چقدر این روزها فکر میکنم
چقدر سرم درد میکنه از فکر کردن
و چقدر کلمات دور سرم چرخ میزنند
به آنچه قرار پیش بیاد حتی ذرهای فکر نمیکنم
بلکه فکر آنچه که برما و این دیار گذشت حتی لحظهای من رو رها نمیکنه
تو چشمهها شوریدی و شکستی و خون کردی و آشفتی و خشکاندی، تو درخت بریدی ضحاک!
درختی که هر برگ آن جداگانه برگی داشت و هرشاخه میوهی جداگانه داد یا گلی...
[شب هزار یکم از استاد بهرام بیضایی]
تنها چیزی که ازم باقی مونده، غم هست
این غم، رو دستم مونده
و نمیدونم باید باهاش چکار کنم
نمیدونم این روزها که آشنای تمام آدمها همین غم هست،
با کی شریک بشم این غمِ ناشناخته رو ؟
نه.. این روزها کسی غم رو با دیگری شریک نمیشه،
بلکه این غم هست که آدمی رو با خودش شریک و همراه میکنه.
و بیشک هرکس فقط شریک ِ غمِ خودش هست.
امروز سرِ کلاس ِنقالی، وقتی داشتم نقل ِکیخسرو، یکپارچه شدن ایرانیها برای کینخواهی سیاوش رو نقل میکردم، واقعا داشت گریهام میگرفت.
یکی از دوستهام میگفت؛ توی چشمهات یه احساسی هست، که حتی وقتی داری بخشهای شاد ِداستان رو هم نقل میکنی، آدم دلش میخواد از شوق گریه کنه، دیگه بخشهای غمگین که جای ِخود..