکو واست آوردم هدفم یه چیز بود.پشیمونی! دلم میخواست همه ی اینا رو همون موقع بهت بگم ولی میترسیدم از عکس العملت.تو خیلی خیلی خوب بودی..در حق من خیلی محبتها کردی..نمیتونستم به همین راحتی در حقت بدی کنم.
اوخنده ای عصبی کرد و سرش رو با تمسخر تکون داد.
_آره آره میدونم...! آخه اونموقع نوبت صید جدیدت بود! فقط یک چیزی رو من نفهمیدم.اونم این بود که مگه اون آخونده چقدر وضعش از من بهتر بود؟!!
مقابلش ایستادم.سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم.
گفتم:دیگه مسعود چه اراجیفی بهت گفته؟؟ من هیچ اطلاعی از مال ومکنت اون روحانی ندارم...
_لابد بهش علاقه هم نداری هاااان.؟؟؟
لبم رو گزیدم.
با عصبانیت گفتم:آره اصلن من یه عوضی یه کلاه بردار..یک بازیگر...حالا میخوای چیکار کنی؟!! تو که کارخودتو کردی وانتقامتم گرفتی.حالا دردت چیه؟؟
او با عصبانیت گفت: انتقاااام؟؟؟
صدام میلرزیدگفتم:آره!! با مسعود رفتی مسجد پیش حاجی آبرومو بردید. توی محل وساختمونم برام حرف درست کردید..پامو از مسجد بریدید..تو در ازای این خطام آبرومو ازم گرفتی بی انصاااف..بدون اینکه یه لحظه فکر کنی شاید واقعا پشیمون باشه وتوبه کرده باشه.حالا بعد چندماه سروکلت پیداشده که مثلن چیو ثابت کنی!
به سمت ماشین رفت و آرنجش رو روی سقف ماشین گذاشت.
باصدای آروم تری گفت:من آبروت رو پیش کسی نبردم فقط نمیخواستم آخونده هم مثل من خامت بشه.همسایه هاتم به من چه مربوط؟
من با اونا کاری ندارم.
باید میفهمیدم اونها از کجا فهمیدند که من حاج مهدوی رو دوست دارم.
پرسیدم:چی موحب شده به این نتیجه برسی که من با اون حاج آقا صنمی دارم؟! برای حرفهات اثباتی هم داری یا فقط تحت تاثیر اراجیف مسعود قرار گرفتی؟!
سکوت کرد.
پرسیدم:جواب ندادی....اینطوری بهم علاقه داشتی؟! هرکی هرچی میگه باور میکنی؟
او به سمتم چرخید.
_تند نرو باباااا تند نروووو..نمیخواد بااین جمله ها خامم کنی! کلی مدرک دارم.یکیش سروشکلت..دومیشم دنبال اون ملا راه افتادنت..من حتی میدونم که با اون رفتی جنوب..
آب دهانم رو قورت دادم:خب؟؟! خودت با چشم خودت اینا رو دیدی یا کسی بهت گفته؟!
او اخم کرد:کاش نمیدیدم...اون وقت شاید باور نمیکردم..
باید به حرف میاوردمش!
گفتم:دروغ میگی ندیدی..
گفت:دیدمت..همون شب وفتی از ماشینش پیاده شدی دم خونت..دلم میخواست اون موقع بیام جلو و مچ هردوتونو بگیرم ولی دندون رو جیگر گذاشتم..
باورم نمیشد...
گفتم:داری دروغ میگی! تو اونجا نبودی..تو اصلا آدرسمو نداشتی..
دوباره با لگد زد به خاکها..
_از مسعود گرفتم.. و از بخت بدم همون شب که با آخونده برگشتی دم اپارتمانت زیر نظرت داشتم..! اخه از وقتی ساک و دادی دستم عین خل وچلا میومدم سر کوچه تون تا ببینمت..هه!!، چه احمق بودم!! فک میکردم دنیای واقعی مثل آهنگهاییه که میخونم!! نگو خانوم سرش گرم جای دیگه بود.
با ناراحتی یک قدم جلو رفتم: تهمت نزن..
درباره ی من میتونی هرچی خواستی بگی ولی اون مرد واقعا شریفه...
با طعنه گفت:چون رسوندتت تا دم خونت اونم اون وقت شب شریفه؟! یا دلایل دیگه ای داری؟؟
من از این شرایط بیزار بودم..از اینکه او مقابل من بایسته و منو متهم کنه یا به اون مرد تهمت بزنه و من خودم رو به آب و آتیش بزنم تا از خودم دفاع کنم بیزار بودم.به سمت اتوبان رفتم.میدونستم هیچ ماشینی برام توقف نمیکنه ولی این حرکت نشونه ی اعتراصم به رفتار کامران بود.او دنبالم دوید.
نفس زنان گفت:کجا؟!!! جوابمو ندادی..
با غیض گفتم:
قرارمون پنج دیقه بود...از طرفی تو که در هرصورت باور نمیکنی پس بهتره وقتمونو تلف نکنیم! برو خداروشکر کن که قبل از هر اتفاقی دستم برات رو شد و از این به بعد حواستو جمع کن کسی سر کیسه ت نکنه!!
کامران با دستش بهم دستور توقف داد.
_من فقط دنبال جواب سوالم هستم..بگو چرا اینکارو باهام کردی؟!؟
با اشک و عصبانیت گفتم:غلط کردم..خریت کردم..فقط از روی بیچارگی و تنهایی ...همین!! چوبشم به فاطمه ی زهرا خوردم..وحاضرم هرکاری کنم تا حلالم کنی...حالا دیگه ولم کن برم...
با چشم گریون راه افتادم .ناگهان حرفی زد که تمام بدنم خیس عرق شد..
_زنم شووو...
برگشتم نگاهش کردم.او به زمین نگاه میکرد.
گفت:مگه نمیخوای حلالت کنم؟! زنم شو تا حلالت کنم.
خدایا او چه نقشه ای در سرش داشت؟!'
ادامه دارد...