هدایت شده از آرشیو خاطرات.
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور!
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را:))
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه...
آدمیزاد اینطوریه ک همش ی چیزی میخواد براش حسرت میخوره یا ناراحته ولی وقتی بهش میرسه..ب جا اینکه شکر کنه همینطور بازم میخواد..
اصن امکان نداره آدمیزاد ی لحظه چیزی نخواد:/