eitaa logo
مُنیب ؛
1.3هزار دنبال‌کننده
386 عکس
162 ویدیو
3 فایل
مملکت خودگردان مُنیب* پارادوکس‌پرومکس/نامعلوم‌الحال/منتشرکننده‌عکس‌ونقل‌‌های‌بی‌تکرار/ شیفته‌‌چایی‌وگوهرشاد/وَمبینایی‌که‌منیب‌شد. کپی‌،انتقاد،نهی‌ازمنکر؟پذیرانیستیم از؟1399/09/09
مشاهده در ایتا
دانلود
سلامتی، هم خودم دارم تو زندگیم تر میزنم هم زندگی به من
🍓/
من از دست دادن رو هزار بار تجربه کرده بودم، از دست دادن رفیق صمیمی، از دست دادن گردنبند موردعلاقه ام، از دست دادن لحظه های خوب، از دست دادن عزیزترینام، مثلا همون باری که متوجه شدم قرار نیست دیگه معاونمون مدرسه بیاد یا وقتی فهمیدم بخاطر اختلافات سیاسی قراره ادمهای زیادی رو از دست بدم یا حتی وقتی باریستای موردعلاقه ام از کارش استعفا داد و من دیگ کرپ مرغ خوشمزه پیدا نکردم، من تجربه اش کردم .. این بارهم جزو همون لحظه ها بود.. از قاب دیوار مدرسه که ۳ نفره شدنش نشون دهنده از دست دادن عزیز بود.. تا آخرین لحظه هایی که میتونستم مثل قبل به صدرای کوچیک سر بزنم و با آغوش گرم پذیرفته بشم، باید منم میپذیرفتم که هر قصه ای پایانی داره و نقطه پایان همین نزدیکیاس.. باید در کتاب این قصه ی پرماجرا و شیرین رو برای همیشه ببندم.. برای منی که ۳ ۴ ساله فارغ التحصیل شدم و هنوز اونجا بودم سخت تر از همه اونایی که فقط ۳ سال درس خوندن، به قول یه سری من سوگلی مدیر بودم، درِ یکی از باریکه های نورم رو دارن اروم اروم گِل میگیرن و من فرسوده تر از همیشه به بستنش نگاه میکنم ...
🪼- به تازگی شیفته و دلباخته اشعار جناب آقای حامد عسکری شدم. اگه این پیام رو می‌بینید بفرستیدِش به خونه هاتون و آدرس رو برای من بفرستید تا من براتون از گفته های ایشون باتوجه به حال و هواتون بگم. پ.ش: فردا داده میشه و لطفا آن زمان تحویل اشعار پاک نشه / نادیده نگیرید.
مُنیب ؛
من از دست دادن رو هزار بار تجربه کرده بودم، از دست دادن رفیق صمیمی، از دست دادن گردنبند موردعلاقه ام
پی‌نوشت: البته شما بعد از یه مدتی به این رفتن و از دست دادن ها عادت میکنید، دیگه زیاد مهم نیست رفیق صمیمیتون تنهاتون میزاره یا یه چیزی رو از دست دادید، میدونید که باید به زندگیتون ادامه بدید، یعنی مجبوریم ادامه بدیم، زندگی بی توجه به من و شما ادامه میده و ماروهم همراه خودش میبره، نمیدونم این سر شدن خوبه یا بد، ولی هرچی هست آسون کرده.. میگی رفت؟ رفت که رفت..
هدایت شده از طـافِح؛
خدایا… خسته‌ام. عمیقاً، بی‌رحمانه، ویرانگرانه خسته‌ام. از این جنگیدن‌های بی‌سرانجام، از این دست‌وپا زدن در باتلاقی که هرچه بیشتر تلاش می‌کنم، بیشتر فرو می‌روم. از این امیدهای کوتاه‌مدت، این کورسوی نوری که فقط برای شکنجه‌ام روشن می‌شود و لحظه‌ای بعد در تاریکی مطلق خاموش می‌گردد. خسته‌ام از این‌که هر تلاشی به نقطه‌ای بی‌بازگشت ختم می‌شود، از این‌که هر راهی به ویرانی منتهی است، از این‌که زندگی هر بار با لبخندی تمسخرآمیز نشانم می‌دهد که شکست، سرنوشت ناگزیر من است. خدایا، تو که بر همه‌چیز آگاهی، تو که خالق همه‌ی این پیچیدگی‌های ظالمانه‌ای، می‌شود لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای جای من زندگی کنی؟ می‌شود این تنهایی، این درد مداوم، این بغض‌های شبانه را تو هم احساس کنی؟ می‌شود ببینی چگونه آدمی را می‌توان در میان جمعیتی شلوغ دفن کرد، چگونه می‌توان امید را مثل شیئی پوسیده در کنج ذهنی تاریک رها کرد؟ می‌شود لحظه‌ای بفهمی چگونه است که آدمی روزها نفس می‌کشد، راه می‌رود، سخن می‌گوید، اما مدت‌هاست که دیگر زنده نیست؟ خدایا، من دیگر نمی‌توانم. این جنگ بی‌معناست، این زخم‌ها کهنه شده‌اند، این درد از حد تحمل گذشته است. دیگر نه توانی برای ادامه دارم، نه انگیزه‌ای برای برخاستن. پس بگذار این زندگی، همچون بازیچه‌ای که دیگر ارزشی ندارد، در دستانت فرو بپاشد. یا مرا رها کن، یا خودت را جای من بگذار، ببین که چه ساخته‌ای، ببین که چگونه انسانی را به مرزهای جنون رسانده‌ای. - شقایق مهری