یه پیرمردی اونجا بود اومد سمتمون
بوی یاس میداد
بعد یه پلاستیک جلومون گرفت داخلش شکلات بود تعارف کرد
قلب من اینطوری بود که:
🥲💞💖❤️🩹
کوچه خونه ما تقریبا میشه گفت منتهی به حرمه(حضرت معصومه سلام الله علیها )
و فکر کنید ساعت ۱ و ۴۰ دقیقه اونقدری شلوغ بود که تاحالا به عمر ندیده بودم:
انگار مردم از راهپیمایی برمیگشتن:))
دلم برا خاطره هایی که برام تو زندگی رخ نداده تنگ شده
خاطره هایی که منتظرشون بودم،
اما هنوز به حقیقت نپیوستند.