من #ماهکم، دختر خوشگل و مظلومی که بعدِ فوت پدر و مادرم مجبور شدم خونهی عموم که یه پسر هیز داشت زندگی کنم. با وجودش زندگی برام جهنم بود و هرکاری میکردم که جلو چشمش نباشم. تو مدتی که توی یه کتابفروشی کار میکردم با #امیرعلی آشنا شدم و هردومون عاشقانه به هم دل بستیم و قرار شد بعدِ یه سفر کوتاه کاری به خواستگاریم بیاد ولی شش ماهِ تمام غیبش زد و حتی خونهشم رفتم اما نتونستم خبری ازش بگیرم. داشتم از غصه دق میکردم، زنعموم تو این فاصله منو مجبور کرد با یه خواستگار پولدار به اسم هومن که منافع زیادی براش داشت محرم بشم. با پسری که حتی نگاهمم نمیکرد. یه روز که تو عمارتشون بودم متوجه شدم پسرعموی هومن داره از راه دور میاد که همه از اومدنش خوشحالن. سراپا چشم شده بودم تا ببینم این مهمون کیه که همه انقد دوسش دارن که تا داخل شد با دیدن یه چهرهی آشنا جون از تنم رفت و نقش زمین شدم....😔😭👇
https://eitaa.com/joinchat/1188299828C3717c68efd