سال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم، شوقم، شرارم، چیستم؟
دیدمش امروز و دانستم" کنون..
او به جز من، من به جز او نیستم!
نه یادی میکنی نه میری از یاد
به نیکی باد یادت ای پریزاد
مرا کردی تو ای دوست ، فراموش
فراموشیست رسم آدمیزاد …
مِلهوف
چرا تو؟
هم، حال بدی یکسره دارم، تو نداری
هم بغض در این حنجره دارم تو نداری
من بافته ام از غم و دردی متراکم
در هر گره ای، صد گره دارم تو نداری
تکرارم و بیزارم ازین کارم و بسیار
هی دایره در دایره دارم تو نداری
من بی خبرم از تو و تو بی خبر از من
سخت است که من دلهره دارم، تو نداری..!
از پنجره رو به خیابان اتاقت
آنقدر که من خاطره دارم تو نداری..!