دیگه ساعتای آخری بود که حرم قرار بود بمونیم.
و من دم وداع،
پاشدم اومدم اینجا.
از روزای اول نمیتونستم بیام و روز آخر اومدم.
یک جوری زدم زیر گریه که فقط خداروشکر هیچ کس منو نمیدید و نمیشناخت.
نه که بلند گریه کنما، نه.
ولی قشنگ بغضی که این سه چهار روز توی گلوم بود تا رسیدم به این نقطه ترکید..
یه حس شکایت داشتم
شکایت هم نه
اینطوری بودم که آقای رییسی
کی فکرشو میکرد،
شما که یه دفعه رفتی،
کی فکرشو میکرد اونم یه دفعه بره؟
خسته بودم..
خیلی خسته.
و هنوز هم هستم..