اینکه الان یه نفر تو این دنیا یا حتی توی این شهر هست که میخواد و میتونه و میجنگه ولی تو باباش نیستی که همه چیو واسش اسونتر کنی و عوضش مجبوری همش بخاطر دختری تلاش کنی که واقعا حتی نمیخواد زنده بمونه خیلی ناراحت کنندست
When you know that its gonna be a wonderful day when a wonderful person owns it <:
انقد واسه این پودینگ بدبخت ریاضی و شیمی توضیح دادم پای تخته که بنظرم همین الان بره کنکور بده درصدش از من بهتر میشه(:
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اثراتش:
( دیگه یه حیوونم از درس خوندن ک.خل شده چه برسه به من )
شاید باید منتظر بمونم که این تنفر به بالاترین حد خودش برسه
شاید باید بذارم کلافگی بیشتر بشه
شاید باید کشیدنِ این نخ کاموا رو رها کنم و بذارم بیشتر توی خودش بپیچه
شاید اگه هیچی نمونه جز خشم و نفرت و انتقام، برام راحتتر بشه
چون من هیچوقت بلد نبودم دوست داشته باشم
بلد نبودم توی جایی بجز طوفان زنده بمونم.
من به آرامش عادت ندارم.
پس بیفایدست
کاملا بی فایده و بی معنیه تلاش برای درست کردنِ همه چیز
فقط باید بذارم همه جا انقدر سیاه بشه که بدونم همینجا، این وسط، یا میمیرم یا بیرون میام.
ازاول هم انتخاب دیگه ای وجود نداشت
ازاول هم اشتباه کردم.
هدایت شده از Léon: The Amateur
به یاد داستانی مشهور از روستایمان افتادم که قصهگویمان، پدربزرگ وانگگویی، تعریف کرده بود. روزگاری مرد بینوایی بهنام جیانگزیا آرد گندم میفروخت، اما توفانی عظیم همهی آردهایش را از دستش درآورد. بعد سعی کرد زغالسنگ بفروشد، اما آن زمستانِ بهخصوص هوا بسیار گرم بود. در نهایت، وقتی سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد و آهی کشید، پرندهی کوچکی آمد و رید توی دهانش.
#بریده_کتاب
#تغییر
#مو_یان