وارد خونم شد و قرار شد خدمتکار شخصی همسرم باشه تا بدهی پدرش رو صاف کنه. ریزه میزه بود و خیلی وقتا بابت اینکه مجبور شده توی این سن کم تقاص بیعرضگی پدرش رو پس بده دلم به حالش میسوخت و هواش رو داشتم تا اینکه متوجه شدم بیست و سه سالشه و از اون روز نگاهم بهش تغییر کرد. علاقهای به همسرم نداشتم و همیشه ازش گريزان بودم و همین بهانه هم برام کافی بود که روز تولد همسرم وقتی همه سرگرم جشن بودن وارد آشپزخونه شدم. با دیدنش احساس کردم جنونزده شدم؛ در عین سادگی با زیباییهاش مبهوتم میکرد... متعجب و منتظر به من نگاه میکرد که نزدیک رفتم و با گرفتن دستش حلقهای که توی دستم بود رو وارد انگشتش کردم و بیتوجه به جمعی که درحال دیدن ما بودن گفتم:
- تمام بدهی رو میبخشم ولی به شرطی که به پیشنهادم جواب مثبت بدی... با من ازدواج میکنی نیلماه؟
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
دیگه سرِ طلا فروختن با همسرت دعوا نکن😩
یه راند #موقعِ_خرید باید التماسش کنی!😏
یه راندم #موقعِ_فروش باید غصه بخوری🥲
اینجا #نُقره_های کُپی شده از طلا بخر😉 نه مثِ طلا گرونه، نه رنگش میره ، نه حساسیت میده، همیشه ام پوله🙃👇
https://eitaa.com/joinchat/775028891Cc61d94cc44
فروش #اقساطم دارن✅
#اُجرت_پایین خوراکِ پس انداز👌