گرچه چشمانش درخشان از غم و اندوه بود
شانه هایش را که میدیدی شبیه کوه بود
دم به دم از سینه اش خنجر به بیرون میکشید
خنده بر لب داشت اما سینه اش مجروح بود
چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا
بگذار بسوزم که در این سینهی دلگیر
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا
یک روز می آیی ک من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز می آیی ک من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین مست و خمارت نیستم
شب زنده داری میکنی تا صبح زاری میکنی
تو بی قراری میکنی من بی قرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی نو میشوی من در بهارت نیستم..
مِلهوف
هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شود چشم هایم در هوایت باز گریان می شود حس عشقم ناگهان گل می کند اما
دوست داری از میان جمع پیدایت کنم
من که می دانم تو می خواهی تماشایت کنم
بی قراری، دائما این سو و آن سو می پری
تا مگر من یک نظر بر قد و بالایت کنم
هیچ می دانی که من هم آرزومند توأم؟
دوست دارم با تمام قلب شیدایت كنم
"آه از دست تو" بی پایان ترین گنج من است
می توانم تا ابد با ناله سودایت کنم
سالها اهل عبادت بودم اما سرنوشت
گفت می دانم چگونه اهل دنیایت کنم
بعد هم طوری فریبم داد تا حاضر شوم
آبرویم را فدای شیطنت هایت کنم
بهتر است این بار جای خلوتی قایم شوی
تا نيايم چشم شیطان کور پیدایت کنم...