هدایت شده از تبلیغاتِنت
من #غزال ی دختر تنها که با مادرم زندگی میکنم سالها پیش پدرم فوت شد و مادرم با فروختن طلاهاش و هزارتا وام و قرض ی اشپزخونه را انداخت منم خودمو شبیه پسرا کردم و شدم پیک موتوریش زندگیمون بسختی میگذشت تا اینکه ی شب آخر شب تلفن آشپزخونه زنگ خورد ی مشتری بود از بالا شهر و هرچی غذا که باقیمونده بود رو سفارش داد منم با خوشحالی غذا رو براش بردم زمان پرداخت چندبرابر پول غذا رو پرداخت کرد. تا یکهفته هرشب همین اتفاق میفتاد اون غریبه آخر شب تماس میگرفت همهی غذا ها رو سفارش میداد تو این رفت و آمدا من بهش مشکوک شدم و تصمیم گرفتم که دیگه براش غذا نبرم ولی خب مادرم بازم سفارش گرفته بود و مجبور شدم غذا رو ببرم و زمان تحویل غذا بهش گفتم دیگه غذا سفارش نده چون برات نمیاره اینو گفتم و راه افتادم بمحض اینکه پشتمو بهش کردم حرفی زد و حرکتی کرد که سرجام خشکم اون اون میدونست من ی دخترم و میخواست.....😱😢
برای خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/1293484316Cc943a597ec