💕 #بزم_محبت
#پارت51
نمازم رو خوندم. با حواس پرت. قامت بستن محمد انگار که زیباترین تصویری بود که تو عمرم دیده باشم ذهنم رو درگیر کرده بود. چقدر دلم میخواست که اون لحظه ها تموم نمیشد و من غرق تماشای نماز خوندن محمد میموندم. نمازم که تموم شد تسبیح به دست گرفتم و شروع کردم به استغفار. بعد بلند شدم. چندتا دختر دیگه هم مشغول نماز بودند. از نمازخونه بیرون اومدم. کفشهای محمد نبود. با خیال راحت کفش پوشیدم. یک قدم برداشتم و سرم رو بلند کردم. محمد روبروم به دیوار تکیه داده بود و منو نگاه میکرد. نگاهش رو پایین انداخت و به سمتم اومد.
- شما هم از کلاس بیرون اومدید
ازش خجالت میکشیدم و سرم رو پایین انداختم. حتما متوجه شده بود که موقع نماز خوندن نگاهش میکردم. لبم رو به دندون گرفتم و سکوت کردم.
- از دستم دلخورید؟ ... استاد به شما هم چیزی گفت؟
- نه ... نه دلخورم نه استاد چیزی گفت. تحمل فضای کلاس رو نداشتم.
محمد سکوت کوتاهی کردو گفت
- راستش من میخواستم کلاس استادشاکر رو حذف کنم. کاش شما هم حذف کنید
سرم رو بلند کردم و با ترس به محمد نگاه کردم. قلبم فشرده شد. یعنی اینقدر به حضور محمد وابسته شدم که حتی نبودش در حد یک کلاس هم من رو به وحشت میندازه.
محمد تا نگاهم رو دید انگار متوجه احساسم شد. هول گفت
- نگران نباشید. اگه شما حذف نکنید منم حذف نمیکنم
از عکس العمل خودم خجالت کشیدم. ولی خودم که میدونستم تنها دلیلی که بعد از مریضی مادربزرگ منو سرپا نگه داشته بود حضور محمد بود. امروز هم با دیدن نماز خوندن محمد قلبم به این احساس مجوز جولان داده بود.
- باشه اگه شما اینطور میخواید منم حذف میکنم.
محمد لبخند عمیقی زد و گفت
- میشه همین الان بریم حذف کنیم؟
دلم نمیخواست خوشحالیش رو ازش بگیرم و موافقت کردم.
♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️
نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~