345K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- 𝘐 𝘸𝘢𝘴 𝘵𝘳𝘢𝘱𝘱𝘦𝘥 𝘪𝘯 𝘢 𝘩𝘰𝘭𝘭𝘰𝘸, 𝘗𝘰𝘸𝘦𝘳𝘭𝘦𝘴𝘴 𝘵𝘰 𝘳𝘪𝘴𝘦; 𝘐 𝘧𝘭𝘦𝘥, 𝘺𝘦𝘵 𝘯𝘰𝘸 𝘐 𝘢𝘮 𝘥𝘳𝘰𝘸𝘯𝘦𝘥 𝘪𝘯 𝘢 𝘸𝘦𝘭𝘭 𝘢𝘯𝘥 𝘥𝘦𝘧𝘦𝘢𝘵𝘦𝘥. 𝘛𝘩𝘦 𝘧𝘢𝘪𝘯𝘵 𝘨𝘭𝘪𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘰𝘧 𝘮𝘺 𝘦𝘺𝘦𝘴 𝘐𝘴 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘢 𝘩𝘢𝘯𝘨𝘮𝘢𝘯’𝘴 𝘳𝘰𝘱𝘦, 𝘚𝘭𝘪𝘱𝘱𝘪𝘯𝘨 𝘢𝘸𝘢𝘺 𝘧𝘳𝘰𝘮 𝘮𝘦, 𝘣𝘳𝘦𝘢𝘵𝘩 𝘣𝘺 𝘣𝘳𝘦𝘢𝘵𝘩.
"𝘊𝘰𝘮𝘦, 𝘫𝘰𝘶𝘳𝘯𝘦𝘺 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘦𝘱𝘵𝘩𝘴; 𝘴𝘦𝘦 𝘪𝘧 𝘪𝘵 𝘪𝘴 𝘵𝘰𝘥𝘢𝘺 𝘰𝘳 𝘺𝘦𝘴𝘵𝘦𝘳𝘥𝘢𝘺 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘷𝘦𝘳𝘺 𝘥𝘢𝘺 𝘸𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘪𝘯𝘯𝘦𝘳 𝘴𝘦𝘭𝘧 𝘸𝘦𝘢𝘷𝘦𝘴 𝘪𝘵𝘴𝘦𝘭𝘧 𝘪𝘯𝘵𝘰 𝘵𝘩𝘦 𝘰𝘶𝘵𝘦𝘳 𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥?"
روزها، اخیراً مثل ابرهای سنگین زمستونی روی دوشم سنگینی میکنن. زندگی جریان داره، ولی انگار جریان این رودخونه سالهاست که به مرداب تبدیل شده. حتی صدای شرشر آب هم شنیده نمیشه. سایهها روی دیوار اتاق میلغزن، انگار که خودشون هم خسته شدن از تکرار های مداوم. پنجره رو به آسمونی باز شده که رنگ آبی ملموسش به صدفی رنگپریده تبدیل شده. حتی باد هم از وزیدن خستهست. روزها از لای انگشتام میریزن پایین. ساعتشنی زمان انگار شنهاش یخ زدن. هر ثانیه کش میاد، مثل نخ پوسیدهای که تا لاینتهی قرار نیست پاره بشه. افکارم شناورن، نه به عمق میرن، نه به سطح میان. فقط میمونن یه جایی میونِ تهی، مثلِ برگهای مردهٔ پاییز که نه بالایی دارن، نه پایینی. پاییز داره میرسه. چقدر از پاییز واهمه دارم. چی ساختم من از مِهوی؟ چقدر مِه. چقدر وهمآلوده همهچیز. اصلاً بگذریم. از شما چهخبر؟ کبکتان راه میرود؟