🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀
🍀🌸
🌸🍀
#مهدویت
صفات ياوران امام مهدي ـ عليه السلام ـ :
در روايات پيشوايان معصوم ـ عليهم السلام ـ ويژگي هاي زيبايي براي ياوران امام مهدي ـ عليه السلام ـ ذكر شده است، كه ما به بعضي از آنها اشاره مي كنيم:
بينش عميق نسبت به خداوند متعال
امام علي(ع) مي فرمايند:
مرداني كه خدا را آنچنان كه شايسته است شناخته اند و آنان، ياران امام مهدي(عج) ـدر آخرالزمان اند.
2. ايمان و عبادت
امام علي (ع) دربارة ياران امام مهدي(عج) مي فرمايند: (آنان) مردان شب زنده داري هستند كه زمزمة نمازشان مانند نغمة زنبوران كند و به گوش مي رسد. شب ها را با زنده داري سپري مي كنند و بر فراز اسب ها خدا را تسبيح مي گويند.
3. عشق به امام زمان(عج)
امام صادق (ع) ـفرموده اند: (ياوران امام مهدي ـ عج) به عنوان تبرك به زين اسب امام مي كشند و در ميان رزم گرد او مي چرخند و با جان خود از او محافظت مي كنند.
4. اطاعت از امام مهدي(عج)
امام صادق (ع)مي فرمايد: اطاعت ياران امام مهدي ـ عج ـ از آن حضرت از فرمانبرداري كنيز در برابر مولايش بيشتر است.
5. شهادت طلبي
امام صادق(ع) مي فرمايد: (ياران امام مهدي .عج) آرزو مي كنند در راه خدا به شهادت برسند.
6. شجاعت
امام علي (ع)ـ فرموده اند: (ياران مهدي.عج) همه شيراني هستند كه از بيشه ها خارج شده اند و اگر اراده كنند كوه ها را از جا بر مي كنند.
7. همدلي و اتحاد
از امام علي(ع)چنين نقل شده كه:
آنان يك دل متحدند.
8. بردباري و تواضع
و باز آن امام همام فرموده اند: آنها به خاطر ياري شان به خداوند منت نمي گذارند و از جان گذشتگي خود را بزرگ نمي شمارند.
در پايان تذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه ياوران امام مهدي(عج) سه دسته اند:
دستة اول 313 ياور مخصوص آن حضرت هستند كه مشاوران و وزراي آن امام عزيزند. دستة دوم سپاه ده هزار نفري آن امام مهربان هستند كه آغاز قيام آن حضرت از مكه، پس از اجتماع آنان در مكه مي باشد.
دستة سوم خيل عظيم مؤمنان است كه در ميانة راه به حضرت مي پيوندند و در ركاب او با دشمنان خدا مي جنگند.
از ميان سه دستة ياد شده جايگاه و منزلت گروه اول از بقيه بالاتر و دستة دوم در رتبة بعد و دستة سوم در رتبة آخر قرار دارند. بنابراين ما هم اگر حدّ بالاي ويژگي هاي ياد شده را داشته باشيم مي توانيم جزء 313 ياور مخصوص آن امام عزيز باشيم، و الا در رتبه هاي بعد قرار خواهيم گرفت. حاصل سخن اينكه آنچه باعث پيوستن به ياران حضرت مي شود داشتن اين كمالات انساني است و ما هر چه در آراستن خود به اين كمالات تلاش بيشتري بكنيم نزد آن حضرت از جايگاه بالاتري برخوردار خواهيم بود.
براي مطالعه بيشتر رجوع كنيد به:
امام مهدي از ولادت تا ظهور، آيت الله سيد محمد كاظم قزويني.
پيامبر اكرم(ص) :
اي سلمان تو با مهدي (عج)خواهي بود و هر كس مانند تو باشد و همچون تو به او معرفت داشته باشد.
(يوم الخلاص، ص 222)
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
#غرور عبادت سوز مرد عابد
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى
می گذشت.
در راه به عبادتگاهى رسید كه عابدى در آنجا زندگى می كرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى كه به كارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همانجا ایستاد و گفت:
خدایا من از كردار زشت خویش شرمندهام. اكنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش كند، چه كنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند كرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهكار محشور مكن.
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود كه به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب كردیم و تو را با این جوان محشور نمیكنیم، چرا كه او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.
#مهدویّت
✳️برخی از برکات ظهور حضرت حجت(عج)
✳️ ابو ربیع شامی گوید:
از امام_صادق (ع) شنیدم که می فرمود:
✳️به راستی هنگامى كه قائم (عج)ما قيام کند، خداوند_عزّوجلّ برای شیعیان ما در قدرت گوش ها و دیده گان شان می افزاید تا آنجا که بین آنها و قائم(عج) هیچ پیک و قاصدی نباشد و قائم(عج) با آنها سخن می گوید و آنها می شنوند و او را می بینند در حالی که حضرت در جایِ خودش است.
📕منابع
الكافي (ط - الإسلامية)، ج 8 ص 240
الخرائج و الجرائح، ج2 ص 840
✅واکنش کتایون ریاحی به مریم رجوی: خائن حنایت دیگر رنگ ندارد.
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
#ولایت
✳️علی علیه السلام تیر خداست.
✅پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مردم طائف را تهدید کرد که در صورتی که اسلام نیاورند، علی علیه السلام را به سوی آنها خواهد فرستاد. اهل طائف تسلیم شدند و اسلام آوردند.
آنگاه پیامبر در جمع یارانش فـرمود:
هیچ گروهی با من مخالفت نکردند مگر آنکه آنها را با تیر خداوند هدف گرفتم.
اصحاب پرسیدند:
ای رسول خدا، تیر خداوند چیست؟
پیامبر فرمود:
علی بن ابی طالب است.
من او را به هیچ مأموریت جنگی روانه نکردم جز آنکه جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در طرف چپ او و فرشته ای پیش روی او و ابری بالای سرش بود و خداوند به دوستم، پیروزی عنایت می کرد.
منابع:
بحارالانوار، ج 40، ص 31، حدیث 62 -------- امالی شیخ طوسی.
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
#صدام و مسعود رجوی
👈هدیه خصوصی مسعود رجوی به صدام
بعد از سرنگونی صدام حسین مشخص شد که پشت پرده چه خبر است، از گرفتن پولهای کلان تا اطاق عملیاتی مشترک با ارتش عراق بر علیه ارتش ایران.
👈به گزارش سرویس سیاسی جام نیـوز، وب سایت "انجمن نجات" متعلق به اعضای جدا شده از گروهک تروریستی منافقین در یادداشتی به قلم یکی از جدا شدگان از ارتباطات گسترده و نزدیک مسعود رجوی با صدام خبرداد.
در بخش هایی از این یادداشت آمده است:
👈«وقتی در نشست های عمومی در قرارگاه اشرف یا قرارگاه باقرزاده پای صحبت های مسعود رجوی می نشستیم در حالی که کلت کمری آنها و محافظان شان همه متعلق به ارتش صدام حسین بود در همه نشست ها بلا استثنا مسعود رجوی بارها تکرار می کرد که ما با صاحبخانه ( یعنی صدام حسین و دولتش ) استقلال ایدئولوژیک و سیاسی و تشکیلاتی داریم و در همان حال می گفت که دولت عراق متحد استراتژیک مجاهدین است.
👈البته ما می دیدیم از آموزش نظامی تا تسلیحات و همه چیز مربوط به ارتش عراق است و حتی همگی می دانند در دانشکده آموزش نظامی اشرف افسران عراقی مستقر بودند و در همه زمینه ها این ارتش عراق و سازمان امنیت و اطلاعات صدام حسین بود که اوضاع مجاهدین را در دست داشت و بعد از سرنگونی صدام حسین هم مشخص شد که پشت پرده چه خبر است از گرفتن پولهای کلان تا اطاق عملیاتی مشترک با ارتش عراق بر علیه ارتش ایران در زمان جنگ و …
@Mawud12
👈در فاصله بین سالهای ۷۳ تا ۷۵ که من در عراق بودم و من را به تبعیدگاه رمادیه فرستاده بودند تا نابودم کنند فکر کنم سال ۷۴ ( ۱۹۹۵ ) بود که تلویزیون عراق اعلام کرد که مسعود رجوی رئیس مجاهدین خلق برای روز تولد سیدالرئیس صدام حسین یک فرش ایرانی هدیه فرستاده است!
دستان پینه بسته زنان ایرانی که فرزندان شان را در جبهه جنگ از دست دادند آنوقت مسعود رجوی و مریم قجر عضدانلو فرش نفیس ایرانی برای روز تولد صدام حسین فرستادند و این توهینی بود به شرافت انسانی و زنان و مردان زحمتکش فرش باف ایرانی که به هنرشان هم توهین شد.
👈در پی این خبر دستگاه دیپلماسی مجاهدین در عراق بهم ریخت و سرور و نادر رفیع نژاد و فرهاد الفت و چندین نفر دیگر که مشاوران ارشد مسعود رجوی بودند به صحنه آمدند و از طریق هادی نصیری معروف به جلاد رمادیه سعی کردند اوضاع را عوض کنند نه بخاطر ما ، بلکه روزی این خبر به بیرون درز نکند. حال این پولها از کجا آمده است که مریم قجر عضدانلو جنگ طلبان را در پاریس جمع می کند و به متحدان استراتژیک مجاهدین به مناسبات مختلف همین هدایا را رد و بدل می کند؟
⬅️لطفا این پست را نشر بدید تا
مردم عزیز ایران بدانند چه کسانی
دلسوز برای مملکت و مردم هستند.
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
#منافقین و صدام
✳️سال پیش، ملت عراق که از ستمهای بیشمار صدام به تنگ آمده بودند، همزمان با نیمه شعبان، قیام عمومی را از شهر مقدس کربلا به رهبری مراجع شیعه آغاز کردند که به انتفاضه شعبانیه معروف شد و چهارده استان عراق را در بر گرفت.
اما صدام با حمایت جدی غرب در یک جنایت و کشتار بی سابقه، در فاصلهای کمتر از دو هفته، صدها هزار عراقی را به شهادت رسانده و جمع کثیری را نیز بازداشت کرد.
این قیام در پایان جنگ خلیج فارس و قطع نامه 670 شورای امنیت که کلیه تحرکات هوایی ارتش عراق حتی بالگردها را ممنوع کرد به وقوع پیوست و در نتیجه آن، کنترل بخش اعظم کشور به دست نیروهای مردمی افتاد و از هجده استان عراق، چهارده استان سقوط کرد و در این میان تنها استانهای مرکزی شامل استانهای غربی و صلاح الدین و بغداد در دست رژیم بعث باقیماند.
این قیام با اتحاد شیعیان و اهل تسنن فراگیر شد اما به دلیل آزاد شدن مناطق یاد شده که اغلب ساکنین آن شیعه بودند، این انتفاضه بیشتر رنگ شیعه به خود گرفت و در مدت بسیار کوتاهی، اکثریت شهرهای مهم عراق از جمله بصره، نجف، کربلا ،عماره، کوت، ناصریه و دیوانیه در جنوب و شهرهای مهم و استراتژیک شمال عراق به دست نیروهای مردمی افتاد.
در این مدت که حدود یک ماه بیشتر طول نکشید، مردم با تشکیل کمیتههای مردمی زیر نظر کمیتهای نه نفره که از سوی مرجعیت حوزه علمیه نجف اشرف آن هنگام مرحوم آیتالله العظمی خوئی تشکیل شده بود، اداره میشدند.
این کمیته که از برجستگان مردمی و اجتماعی و گاه علمی حوزه انتخاب شده بودند، هر یک در سویی در امر کارگشایی امور روزمره مردم این شهرها نظارت داشته و سعی داشتند که خونی به ناحق ریخته نشده و ظلمی بر انسانی روا نشود.
یکی از اهرمهای اصلی صدام برای سرکوب این قیام، نیروهای منافقین در عراق بود و صدام و رژیم بعث برای مقابله با این انتفاضه علاوه بر قتل عام مردم توسط ارتش عراق از گروهک تروریستی منافقین نیز بهرهبردند و منافقین در انتفاضه شعبانیه به کشتار وسیعی از مردم عراق دست زده و 25 هزار نفر را به شهادت رساندند.
@Mawud12
رجوی دست در دست صدام دیکتاتور عراق
در جریان این درگیریها هزاران نفر کشته و نزدیک به دو میلیون نفر از مردم عراق آواره شدند.
منافقین با کمک نیروهای نظامی در کشتار مردم عراق شرکت کردند و برگی دیگر بر جنایات خود افزودند. در جریان این قیام مردم در کربلا برای مقابله با رژیم بعث و نیز پناه گرفتن وارد حرم حسینی شدند که نیروهای نظامی بعثی آنها را در حرم مطهر به گلوله بستند و بارها با سلاح های سبک و سنگین حرم امام حسین(ع) را هدف قرار دادند.
آثار این جنایات هنوز بر دیوارهای داخلی حرم اباعبدالله(ع) به عنوان سندی ماندگار از قیام مردم عراق و شیعیان در برابر حکومت جور و ستم، باقی مانده است.
همچنین اعضای منافقین در زمان صدام جنایات فجیعی در استان بصره انجام دادند.
حال پس از گذشت بیش از 20 سال از سرکوب انتفاضه شعبانیه توسط رژیم بعث و جنایات منافقین، فرزندان و بازماندگان این انتفاضه اسلامی، کار را برای این گروهک جنایتکار به پایان رساندند و با حمله غافلگیر کننده به اردوگاه اشرف دهها نفر از کادرهای اصلی و مؤثر منافقین که نقش بسزایی در ترورها و قتل عام مردم مسلمان را به درک واصل کردند.
👈لطفا نشر بدید.
🍃اللهم عجل لولیک الفرج🍃
@Mawud12
🍃🌺
#رهایی_از_شب
#ف_مقیمی
#قسمت_صد_و_هفتاد_و_چهارم
صدای پچ پچ های خفیف و پرتعدادی به گوشم میرسید.
_الهی بمیرم براش..خدا میدونه چی کشیده
_من از همون اولش حس خوبی به اون دختر نداشتم.حالا خداروشکر بخیر گذشت. .
_خدا از سرتقصیرات اون دختر نگذره..ببین چطور با این دختر بازی کرد..
چشمهام رو به آرومی باز کردم.دور و برم چقدر شلوغ بود.
خواب بودم یا بیدار؟!
اولین صورتی که مقابلم دیدم فاطمه بود.قبلا هم، این صحنه رو دیده بودم.با چشمهای اشک آلود و نگران نگاهم میکرد.
صورتم رو بوسید و آهسته اشک ریخت..
_تو آخر منو میکشی رقیه ساداات..الهی بمیرم برات که اینقدر مظلومی. .اینقدر اذیت شدی..
اشک خودمم در اومد.
نمیدونم خودش از من جدا شد یا مادرشوهرم او رو از من جدا کرد.
او برعکس فاطمه لبخند زیبایی به لب داشت.پیشونیمو بوسید و پرسید:حالت چطوره دخترم؟
من فقط آهسته اشک میریختم.
هنوز در شوک بودم.
راضیه ومرضیه به نوبت جلو اومدند و بوسم کردند.
راضیه خانوم کنار گوشم زمزمه کرد:دیگه تموم شد عزیزم..از حالا به بعد خودمون مراقبت هستیم..نمیزاریم کسی بهت چپ نگاه کنه..
نکنه واقعا خواب بودم؟! اونها واقعا نگران حال و روزم بودند.؟ شماتتم نکردند؟ شک نکردند.؟
حاج آقا مهدوی..حاج آقا مهدوی چرا اینجا نبود؟ نکنه او قید منو زده بود؟ نکنه دیگه منو به اولادی قبول نداشت؟!
خدایا شکرت! او همینجاست! پشت در نیمه باز اتاق!
منو دید که نگاهش کردم.
لبخندی به لبش نشست و با یک یا الله وارد شد.
تسبیح به دست و نگاه به زیر بالای سرم ایستاد.
با اشک وشرم نگاهش کردم.
در نگاهش چیزهایی بود که من معنیش رو نمیفهمیدم.
ناگهان خم شد و پیشونیم رو بوسید و دستم رو فشرد.
_خداروشکر بابا که سالمی..خدا روشکر..ما رو صدبار کشتی و زنده کردی.
دستش رو محکم فشردم و زیر گوشش گفتم:حاج آقا من واقعا دنبال بردن آبروتون نبودم. .
چندبار آروم پشت دستم زد:میدونم بابا میدونم. شما افتخار مایی! خدا رحمت کنه پدرو مادرت رو!
آه چقدر دلم آروم گرفت!!
حاج کمیل گوشه ای از اتاق ایستاده بود و تسبیح به دست با اندوه نگاهم میکرد و لبخند غمناکی برلب داشت.
اتاق که خلوت از جمعیت شد نزدیکم اومد! عاشق این حیاش بودم! شاید با دیدن نجابت او هیچ کسی فکرش را هم نمیکردکه او چقدر در مهرورزی استاده!
دستم رو گرفت و نگاهم کرد.
آه چه لذتی داره بعد فرار از دنیایی کثیف و وحشتناک که بنده های بد خدا برات ترتیب دادن تو آغوش خدا آروم بگیری ودستت تو دستت بنده ی خوبش باشه!
دلم میخواست فکر کنم همه ی اتفاقها یک کابوس بوده و من فقط در یک تب هیستریک این صحنه های وحشتناک و نفس گیر رو تجربه کرده بودم ولی حقیقت این بود که اون اتفاقها افتاده بود.
حاج کمیل غنچه ی لبخندش شکفت.
من هم با او شکفتم!
انگشتهای مهربان و نرمش رو روی دستم رقصوند! چه عادت قشنگی داشت! این رقص انگشتها رو دوست داشتم!
_سلام علیکم عزیز دلم؟؟حالتون چطوره؟
گلوم خشگ بود.
گفتم:سلام! شما که باشی کنارم دیگه حال و روز معنا نداره حاج کمیل.
دستم رو روی لبهاش گذاشت و بوسید.
چشمهاش برکه ی اشک شد.
_خیلی میخوامت سادات خانوم. .
نفس عمیقی کشیدم! اگه اتفاقی برام میفتاد و نقشه ی نسیم عملی میشد باز هم حاج کمیل میگفت منو میخواد؟!!! اگر آبروم به تاراج میرفت حاج کمیل بوسه به دستم میزد و عاشقونه بهم میخندید؟!
فکر این چیزها آزارم میداد! دیگه بسه آزار..من از دست آقام خوشه ی انگور گرفتم. آقام گفت منو بخشیده.پس دیگه نباید به این اتفاقها فکر کنم. هرچند که سوالات بیشماری ذهنم رو درگیرخودش کرده بود و باید به جواب میرسیدم.
گفتم:باورم نمیشه از اون مهلکه جون سالم به در برده باشم.نمیدونید این چندساعت برمن چی گذشت..
سرش رو به نشانه همدردی تکون داد:میفهمم میفهمم!
گفتم:نمیدونید چه معجزاتی به چشم دیدم!!
دوباره با همان حالت جواب داد:یقین دارم..یقین دارم
اشکم از چشمم جاری شد.
_بچم حالش خوبه؟
گفت:بله..به لطف خدا.
نفس راحتی کشیدم و صورت زیبا و روحانی الهام رو در خواب مجسم کردم که نوزادم در آغوشش غنوده بود.
گفتم:خیلی حرفها دارم براتون حاجی..خیلی اتفاقها افتاد..
او سرش رو با ناراحتی شرمندگی پایین انداخت.
گفت:قصور از من بود! کاش به شما زودتر گفته بودم در اطرافمون چه خبره.خیلی کلنجار رفتم دراین مدت بهتون بگم چه اتفاقی داره می افته ولی وقتی رفتارتون رو اونشب بعد صحبتهای حاج آقا دیدم صلاح ندونستم خبردارتون کنم قصه از چه قراره.از طرفی هنوز مطمئن نبودم این بازیها زیر سر کیه! گفتم خودم میرم تحقیق میکنم، پیگیری میکنم تا شاید چیزی دستگیرم شه اما..
آه بلندی کشید و گفت:به هرحال دیگه همه چیز تموم شد.دیگه کسی برای آزار دادن و آسیب زدن شما وجود نداره.
ادامه دارد..
🍃🌺
#رهایی_از_شب
#ف_مقیمی
#قسمت_صد_و_هفتاد_و_پنجم
حاج کمیل آه بلندی کشید و گفت:به هرحال دیگه همه چیز تموم شد.دیگه کسی برای آزار دادن و آسیب زدن به شما وجود نداره.
با تعجب پرسیدم: یعنی اون دوتا رو پلیس گرفت؟
او آهسته پشت دستم رو زد: بله!! ما و پلیس پشت در بودیم وقتی اونها بیرون اومدند.
آه کشیدم.
_چه فایده وقتی متهم اصلی فرار کرد.
حاج کمیل پرسید:کی رو میگید؟ نسیم.؟؟؟
سرم رو به حالت تایید تکون دادم.
او با لبخندی رضایت بخش گفت:نگران نباشید اونم دستگیر شده!
خودم رو از روی بالش با هیجان بالا کشیدم. بازوی چپم درد گرفت.
از ناله ی من حاج کمیل ایستاد و کمکم کرد بنشینم.
پرسیدم:نسیم چطوری دستگیر شد؟!
او صندلیش رو جلوتر آورد و نزدیک صورتم نشست!
گفت:مفصله!
التماس کردم:نه خواهش میکنم برام تعریف کنید.من احتیاج دارم به دونستنش!! اونم کل ماجرا..نسیم میگفت براتون نامه میفرستاده در این مدت! حقیقت داره؟
او سرش رو با تاسف تکون داد:بله حقیقت داره
_پس چرا به من نگفتید؟؟! وااای باورم نمیشه!! این دختر با آتش کینه وحسدش منو نابود کرد.
او کمی مکث کرد و گفت:
در حقیقت خودشو نابود کرد.میدونید یاد یک حدیث از حضرت علی افتادم.که فرمود:
آفرين بر حسادت ! چه عدالت پيشه ست ! پيش ازهمه صاحب خودش را مى كشه.
این خانوم به خیالش شما رو نابود کرد ولی در حقیقت خودش زودتر هلاک شد.
مکثی کردم.
_حاج آقا چجوری منو پیدا کردید؟
او آهی کشید و روی صندلی نشست.
_والله من سرکلاس بودم که شما پیام دادید.براتونم نوشتم آدرس رو ارسال کنید ولی شما ننوشتید.هرچه هم بعد از کلاس تماس گرفتم شما تلفنت خاموش بود.خیلی دلم شور افتاد.ساعت حدودا یک ونیم بود حاج آقا تماس گرفتن پرسیدند از شما خبر دارم یا خیر.پرسیدم چطور؟ ایشون گفتند یکی دوباره براشون نامه انداخته تو حیاط خونه که رقیه سادات امروزبا.. شرمش میشد متن نامه رو کامل توضیح بده.
بدون اینکه محتوای نامه رو کلا شرح بده ادامه
داد:خلاصه اینکه یک آدرس زیرش نوشته بود که اگه باور نمیکنید برید خودتون ببینید. من به حاجی گفتم شما جات امنه مشکلی نداری.ولی راستش یک دفعه اتفاقات رو کنار هم چیدم دلم گواهی خوبی نداد.حاج آقا هم دلش شور میزد.خیلی نگران حال شما شدیم.از اون ور فکر میکردیم شاید این آدرس یک طعمه باشه و اهداف شوم تری برای من وحاجی پشتش باشه. از طرف دیگه هم میدیدیم از شما خبری نیست.تا دو صبر کردم خبری نشد.
از بیم آبرو هم نمیشد بی گدار به آب زد و پلیس رو خبردار کرد.من و حاج آقا مثل اسپند رو آتیش بودیم سادات خانوم.
با بغض گفتم:میترسیدید که من واقعا شما رو فریب داده باشم؟
حاج کمیل بهم اطمینان داد:معلومه که نه!! این چه حرفیه سادات خانوم؟ ما هردومون مطمئن بودیم یکی برای شما تله پهن کرده!و یقین داشتیم یه سر داستان همین خانومه.اگر میگم بیم آبرو بخاطر اینه که مردم دنبال حرفند.من یکیش به چشمهام اعتماد دارم یکی به شما.
آدرس وشماره تلفن آقا کامران رو از قبل داشتم.رفتم سراغش و با چیزهایی که او تعریف کرد دیگه شکم به یقین تبدیل شد.آدرس هم بهش نشون دادم گفت بله آدرس خونه ی اوناست.
دیگه ما زنگ زدیم پلیس و به تاخت خودمونو رسوندیم به آدرس. تو کوچه ی همین خانوم بودیم که برام از یه شماره ی ناشناس پیام اومد که عجله کنید.اگه دیر برسید جون عسل در خطر میفته.بعدش هم چشمم افتاد به یک خونه که یک زن و یک مرد رو ویلچر ازش بیرون اومدن.دقت کردم دیدم بله خودشونند.خدا خیلی لطف کرد بهمون که قبل از اینکه فرار کنند گرفتیمشون.همه چی خدایی بود..
او به فکر رفت و دیگه ادامه نداد.
مهم هم نبود چون حدس باقی ماجرا کار سختی نبود.
پرسیدم:آخه نسیم شماره ی شما رو از کجا داشت؟ از طرفی او تمام مدت با من بود چطوری به دست پدرتون نامه رسونده!؟
او شانه هاش رو بالا انداخت و گفت:کسی که اینقدر حساب شده عمل کرده قطعا کسانی هم اجیر کرده تا این کارها رو انجام بدن براش.از طرفی شماره ی ما روحانیون خیلی راحت به دست اینا میرسه.شاید تو مسجد از کسی گرفته.شایدم یواشکی از گوشی خودتون برداشته.کسی که آدرس خونه ی پدرم و بلد باشه قطعا شماره منم از یک جایی گیر آورده! حالا اینها به زودی مشخص میشه.مهم اینه که این دختر چقدر نفس پلیدی داشته!و برای ضربه زدن به آبروی شما تا کجا پیش رفته!
دوباره آه کشید:وقتی داشتند میبردنش گریه میکرد میگفت من نمیخواستم بلایی سرش بیاد.بخاطر همین هم بهت اسمس دادم ..
سری با تاسف تکون داد:هییی! ! شاید واقعا پشیمون شده بود از کارش ولی خیلی بد کرد خیلی!
ادامه دارد...