مِلهوف
به تکرارت تمایل دارم و شوقي به دیدارت؛ و دیدارت کُنَد افزون بر عشق و میلِ تکرارت.
من فدای طعمِ شیرینِ لبِ قندت شوم
عاشق ِچشم ِقشنگ وطرحِ لبخندت شوم
پیشِ من از طاقِ ابروهای نازت قصه گو
تا خودم دیوانه ی ابرویِ پیوندت شوم
اینهمه خوردی قسم پیشم بمانی تا ابد
آمدم قربانِ تو با عهد و سوگندت شوم
نذر من کردی گلم آن گردن آویزت ولی
کاش میشد تا دمی بند ِ گلوبندت شوم
دامن کوتاه و گل دار ِ قشنگت را بپوش
با دو دستم حلقه ای جایِ کمربندت شوم
چادر ازسر وانکن میترسم ازچشمان ِشور
چادرت را واکنی باید که اسفندت شوم
قفل و زنجیر نگاهت را به چشمانم ببند
آفرینت گویم و پا بسته در بندت شوم
مِلهوف
من دوستت نداشتم؟ من وقتی بوی عطرت رو حس میکردم نففسسسسسسسسسس میکشیدم و استفاده میکردم.
من دوستت نداشتم؟
من گوشیمو با خودم میبردم حموم که وقتی پیام میدی، سریع جوابتو بدم.
ـ تاصحــبت آغـــوش تو شــد مرجــع مــان گفت:
هرگونــه گنــاهی که محـــال است؛ حـــلال است :))
مِلهوف
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست جهنمی شدهام، هیچ کس کنارم نیست.
شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست