تو هوایی ، نفسی ، جان منی ، میفهمی ؟
توشفایی ، همه درمان منی میفهمی ؟
غم ندارم ، تو که یارم شدهای دل شادم
تو به دنیا سر و سامان منی میفهمی ؟
من به هنگامهی عاشق شدنم دانستم
جان من ! گرمیِ دستان منی میفهمی ؟
شدهام عاشق چشمان سیاهت آهو
تو که صیاد دل و جان منی میفهمی ؟
گرد غم را تو چه زیبا ز دلم میشویی
تو لطیفی نم باران منی میفهمی ؟
مِلهوف
تو هوایی ، نفسی ، جان منی ، میفهمی ؟ توشفایی ، همه درمان منی میفهمی ؟ غم ندارم ، تو که یارم شدهای
برایم شعر بفرست
حتی شعرهایی که عاشقانِ دیگرت
برای' تو' میگویند
میخواهم بدانم
دیگران که دچارِ تو میشوند
تا کجایِ شعر پیش میروند
تا کجایِ عشق
تا کجایِ جادهای که من
درانتهایِ آن ایستادهام...!☕🌱
مِلهوف
تو هوایی ، نفسی ، جان منی ، میفهمی ؟ توشفایی ، همه درمان منی میفهمی ؟ غم ندارم ، تو که یارم شدهای
اینهمه عشق که درسینهی خودجا دادی
ماهِ من، درسِ قشنگی به زلیخا دادی
شهرهی شهـر شـدی،نُقـلِ زبانِ مـردم
بس که مـاهِ رخِ خودرا به تماشا دادی
مانده ام بیـنِ هزاران نفسِ بی مایه
تویِ شهری که مرا رویِ خطر،جا دادی
شــور و غوغایِ غریبی به دلم افتاده
نکند حرمتِ این عشق به یغما دادی؟
اگر این گونه شود،مرگ، صدا بردارد
شهـر را در خطـرِ سیل بـه دریا دادی!
شهر تا شهـر پراز صحبتِ ما گردیده
عشق فهمید گـره کارِ مــرا، تا دادی!!
مِلهوف
اینهمه عشق که درسینهی خودجا دادی ماهِ من، درسِ قشنگی به زلیخا دادی شهرهی شهـر شـدی،نُقـلِ زبانِ م
عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت
بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت
لال گشتم تا که عشق آمد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدوگفتم که خوشحالم ولی
او بحالم گریه کرد؛ "شوق نهانم را گرفت"
کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
باجنون آمد سراغم وای؛ 《ایمانم را گرفت》
من شدم کافرپرستش کردم اورا تا خدا
اوخدایم گشت و از من آسمانم راگرفت
برزبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجر آمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت
مِلهوف
اما تو.
چشم هایش قهوه ای بودند و به حق فهمیدم که
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد اور تر است...