مِلهوف
اینهمه عشق که درسینهی خودجا دادی ماهِ من، درسِ قشنگی به زلیخا دادی شهرهی شهـر شـدی،نُقـلِ زبانِ م
عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت
بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت
لال گشتم تا که عشق آمد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدوگفتم که خوشحالم ولی
او بحالم گریه کرد؛ "شوق نهانم را گرفت"
کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
باجنون آمد سراغم وای؛ 《ایمانم را گرفت》
من شدم کافرپرستش کردم اورا تا خدا
اوخدایم گشت و از من آسمانم راگرفت
برزبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجر آمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت
مِلهوف
اما تو.
چشم هایش قهوه ای بودند و به حق فهمیدم که
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد اور تر است...
پیش از این
عاشقان
از عشقشان که میگفتند
میخندیدم
اما
به مهمانخانه که بازگشتم
قهوهام را در تنهایی که نوشیدم
دانستم که چگونه
خنجری از تبار عشق
پهلو میشکافد و
بیرون نمیرود...!
ما که رقصیدیم به هر، سازی زدی ای روزگار
دل به تو بستیم و آخر ، دل شکستی روزگار
خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت
کی روا باشد جوابم ،با بدی ای روزگار
فارغ التحصیل دانشگاه درد و غصه ام
بهر شاگردت عجب، سنگ تمامی روزگار
گر برای دیگران مثل بهاران سبز سبز
بهر من پاییزی و ،فصل خزانی روزگار
میکنم دل خوش به هر چیزی حسودی میکنی
مثل رهزن میزنی، بر خنده ام چنگ روزگار
کاش می گفتی ز آزارم چه حاصل میشود
وای عجب بی معرفت ،اهل جفایی روزگار
چون پرنده با چه شوقی لانه بر هم میزنم
دست بی رحمت کند خانه خرابم روزگار
چرخ گردون با دلم نامهربان باشد ولی
با همه درد و غمت بازم صبورم روزگار