میدونید، برا کسی که کل زندگیش ارزو داشته به یه جایی برسه و بعد با افتخار بره پیش رهبر خیلی درد داره که دیگه نیستن، من اگه موفق شدم دیدن چه شخص بزرگی برم که جای شما رو برام بگیره؟
کاش حداقل یکم دیرتر میرفتید که حتی اگه به موفقیتم نمیرسیدم سنم جوری بود که بیام تو بیت یه گوشه بشینمو از نزدیک نگاتون کنم
میدونید وقتی به سن تکلیف رسیدم و دفترچهی مراجع رو دادن، برای اینکه زودتر به اسم شما برسه عجله داشتم و بعد با ذوق قسمت شمارو خواندم؟
میدونید از اینکه شمارو به عنوان مرجع تقلید انتخاب کردم چقدر به خودم میبالم؟
میدونید چقدر حسودی کردم به دخترایی که یکی از قشنگ ترین لحظه هاشونو پیش شما گذروندن و چقدر حسرت خوردم که نه سالم نیست؟
کاش آن قرآنی که امروز برای وداعتان خواندند، همان قرآنی بود که در آغاز دیدارهایتان تلاوت میشد؛ وقتی هنوز بر صندلی چوبیتان نشسته بودید، نه در تابوت...
با اینکه تو قم هم تشیع میشن باز هم دلم میخواد برای وداع برم مصلیِ تهران خیلی بده که شرایطم جور نیست