هدایت شده از تبلیغات باباگیف♥
با صدای کوبیدن در، چادر سفیدم را سر کردم و دویدم سمت در. حاج یوسف، بزرگِ محله، پشت در بود با چند نایلون گوشت و میوه. شرمنده سلام کردم. لبخند زد و نایلونها را جلو آورد.«بگیر دخترم.» با بغض گفتم: «زحمت کشیدید… بابت اجارهٔ این دو ماه—» نگذاشت حرفم تمام شود: «این حرفها چیه؟ وظیفهم بود.» مکثی کرد و گفت: «فکر میکنم چهل روز عزاداری کافیه… وقتشه دوباره ازدواج کنی. زن بیمرد سخته.» شوکزده نگاش کردم. ادامه داد: «شوهر خدابیامرزت پیش من کار میکرد. حالا خرج بچهها رو چطور میدی؟ من یه پیشنهاد دارم… یه محرمیت بین خودمون، سقف بالا سرت، خرجی هم با من.» با خشم گفتم: «شرم کن حاجی! شوهرم تازه مرده، از خدا بترس!» پوزخند زد: «خلاف شرع که نگفتم.» داد زدم: «من جای دخترتم، برو بیرون!» نایلونها را پرت کردم توی کوچه. خواستم در را ببندم که با پا هل داد و آمد داخل… جیغ خفهای کشیدم که یهو… 😱
https://eitaa.com/joinchat/713753708C4897f32cbe
هدایت شده از گسترده فانوس🔰
بزن رو گربهها ببین کجا میری👇🏻😱🤦🏻♀
🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️
🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️
🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️🐈⬛️
واااایییی دیدی چیشد؟؟!!!😳🤣
هدایت شده از تبلیغات باباگیف♥
دخترا بزنن رو توت فرنگیا🍓
🍓🍓🍓🍓🍓🍓
🍓🍓🍓🍓🍓🍓
🍓🍓🍓🍓🍓🍓
پسرا بزنن رو لیموها🍋
🍋🍋🍋🍋🍋🍋
🍋🍋🍋🍋🍋🍋
🍋🍋🍋🍋🍋🍋
دیدی چه خبره؟🙊😅😳