بعد ما هی راه میرفتیم روبه جلو من میکفتم بسته دیگه مگه همینجا قشنگ نیست کجا داریم میریم؟
واقعا هیچ ایده ای نداشتم که چرا این دختر عموی ما
مارو از وسط آب و بوته و اینا داره رد میکنه قشنگ حس کردم یک روباه هستم در میان جنگل که نر جا دلش خواست میتونه بره
تازه فک کنید من اون وسط هی داشتم عکس میگرفتم و خداروشکر که گوشیه از این آویزا داشت که دور دست میبود وگرنه ده بار گوشی دختر عمه مو مینداختم.