دوستی میگفت ماهِ پیش تولدش درحالی برگزار شده که لباس سوگ به تن داشته.
و من به مرزِ بین این دو فکر کردم.
به اینکه زندگی نه سوگ هست نه تولد،
بلکه تولدهاست در میان سوگها.
رسیدنهاست در میان نرسیدنها.
آشناییهاست در غربتها.
وقتی هربار که به پایان میرسیم، قصه از نو گرفته میشه نشون از تکرار قصهها نیست، بلکه پایان نیافتنی بودن قصهها رو نشون میده.
شاید برای همین هم هست که داستانها به سر که میرسن، از سر گرفته میشن. در نهایت هم هیچکس نمیدونه قصهها از کجا میان و تموم که میشن، آدمهاش به کجا میرن.
اما تنها یک چیز آشکارا پابرجا هست؛ اینکه قهرمانها از دلِ داستانها میان. از وجود آدمهای خیلی معمولیِ داستانها، قهرمانهایی زاده میشن که معمولی نیستن.
روایتها که تموم میشن، میرن توی کتابها، جاری میشن از صدای مادران، بالِ رویا میشن تو خوابِ بچهها و سالها بعد شجاعتی میشن توی قلبهاشون تا قهرمانها زاده بشن، قصهها ازسر روایت بشن و این داستان تا همیشه ادامه داره.
تو را، از تو ربودهاند
و این تنهایی ژرف است.
میگریی و در زمزمهی بیراههای،
سرگردان میشوی...
_ سهراب سپهری
مترجم داشت ولی طبیعتاً انتظار نمیرفت که مترجم بتونه شعرهای فردوسی رو براش ترجمه کنه.