eitaa logo
MemeNet | 🎀 میم‌نِت
5.3هزار دنبال‌کننده
240 عکس
2.6هزار ویدیو
0 فایل
‌ ‌ • به میم‌نت خوش‌اومدید ؛ خیلی منتظرتون‌بودیم (چند دقیقه‌ای میشه) 🐙 • 🪷 شنوای انتقاداتون نیستیم: [ @SirMalek ] [ @ImMobin ] (اگه خیلی کار داشتی 👀👆) ▪️︎ بزنی روی پیوستن میتونی از دستت آتیش بزنی ( تضمینی ) 🩷😾 ‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 افزایش مبلغ کالابرگ و یارانه 💰 🚨 برای اینکه بدونید کالابرگ شما افزایش داشته یا خیر روی دهک خود کلیک کنید 👇🏻👇🏻 🔹 کالابرگ دهک ۱ تا ۳ 🔹 کالابرگ دهک ۴ تا ۷ 🔹 کالابرگ دهک ۸ تا ۱۰
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
. کارگری؟ کارمندی ؟ یا خانم خانه داری ؟ درآمدت خرج زندگیتو نمیرسونه ؟🥲 بیا پیام سنجاق شده رو ببین یه پولی بزار تو جیبت 👇🏼🎁 همه اش هم رایگانه 🎁👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3131573530C4498593578
هنوز سیاهِ شوهرم تنم بود که دختر هشت ماهه ام زبون باز کرد و به عموش گفت بابا! عموش مجرد و جوون بود، بیچاره به خاطر این موضوع سخت بهم ریخت و خونه رو ترک کرد، همون شب وسایلم و جمع کردم تا برم خونه ی بابام! پدرشوهر و مادرشوهرم جلومو نگرفتن، بعد از چند روز که خونه ی بابام بودم، بچه ام شدید تب کرد، بردمش دکتر، بعد از چند روز که هنوز تبش نخوابیده بود و علتش مشخص نبود، دکتر بهم گفت که به کسی وابستگی داشته یا نه، صادقانه گفتم به عموش وابسته اس، چند روزیه که ندیدتش، بهم گفت ببرمش پیش اون. روم نمی شد به خونه ی پدرشوهرم برگردم، به مادرشوهرم زنگ زدم و قضیه رو گفتم، پدرشوهرم اومد دنبالم و برادرشوهرم که خونه بود، دخترم و ازم گرفت و بغل کرد. به طرز عجیبی حال دخترم خوب شد، چند روزی گذشت، مادرشوهرم من و پیش کشید و گفت که برادرشوهر جوونم به خاطر دخترم میخواد ازم خواستگاری کنه! باورم نمی شد که چی‌می شنوم، یهو برادرشوهرم از پله ها پایین اومد و گفت: - میخوام باهات تنها حرف بزنم.... https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
هنوز سیاه شوهرم تنم بود که به خاطر وابستگی دخترم به عموش، مجبور شدم به عقد برادرشوهر جوون و جذابم در بیام👇 https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3 سرگذشت جذاب و واقعی هدیه و جهانگیر👆
هدایت شده از تبلیغاتِ‌نت
من بودم که از بچگی به خاطر زیباییم همه جا سر زبون‌ها بودم، حتی خیلی‌ها میگفتن منو تو بیمارستان با یه بچه دیگه عوض کردن. همین زیبایی بیشتر از اینکه برام خوشبختی بیاره، همیشه دردسر درست میکرد. خواهرام بهم حسادت میکردن و هرجا میرفتم نگاه‌ها دنبالم بود. سال‌ها گذشت تا اینکه دانشگاه قبول شدم. درست همون موقع فهمیدم پسر خان دلش پیش منه. هرچقدر پدرم اصرار کرد قید درس رو بزنم و باهاش ازدواج کنم، قبول نکردم. با هزار بدبختی رضایت پدرمو گرفتم که برم دانشگاه، اما خبر نداشتم همون روز قراره اتفاقی بیفته که سرنوشت زندگیمو برای همیشه عوض کنه...😢⭕️ برای ادامه داستان روی لینک زیر بزنید 👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3369404049C7603131ccf