Madam Marple
-صادق هدایت
اینطور آدما رو دلم میخواد بشینم جلوشون بگم how can you say such things about yourself?????
البته که دیدگاهشون درمورد خودشون تغییری نمیکنه با حرف من،
ولی خب اگه قضاوت دیگران راجع به شخصیتشونو به قضاوت درونی ترجیح میدن همه تلاشمو میکنم تا تفکراتشونو جایگزین کنم
طبق گفته های خودش این بنده خدا میره بیرون با ماشین بچرخه دیروقتم بوده
یه پسره جوونو تو ایستگاه اتوبوس میبینه
پسره میگه حاجی من شیشم هشت میزنه اشتباهی ساعت اتوبوسو متوجه شدم
صب زود راه میفته
الآنم هیچ جاییو ندارم برم
اینم میگه دا غمت چیه عمو گیسی اینجاس بپر بالا بینم
خلاصه سوارش میکنه و میرن خونه جان
جانم میگه یلا برو بخواب که صب خیلی کار داریم
فردا صب جان تا چشاشو باز میکنه میبینه پسره با یه چاقو تو چارچوب اتاقش وایساده و زل زده به جان
این بنده خدام رم میکنه حمله میکنه طرف پسره
از جزئیات کشت و کشتار فاکتور میگیریم ✨
وقتی جان حسابی طرفو کیسه بوکس میکنه زیرشلواریشو میکشه بالا میگه بریم یکم تجدید قوا کنیم بعد قتل میچسبه
میره تو آشپزخونه
میبینه میز صبونه امادست
پنیر و کره و همه چی
دوزاریش میفته که ای بابا
پسر بنده خدا میز چیده بوده میخواسته بعنوان تشکر بیاد این جانو بیدار کنه
اون چاقوییم که دستش بوده کارد پنیرخوری بوده
خیلی مسخره و فانه قضیه
تصور از قاتلای سریالی قاعدتاً باید یه آدم جذاب سایکوپث وحشی باشه
بعد این یارو یه کارد دیده زده به سرش
خب تو که انقد پارانوییدی غلط میکنی بچه مردمو برمیداری میاری خونه