هدایت شده از تبلیغاتِنت
معصومه دختری که توی یه خانوادهٔ فوقالعاده متعصب در قم به دنیا اومده، از اون خانوادههایی که سرِ کوچکترین اشتباه، آدم رو به باد کتک میگرفتن.
یک روز خانوادهش تصمیم گرفتن مهاجرت کنن به تهران. داداشهای معصومه که نگران بودن توی شهر بزرگ تهران نتونن کنترلش کنن، اصرار داشتن هرطور شده شوهرش بدن؛ اما هرچی گشتن گزینهای پیدا نکردن و ناچار شدن معصومه رو هم با خودشون ببرن.
بعد از نقلمکان به تهران، معصومه گیر داد که میخواد درس بخونه. با هر سختی و التماسی که بود بالاخره باباش رو راضی کرد، و با هزار تا شرط و سختگیری راهی مدرسه شد.
توی مسیر رفتوبرگشت به مدرسه، هر روز پسری رو داخل یه داروخونه میدید و رفتهرفته دلش پیش اون گیر کرد. کمکم متوجه شد که پسره هم بهش بیتوجه نیست و رابطهشون در حد یه سلام و علیک گرم شد؛ تا اینکه یک روز، داداش کوچیکتر معصومه اون دوتا رو با هم دید و معصومه رو......😭😭😭
برا خواندن ادامهی داستان بزن رو لینک👇
https://eitaa.com/joinchat/1603012294Cf02cefaaf2