eitaa logo
MemeNet | 🎀 میم‌نِت
5.2هزار دنبال‌کننده
222 عکس
2.4هزار ویدیو
0 فایل
‌ ‌ • به میم‌نت خوش‌اومدید ؛ خیلی منتظرتون‌بودیم (چند دقیقه‌ای میشه) 🐙 • 🪷 شنوای انتقاداتون نیستیم: [ @SirMalek ] [ @ImMobin ] (اگه خیلی کار داشتی 👀👆) ▪️︎ بزنی روی پیوستن میتونی از دستت آتیش بزنی ( تضمینی ) 🩷😾 ‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده امید
🔴سرانجام کانال " دکتر انوشه " در روبیکا افتتاح شد. 👈از همه ی هموطنان عزیزم میخوام تا در کانال《 دکتر انوشه》عضو شوند و از مطالب و سخنرانی های جذاب آن استفاده کنند.🙏 https://rubika.ir/Dr_Anoshe1/BIFFDDBJBEIIABCB ✨کانال بزرگ استاد انوشه در روبیکا😍👆
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
. پیج 300 کایی بزرگ روبینو اصلی دکتر انوشه🌷😍👇 https://rubika.ir/page/Dr_Anoshe1 https://rubika.ir/page/Dr_Anoshe1 لطفا فالوشون کنین عالیه پیجشون 👆❤️ .
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
من ی دختر زیبای کُرد دختری سرکش و زبون‌دراز و دخترِ یکی‌یک‌دونه‌ی کدخدای روستامون، بابام اینقدر دوستم داشت که حد و حساب نداشت ولی خب بین این دوست داشتنش یکم زورگو هم بود و میخواست منو به زور به عقد پسر کدخدای روستای بالاتری در بیاره ولی خب من مخالف بودم، من اصلا اون پسرو دوست نداشتم بخاطر همین شبی که به زور می‌خواستن منو عقد کنن از خونه فرار کردم تا با پسری که فکر می‌کردم عاشقمه برم، ولی اون نامرد ولم کرد و من از ترس سر از باغ مردی به اسم آیخان درآوردم. آیخان ی مردِ پرابهت، جذاب و ترسناک بود که سنش دو برابر من بود و کل روستا ازش حساب می‌بردن. از شانس بدم همونجا اهالی روستا و بابام ما رو تو تاریکی با هم دیدن و آیخان مجبور شد منو به عقد خودش دربیاره. بمحض اینکه من بله رو گفتم. دستمو گرفت فشار داد و کنار گوشم چیزی گفت که از ترس قالب تهی کردم اون میخواست منو.....😱😢 برای خوندن ادامه‌ی داستان روی لینک زیر بزنید👇 https://eitaa.com/joinchat/2322597545Ca27d44fc4c
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والا ꞌꞋꞌ 𝖩oin 𝘂‌𝗌 ¦ @MemeNet 😾🍇 ꞌꞋꞌ
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
می‌گویند بعضی زیبایی‌ها موهبت نیستند؛ نفرینی‌اند که سرنوشت بر دوش صاحبشان می‌گذارد... ماهگل، دختر زیبای روستایی، آن‌قدر دلربا بود که خانواده‌اش از ترس نگاه‌های هوس‌آلود مردم، او را پشت دیوارهای خانه پنهان کرده بودند. سهم او از دنیا، پنجره‌ای کوچک، حیاطی خاموش و آسمانی بود که هر شب ماهش را در آغوش می‌گرفت. ماه، تنها همدم شب‌هایش بود... زیرا بهزاد، پسرعمویش و تنها عشق زندگی‌اش، هنگام رفتن دست‌هایش را فشرده و با لبخندی پر از امید گفته بود: «هر شب به ماه نگاه کن... هر جا باشم، همان ماه بالای سر من هم هست. خیلی زود برمی‌گردم.»از آن شب به بعد، ماهگل هر غروب منتظر بهزاد بود . اما روزگار، همیشه برای عاشقان مهربان نیست... برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇🏻⭕️ https://eitaa.com/joinchat/1478230920C28f5f5e3ab