مِلهوف
جمالت را نمیبینم، خیالت میکشد اما❤️🩹
نه رازش میتوانم گفت با کَس
نه کَس را میتوانم دید با وی.🚶♂
گرچه چشمانش درخشان از غم و اندوه بود
شانه هایش را که میدیدی شبیه کوه بود
دم به دم از سینه اش خنجر به بیرون میکشید
خنده بر لب داشت اما سینه اش مجروح بود
چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا
یک روز می آیی ک من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز می آیی ک من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم
شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی
تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی نو میشوی من در بهارت نیستم..