eitaa logo
Madam Marple
129 دنبال‌کننده
315 عکس
70 ویدیو
5 فایل
𝐖𝐞 𝐚𝐫𝐞 𝐚𝐥𝐥 𝐞𝐯𝐢𝐥 𝐢𝐧 𝐬𝐨𝐦𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐦 𝐨𝐫 𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫, 𝐀𝐫𝐞𝐧'𝐭 𝐰𝐞?
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝗎𝖿𝗈.
من خیلی وقت‌ها درد رو احساس نمی‌کنم. نیاز دارم یک‌نفر از بیرون بهم یادآوری کنه که دردم گرفته. یکی که دستمو فشار بده، روی زخممو ببنده و بگه زخمی شدی، حالا می‌تونی گریه کنی.
بنظرم بدترین بلایی که سر یه نفر می‌تونه بیاد بیخیالیه. سر شدن باعث میشه حرفا و کارای هیچکس روت کوچیکترین تاثیری نداشته باشه. هیچ پشیمونی ای از کارای کرده و نکردت نداری، حتی وقتی به تهش فکر می‌کنی هیچ پایانی اونقدر ناگوار بنظر نمیاد که بخوای بابتش کاری کنی. مثل زندگی توی یه حبابه، خلأ مطلق. هیچ تلنگری به اندازه کافی قوی نیست و هیچ احساسی اونقد نفوذ نداره که تورو بکشونه بیرون. نه از دست خودت کاری برمیاد نه بقیه. حرفاشونو می‌شنوی ولی حتی آزرده نمیشی. حرفاشونو می‌شنوی ولی نمیتونی اهمیت بدی. حرفاشونو می‌شنوی ولی هیچ هیجانی بهت دست نمیده. آدمی که اهمیت میده، اشتباه می‌کنه ولی پشیمون میشه و درستش می‌کنه کارای خوب می‌کنه و از بابت کاراش خوشحال میشه و بهشون ادامه میده. آدم بیخیال؟! هیچ چیز براش پشیزی ارزش نداره و این خیلی خیلی خطرناکه، هم برای خودش، هم برای بقیه.
.
یه خواب دیدم که بنظرم باید اینجا بنویسمش چون نمیخوام فراموشش کنم
اینطوری بود که یه لباس خیلی خوشگل پوشیده بودم تا جایی که یادم میاد کوتاه بود و نقره ای رنگ با یه پف ملایم و خیلی خوشگل قرار بود توی یه سالن بزرگ اجرا داشته باشم، قرار بود بخونم، کاری که همیشه دوست داشتم انجام بدم. خیلی زیاد ذوق داشتم براش. وقتی رفتم پشت صحنه فقط یه آقا و یه خانوم اونجا بودن که مرتبم کردن و یه میکروفن همرنگ لباسم دادن بهم و گفتن برو رو صحنه. جفتشونم به دلایلی خیلی استرس داشتن پرده رفت کنار و من وسط استیج ایستاده بودم. یه نور خیلی شدیدی از سمت تماشاگرا میومد که باعث میشد درست نتونم ببینم ولی گفتم حالا چشمام عادت می‌کنه بالاخره..
شروع کردم خوندن، آهنگی که همیشه براش تمرین کرده بودم. بعد احساس کردم صدام واضح تو میکروفن نمیاد ینی خودمم به زور صدای خودمو می‌شنیدم. هرچی میخواستم به پشت صحنه علامت بدم که صدا کمه نمی‌تونستم. منتظر بودم یه نفر ریکشنی نشون بده از تماشاگرا ولی هیچکس هیچی نمی گفت. یهو دیدم سالن خیلی خیلی ساکته برا جایی که قرار بود پر از آدم باشه. کم کم چشمم به نور عادت کرد و دیدم رو تک تک صندلیا یسری عروسک پارچه ای با نقاب کاغذی نشستن. بدنشون کاملا شبیه انسان بود ولی صورتشون شبیه کاردستی یه بچه چهارساله بود
ماتم برده بود همون‌طور که میکروفن دستم بود از استیج اومدم پایین و رفتم بین صندلیا رو گشتم با تعجب نگاه میکردم و میدیدم که اینهمه مدت هیچکس اصلا به من گوش نمی‌کرد! هیچکس اصلا ازاول اینجا نبود.. با این حال انگار نمی‌خواستم تسلیم بشم. صدامو می‌بردم بالاتر تا ضعف میکروفنه رو برطرف کنم، و همینطوری میگشتم شاید یه آدم پیدا بشه. عصبانی شده بودم و میخواستم داد بزنم و اعتراض کنم. اون خانوم و آقا به زور اومدن دستامو گرفتن و میخواستن دورم کنن ازاون صحنه و من همچنان انقد بلند بلند میخوندم که از درد گلوم از خواب پریدم.
فک کنم هیچکس بهتر از خودم قرار نیست بفهمه این خواب چه معنی ای داشت.
بله بابا باید همون موقع بهت میگفتم که من آدم نظم و تلاش نیستم، مهم نیست چقدر باور داشته باشی که من باهوشم، من هیچوقت نمیتونم خودمو به اون حدی که لازمه برسونم
اینکه الان یه نفر تو این دنیا یا حتی توی این شهر هست که میخواد و می‌تونه و میجنگه ولی تو باباش نیستی که همه چیو واسش اسونتر کنی و عوضش مجبوری همش بخاطر دختری تلاش کنی که واقعا حتی نمی‌خواد زنده بمونه خیلی ناراحت کنندست