اینجا تقریبا میشه دفترچه ی خاطره و روایت های من،
اگر دوست ندارید بمونید میتونید برید.
تا رسیدیم مشهد به دلایلی جامون هنوز جور نبود و رفتیم طرف پارکینگ.
اول مامان بابام رفتن و من کنار بچه ها موندم.
یکم بعد خودم تنهایی رفتم
از پله برقی که میومدم بالا،
آسمون اینطوری پیدا بود.
دیدم انگار دلم کنده نمیشه از این حال و هوا
به جای اینکه با عجله برم سمت حرم، چند لحظه نشستم کنار این گلا..
خیلی غم داشتم خیلی
دلم میخواست بزنم زیر گریه
ولی خب
من آدمی نیستم که خیلی راحت گریه کنم.
فقط نشستم و به خیره شدن به آسمون ادامه دادم.