هدایت شده از تبلیغاتِنت
دختری پرورشگاهی بودم
سرشناس ترین فرد شهر من رو به فرزندی قبول کرد
پسرشون هرشب میومد بالای سرم و نگاهم میکرد
تا زمانی که شدم 15ساله و هرروز با بدن درد بدی از خواب بیدار میشدم...
یه شب تصمیم گرفتم به پدرش بگم نیمه ای شب بهم سر بزنه چون میترسم....
تا اینکه راز بزرگی برملا شد....
https://eitaa.com/joinchat/1844904645C57201642e2
هدایت شده از گسترده امید
•
بلاکــــــــــــــــــــــــش نکــــــــــــن😒
#موزیکهای این کانال ســــ⚡️ــریع دانلود کن:
خودش میاد التماس😌😏👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1060438409C20b3678380
#پــــــروفایلهــــــای که هیچ جا ندیدی👆❌️
•
هدایت شده از تبلیغاتِنت
4_5888500549086615135.ogg
زمان:
حجم:
270.2K
امروز سوار اسنپ که شدم آهنگاش خیلی قشنگ بود ؛ هر آهنگی پلی میشد ؛ یادداشت میکردم توی گوشیم برم بعدا" پیدا کنم :)))) یهو چشمم خورد به اسکرین ضبط ماشینش دیدم همه آهنگاش تهش ادرس این کانالو نوشته :🎵😍👇
💞⚡️ https://eitaa.com/joinchat/1060438409C20b3678380
حرف دلت رو با پروفایلت بزن🥺☝️
هدایت شده از تبلیغاتِنت
کسی از من نپرسید که آیا حاضرم همسر مردی باشم که نفرت و کینه جزئی از وجودش بود! کسی نگفت که از او می ترسی یا نه! کسی نپرسید که دوستش داری یا نه! طناب دار از گردن برادرم باز شد تا من عروس خونبس باشم.
پسر حاج رحیم مزرعهدار، پسر خان را میکشد و حالا خواهرش گلپری باید عروس خونبس شود. همه پسرهای خان متاهلند ولی گل پری باید عروس اون خونواده شود و این اتفاق می افتد ... گلپری به عنوان عروس وارد اون عمارت شد و شب اول ناگهان فهمید که...
برای خواندن ادامه داستان به لینک زیر مراجعه کنید
https://eitaa.com/joinchat/508036779C51454204a2