تو برام شبیه آرزویی بودی که دلم نمیخواست هیچوقت برآورده بشه؛ نه از ترس نرسیدن، از ترسِ اینکه روزی برسی و دیگه به قشنگی خیالهام نباشی. من تو رو توی دورترین جای ذهنم نگه داشته بودم، جایی که هیچچیزی نمیتونست از ارزشت کم کنه؛ چون بعضی آدما از دور، قشنگترین اتفاق زندگیان و از نزدیک، فقط یه واقعیت معمولی. شاید اگه میخواستم، میتونستم برای رسیدن بهت تلاش کنم، اما من هیچوقت اونقدر تشنهی داشتن کسی نبودم که آرامشم رو پای به دست آوردنش بذارم. ترجیح دادم تو همون آرزوی ناتمام بمونی؛ چیزی که یه روز دلم میخواستش، اما هیچوقت اونقدر مهم نشد که خودم رو برای داشتنش فراموش کنم.