هدایت شده از گسترده امید
بعد از مرگ مادرم شب و روز سر چهارراهها گل میفروختم تا بتونم با پولش سفتههای پدرم رو از صاحبکارش پس بگیرم. به محض ورودم به خونه صاحبکار بابام هم اونجا بود. - نیلدا دخترم لباسهات رو بپوش باید با اقا منصور بری، پولداره زندگی خوبی برات میسازه. از من میخواست با مردی برم که از پدرمم پیر تره؟! چند قدم عقب رفتم ولی منصور نزدیک اومد و دستم رو کشید که یهو دستای بزرگی روی شونههام نشست و باعث شد به عقب برگردم. با دیدن مرد جوونی که هرروز دستهگلهای بزرگ و پلاسیده رو ازم میخرید متعجب نگاهش کردم. - تو کی هستی! تو خونه من چیکار میکنی تو مردک؟ با اجازهی کی وارد خونم شدی؟ در جواب پدرم محکم منصور رو پس زد و غرید: - هرچی بدهی داری رو من صاف میکنم در عوض رضایت بده دخترت با من ازدواج میکنه ؛ بگو عاقد بیارن...
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
هدایت شده از تبلیغاتِنت
چند روزه پیویم پر شده از پیامهای که درخواست لینک رمان « نیلدا » رو دارن اما هرجا گشتم چنین رمانی پیدا نکردم تا اینکه امروز اتفاقی رمانشون رو دیدم و متوجه شدم بالاخره عضویت رمانی که با صحنههای عاشقانه و نابش دل همه رو برده رایگان شده🙈😍 از وقتی شروع به خوندن کردم دیگه خواب به چشمم نمیاد🙊😁🔥
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
این پیام از طرف خودمه و جزء تبلیغات حساب نمیشه👌🏻❌
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز شروع شد
ꞌꞋꞌ 𝖩oin 𝘂𝗌 ¦ @MemeNet 😾🍇 ꞌꞋꞌ