من سلما دختری از خانواده ای فوق مذهبی با پسر حاج رحمان بزرگ بازار نامزد کردم و قرار شد تو این دوره نامزدی ما بیشتر با هم اشنا بشیم ولی امیر حافظ نامزدم اینقدر در گوش من خوند که منو راضی کرد محرم همدیگه بشیم شش ماه نامزد بودیم که داداش امیر حافظ فوت کرد و حاج رحمان تصمیم گرفت که نامزدی ما رو به هم بزنه که امیر با بیوه برادرش که باردار بود ازدواج کنه وقتی اینو فهمیدم تموم دنیا دور سرم چرخید چه خاکی برسرم شده بود اگه خانوادم میفهمیدن حتما منو
میکشتن باید به کی میگفتم که منو و امیر....😢😢😭😭
برای خواندن ادامه ی داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1630798236C39949ec03b