یه سری عکس از دوران نوجونیم پیدا شده، دارم فکر میکنم خانوادم چقدر دوستم داشتن که منو نگه داشتن
سرما خوردگی فقط اونجاش که
تو یه بحث جدی داری اظهار نظر میکنی
یهو یه حباب از دماغت میزنه بیرون
نمیدونم چه کرمیه آدم همهش دلش میخواد رو اون پهلویی بخوابه که سیم شارژر نمیرسه
یه بار رفیقم کامپوزیت کرده بود با کلی ذوق اومد پیشمون گفت چطوره یهو یکی از بچه ها گفت به به مستراح رو کاشی کردی :)))
من هنوز به شناخت کاملی از خودم نرسیدم اونوقت تو تکست میدی " بیا همو ببینیم میخوام بیشتر بشناسمت " عجب؟