میخواهم بنویسم،
از روزهایی که گذشت اما گذشتن از آنها ممکن نیست،
از مسافتی که عقربهها طی میکنند،
از روایتهایی که پشت سر خود جا میگذارند،
میخواهم بنویسم تا بماند، یا شاید که بمانم.
سال بلوا هنوز هم ادامه دارد و ماهی ِسیاه کوچولو مرده است. ماهی قرمز کوچولو در جستجوی دریا گم و سردرگم شده است.
اما هنوز هم دریا یک حقیقت است و تنها انکار دریاست که دروغ است.
من به دریا باور دارم، به آزادانه زیستن.
میخواهم حتی اگر من نیز دریا را ندیدم، ماهیهای قرمز کوچولوی بعد از من آن را ببینند.
میخواهم برق چشمانشان خاموش ناشدنی باشد، میخواهم عشاق هم ماندنی باشند، مانند عشقشان.
میخواهم حتی اگر من نماندم، تاریخ بماند، کلمات بمانند، خاک ِپاکِ این سرزمین هم.
از ذهنم میگذرد، بعد از ما چه کسی روایت خواهد کرد این روزها و شبهای بهم آمیخته را؟
تاریخدانان تنها به روایت تاریخ میپردازند و کتابهای تاریخ تعداد جانهای از دست رفته را رُند میکنند.
چه کسی از احوالات ما خواهد گفت؟
و اصلا آیا کسی خواهد گفت؟..
از ما که تنها، مهرههای سوختهی سیاست بازیهای مردان ِسیاست بودیم و هیچ.
و هیچ؟
آرزوها و رویاهایمان، هیچ؟
نمیدانم.
دیگر من هم هیچ نمیدانم.
دوباره به نوشتن پناه آوردهام، اما
کلمات را من نمیآورم،
خودشان میآیند تا بمانند،
از احوالات این روزها.
احتمالا، کودکان ِآینده، کتابهای تاریخ را با بیحوصلگی ورق میزنند، اما شاید احوالات مردمانی را که در آن صفحات زیستهاند را، با حوصله.
من تاریخ خواندهام و خود را وارث وحشتی عظیم یافتم.
اما توانستم آرام آرام، صدای مردمی را بشنوم که در تاریخ گفته نشدهاند.
_ بهرام بیضایی