هدایت شده از تبلیغاتِنت
من پرنیان زنی هستم که زندگی لاکچری دارم ولی روح زندگیم پر از غم بود چون شوهرم عاشق دختر عموش بود یه روز مهرداد اومد خونه کلی لباسهای زیبا و جواهرات خریده بود گفت اینها رو بپوش امشب باید بریم خونه عموم رفتیم اونجا و دیدم این مهمونی به خاطر بازگشت دختر عموش از خارج از کشور هست من با اینکه تو اون مهمونی میدرخشیدم مهرداد هیچ توجهی به من نداشت همون شب منو کشید یه گوشه حرفی بهم زد که کل دنیا دور سرم چرخید...😭😭😭😭
برای خواندن ادامه داستان به لینک زیر مراجعه کنید
https://eitaa.com/joinchat/2072248454C2c813a4b18
هدایت شده از سابقه گسترده طلایی💛
🛑استخدام ادمین برای کار پاره وقت بدون سابقه کاری، و کار در منزل فقط نیاز به ی گوشی هست.🛑
با حقوق بالا💵
جهت اطلاعات کافی تو این چنل جوین شین :
👇👇
@.Admin_Kanal
@.Admin_Kanal
⛔️ ظرفیت ۷۵ نفر 👆
هدایت شده از تبلیغاتِنت
.
📌 کار در منزل
این چند روز خیلی ها پیام دادند که یه شغل کار در منزل بهمون معرفی کن که کار توی خونه باشه باحقوق بالا
از الان لینکش براتون میزارم
👇👇👇
Daramad halal bala
هدایت شده از تبلیغاتِنت
معصومه دختری که توی یه خانوادهٔ فوقالعاده متعصب در قم به دنیا اومده، از اون خانوادههایی که سرِ کوچکترین اشتباه، آدم رو به باد کتک میگرفتن.
یک روز خانوادهش تصمیم گرفتن مهاجرت کنن به تهران. داداشهای معصومه که نگران بودن توی شهر بزرگ تهران نتونن کنترلش کنن، اصرار داشتن هرطور شده شوهرش بدن؛ اما هرچی گشتن گزینهای پیدا نکردن و ناچار شدن معصومه رو هم با خودشون ببرن.
بعد از نقلمکان به تهران، معصومه گیر داد که میخواد درس بخونه. با هر سختی و التماسی که بود بالاخره باباش رو راضی کرد، و با هزار تا شرط و سختگیری راهی مدرسه شد.
توی مسیر رفتوبرگشت به مدرسه، هر روز پسری رو داخل یه داروخونه میدید و رفتهرفته دلش پیش اون گیر کرد. کمکم متوجه شد که پسره هم بهش بیتوجه نیست و رابطهشون در حد یه سلام و علیک گرم شد؛ تا اینکه یک روز، داداش کوچیکتر معصومه اون دوتا رو با هم دید و معصومه رو......😭😭😭
برا خواندن ادامهی داستان بزن رو لینک👇
https://eitaa.com/joinchat/1603012294Cf02cefaaf2