چند ساعت قبل شنیدم که امشب آقای سید رضا نریمانی به مناسبت شب جمهوری اسلامی میان حرم
وقتی حرم بودیم،خونواده که نیومدن
خودم پرچمو برداشتم رفتم طرف صحن انقلاب
و برام عجیب بود با اینکه خیلی زودم نرفتم، خیلی نزدیک تونستم بایستم.
به هر حال توفیقی بود که توی این شب قشنگ نصیب من شد که اینجا باشم...
(کل حرم ریخته بودن تو صحن انقلاب و من وقتی داشتم زودتر برمیگشتم میدیدم که جمعیت وااقعا کم شده و اکثریت رفتن انقلاب و اطراف اون :)) )
در راه برگشت از حرم، یه اتفاقی افتاد که حال من خیلی بد شده بود.
یکم از خونواده فاصله گرفتم که یه جا بشینم و نفس بگیرم.
همینطوری که توی فکر بودم یه دفعه صدای میو میوی یه گربه ی نازو از پشتم شنیدم :)
حالمو خوب کرد..
ولی گرسنه ش بود و من ناراحت از اینکه هیچی نداشتم بهش بدم.