هدایت شده از تبلیغاتِنت
معصومه دختری که توی یه خانوادهٔ فوقالعاده متعصب در قم به دنیا اومده، از اون خانوادههایی که سرِ کوچکترین اشتباه، آدم رو به باد کتک میگرفتن.
یک روز خانوادهش تصمیم گرفتن مهاجرت کنن به تهران. داداشهای معصومه که نگران بودن توی شهر بزرگ تهران نتونن کنترلش کنن، اصرار داشتن هرطور شده شوهرش بدن؛ اما هرچی گشتن گزینهای پیدا نکردن و ناچار شدن معصومه رو هم با خودشون ببرن.
بعد از نقلمکان به تهران، معصومه گیر داد که میخواد درس بخونه. با هر سختی و التماسی که بود بالاخره باباش رو راضی کرد، و با هزار تا شرط و سختگیری راهی مدرسه شد.
توی مسیر رفتوبرگشت به مدرسه، هر روز پسری رو داخل یه داروخونه میدید و رفتهرفته دلش پیش اون گیر کرد. کمکم متوجه شد که پسره هم بهش بیتوجه نیست و رابطهشون در حد یه سلام و علیک گرم شد؛ تا اینکه یک روز، داداش کوچیکتر معصومه اون دوتا رو با هم دید و معصومه رو......😭😭😭
برا خواندن ادامهی داستان بزن رو لینک👇
https://eitaa.com/joinchat/1603012294Cf02cefaaf2
هدایت شده از گسترده 5 ستاره 🌟🌟🌟🌟🌟
✨✨
اگر خجالت میکشی تو جمع حرف بزنی
اگر اعتماد به نفست پایینه😢
اگر دلت میخواد قشنگ حرف بزنی و همه رو مجذوب خودت کنی
روزي ١٠ دقيقه فقط وقت بزار👇
https://eitaa.com/joinchat/3225157676Cb1ca1c809a
هدایت شده از تبلیغاتِنت
✨✨
لحن بیانت ضعیفه، عزت نفس نداری؟!!!
دیدی بعضیا تو جمع طوری حرف
میزنن که همه بهشون گوش میدن🤔
میخوای تو هم یاد بگیری عزت نفستو بالا ببری😍
بیا اینجا؛
.....مطالب این کانال معجزه میکنه👇
https://eitaa.com/joinchat/3225157676Cb1ca1c809a