مشکات !
مزرعهٔ حیوانات| جورج اورول
میدونستم یه روزی باز باید این کتاب رو بخونم..
و حالا که «حوصله» همراه خوبی نیست برای خوندن رمانهای عزیزم،
اونهارو میذارم یه گوشهای و کتاب [مزرعهٔ حیوات] رو باز میکنم.
میخونم و فکر میکنم،
فکر، فکر، فکر
تا جایی که دست و پا میزنم تو عالَمِ افکار خودم، اما غرق نمیشم.
باز میخونم تا نجات پیدا کنم.
و به جنگ ِجهانی دوم میاندیشم
به میزی که جورج اورول پشت آن نشست، به لحظهای که به تمام سیاستهای کثیف فکر کرد و تمام افکارش رو در قالب یک داستان بیان کرد.
و باز به این فکر میکنم که آیا میدونست؛ سالهااا بعد، در جایی که هرگونه کتاب ِمخالف ِدیگری ممنوعه میشود، هرگونه آگاهی که مخالفتی بهبار آورد، نادانی محسوب میشود و به کلی هر مخالفی، محکوم شناخته میشود،
کتابی که اون مینویسه، ممنوعه شناخته نمیشه، چرا که یک داستان نمیتونه چیزی رو آشکار کنه..(؟)
غافل از اینکه، داستانی که جورج اورول مینویسه به روشنی، چیزهای زیادی رو آشکار میکنه اگر که با تأمل خونده بشه.
آشکار میکنه؛ که پذیرفتن بدون پرسش در نهایت به دریایی از درماندگی ختم میشه که پاسخی براش وجود نداره،
که اعتراض نکردن به شرایط موجود، به معنای موافقت با اون شرایط هست،
که چطور برخی به واسطهی ترس ِاز سلب شدن ِآزادی، همواره آزادی برخی دیگه رو سلب میکنن
که برخی حیوانات برابرند، اما برخی برابرترند..
هدایت شده از وآحم
389.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش میتوانستم ایران را جمع کنم در خانهام و مراقبش باشم..!
هدایت شده از سَروِ خمیده؛
برای مرگ هیچ یک شادی نکردم؛ حتی اگر خود به خونشان تشنه بودم!