یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکرد
عشق میگفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بیدوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود
دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم
خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
کلبه درویشی
میفرمایند از اونجا که مردم داخل خیابون نسبت به تفاهم مطالبه و اعتراض دارن و نمیدونن ما ازشون فقط یه
عارضم به خدمتتون که شما سگ کی باشید که بخواید جمع کنید تجمعات رو؟
مگه اصلا با دستور شماها اومدیم که بخوایم با دستور شماها بریم؟
همون که دستور داده هروقت صلاح بدونه میگه که دیگه کافیه
جسمیت انسان محکوم به جدا شدن از هرچیزیست که با آن انس و الفت میگیرد اما اگر آن چیز به روح انسانی نفوذ کند، هیچ مرحلهای از فنا توانایی جدا کردن آن از انسان را ندارد
و عالیترین و باقیترین رابطه که پاسخگوی تمام نیازهای انسانیست و تضادی با روح ندارد، ارتباط با آفرینندهی انسان است
انسان، چیزی را خدای خود میداند که در او تضاد به وجود نیاورد و تمام زندگیش را زیر بال و پر بگیرد. برای انسانِ دنیوی اسیر ماتریالیسم قرن ۲۱، خدا عبارت است از مادهپرستی و مادیپرستی و شهوترانی و این است که انسان غربی و غربزده هرروز بیشتر در پی کسب مادیات و شهوات جنسی و غیرجنسی میدود و خود را فرسودهتر میکند
دریغ از اینکه خدایان مادی قرن ۲۱، تضادهای خود را از جسم انسان دور کرده و به فطرت و روح انسانی او میریزند و اینگونه است که انسان امروز، حیوانی دوپاست که به قلههای غلبه بر مادیات رسیده است اما از درون، از برخی حیوانات نیز پستتر است
انسانهایی که فطرت خویش را گم کنند و روابط و ضوابط و نیازهای خویش را در پستترین مرتبهی جهان، یعنی جهان مادیات، خلاصه کنند و محدود کنند، روزی به خود میآیند و میبینند که هیچچیز، هیچچیز و هیچچیز از آنهمه رابطه گسترده و ضابطه عمیق نزد خود ندارند و هرچه بوده را یا دیگری گذاشته از جهان ماده کوچ کرده و یا درنهایت خود مجبور به این کار میشوند
و این جبر، حق انساننماهاییست که تن به ذلت و منت طبیعتی که بر آن جبر مطلق حاکم است دادند تا شاید روزی چند با رفاه ظاهری و جسمانی بیشتری زیست کنند و شکمهای خود را از شهوت غذا پر کنند و توان خود را در شهوت جنسی خالی کنند
هدایت شده از می و معشوق؛
باز آ باز آ هرآنچه هستی باز آ
گر گبر و یهود و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی باز آ
- ابوسعید ابوالخیر