مِلهوف
اینهمه عشق که درسینهی خودجا دادی ماهِ من، درسِ قشنگی به زلیخا دادی شهرهی شهـر شـدی،نُقـلِ زبانِ م
عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت
بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت
لال گشتم تا که عشق آمد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدوگفتم که خوشحالم ولی
او بحالم گریه کرد؛ "شوق نهانم را گرفت"
کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
باجنون آمد سراغم وای؛ 《ایمانم را گرفت》
من شدم کافرپرستش کردم اورا تا خدا
اوخدایم گشت و از من آسمانم راگرفت
برزبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجر آمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت
مِلهوف
اما تو.
چشم هایش قهوه ای بودند و به حق فهمیدم که
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد اور تر است...
پیش از این
عاشقان
از عشقشان که میگفتند
میخندیدم
اما
به مهمانخانه که بازگشتم
قهوهام را در تنهایی که نوشیدم
دانستم که چگونه
خنجری از تبار عشق
پهلو میشکافد و
بیرون نمیرود...!