eitaa logo
↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯
224 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
77 فایل
ݕھ ناݦ ڂداے فࢪݜتھ ھاے ݫݦينے🌈🦋 🍭{اطݪا عاٺ کاناݪ}🍭 https://eitaa.com/tabadolbehshti صندوق نظرات 👇🥰 https://harfeto.timefriend.net/16926284450974 لینک رمان های کانال مرواریدی‌در‌بهشت 💫🌈 https://eitaa.com/romanmorvaridebeheshti
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊لطفا صبور باشید و لفت ندید🕊 تبادل برای معرفی چنل های خوب به شما و جهت زیاد شدنمونه✨ 🌿از صبوریتان سپاسگذاریم 🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💕 نمیتونستم ناراحتش کنم. پس به حرفش گوش دادم و همراهش رفتم. در عقب ماشینش رو باز کردم و نشستم. احساس کردم قلبم فشرده شد. چرا کسی نبود که من اینطور شرمنده مردی نشم که هنوز هیچ نسبتی باهام نداره. محمد از آینه نگاهی به من کرد و گفت - حالت خوب نیست؟ ... چرا چهره ات گرفته است؟ چی باید بگم که از بی کسی دلم گرفته. - ممنون خوبم نگاهش میگفت که بغض صدام رو شنیده. چشم از آینه گرفت و به روبرو خیره شد ولی ناراحتیش رو خیلی راحت میتونستم حس کنم. گوشیم رو برداشتم و با مادربزرگ تماس گرفتم. از حالش که مطمئن شدم نفس راحتی کشیدم. محمد جلوی رستورانی نگه داشت - ببخشید ولی کاش منو می رسوندید خونه. مادربزرگم تنهاست. - الان با مادربزرگت حرف زدی. پس بهانه نیار. میدونم ضعف داری. - نمیخوام بهانه بیارم ولی امروز خیلی به شما زحمت دادم محمد پیاده شد و در سمت من رو باز کرد. بالبخند سرش رو کج کرد و گفت - لطفا ادامه نده که داره بهم برمیخوره. من تو رو با این حال تحویل مادربزرگت بدم دیگه با چه رویی بیام خواستگاری. رفتار محمد و مهربونی هاش برام شیرین بود. ولی یکم عذاب وجدان داشتم که باهام ایجور راحت برخورد میکنه. شاید اگه گذاشته بودم زودتر بیاد خواستگاری منم راحت تر بودم. نگاه منتظر محمد رو که دیدم از ماشین پیاده شدم. شاید هم بی خود نگرانم خودم مانعش شده بودم وگرنه مصر بود بیاد خواستگاری و جواب منم که مثبته. خب اینجور ما تقریبا نامزدیم. شاید داشتم خودم رو توجیح میکردم ولی تو صداقت محمد شک نداشتم و این از همه توجیح ها بیشتر دلم رو آروم میکرد که اشتباه نمیکنم. همراه محمد وارد رستوران شدم. جای شیکی بود واحتمالا گرون. - به نظر جای گرونی میاد. راضی نبودم اینجور به زحمت بیفتید. - امروز خیلی اذیت شدی گفتم یه جایی بیارمت که برات خاطره ی شیرینی بشه. این کار برای کسی که دوستش دارم چیزی نیست. نگاه محمد وقتی این حرف رو زد به قدری پر از مهر و محبت بود که احساس کردم صورتم از حرارت گل انداخته. غذا رو سفارش دادیم و محمد درباره حرف هایی که با ماهان زده بود برام گفت. باورم نمیشد از همون اولین شب سامان و مادرم میدونستن کجام و ازم با خبر بودن. این خیلی خوب بود که کاری به کارم نداشتن. از اون بهتر محبت ماهان بود. این که به چشم خواهرش بهم نگاه میکنه و براش مهم هستم. محبت محمد با چاشنی خبر های خوبی که داد واقعا غذا رو برام دلچسب کرد و آرامش به وجودم تزریق شد. - ازتون ممنونم واقعا اینجا برام خاطره خوبی شد. ◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️ 💕 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 - زینب چیکار کنم؟ هرجور حساب میکنم میبینم باید این ترم با استادشاکر کلاس بردارم. - آقای صولتی چی؟ - آره محمد هم باید برداره. دلشوره دارم. - ترم پیش هم نباید حذف میکردید. بجای فرار برید جلو و با مشکلتون مواجه بشید. شما که بالاخره باید از این مرحله عبور کنید پس بیخود خودتون رو اذیت نکنید. - آخه ترم پیش بدجور شاکیش کردیم. - این ترم هم بذارید اون حال شما رو بگیره. همیشه که راه فرار وجود نداره. گاهی باید بمونی و تحمل کنی. با زینب که خداحافظی کردم به محمد زنگ زدم و تصمیم گرفتیم هر دو کلاس استاد شاکر رو بریم. ترم دوم شروع شد و همون روز اول با استاد شاکر کلاس داشتم. کلاس اول که تموم شد به زهرا گفتم - کلاس داری یا میری خونه؟ - نه میرم خونه. - کاش میومدی کلاس ما. از این که تو کلاسش تنهام حس بدی دارم - اولا تنها نیستی و صولتی هم هست. دوما استاد از مهمان خوشش نمیاد. ترم پیش یکی مهمان آورده بود بیرونش کرد. -واقعا؟ خیلی عصبانی شده بود؟ - نه بابا. خیلی محترمانه ازش خواست از کلاس بره بیرون. به بچه ها هم گفت دیگه تکرار نکنن. کلاس تموم شد و دوباره نگرانی من شروع شد - نمی خوای پاشی؟ باید بری کلاس استاد شاکر. - استرس دارم. رفتار هاش رو اعصابمه. ترم گذشته هم مثلا حذف کرده بودم ولی مدام اینور اونور میدیدمش که حواسش به منه. کاش می دونستم چی تو فکرشه. - به فکرش چکار داری سرتو بنداز پایین درست رو بخون. استاد ببینه محلش نمیذاری بی خیالت میشه. - مشکل من این چیزا نیست. مشکلم وقتی حل میشه که بفهمم چی تو فکرشه. زهرا کلافه نگاهم کرد. حق داشت منظورم رو روشن نمیگفتم و بدتر گیجش میکردم. نگاه سنگین استاد رو همه جا حس میکردم ولی ندونستن اینکه چی پشت این نگاهه منو آزار میداد. - فرشته سختش نکن پاشو برو صولتی منتظرت ایستاده. تازه متوجه محمد شدم که جلوی در ایستاده بود. از زهرا خداحافظی کردم و پیش محمد رفتم ◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️ 💕 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 - ببخشید معطل شدید. نمیدونستم منتظر منید. -خواهش میکنم. گفتم شاید از تنها رفتن به کلاس استادشاکر ناراحت باشی صبر کنم با هم بریم. تشکری کردم و همراهش به کلاس رفتم. *** یاسین با لبخند به فرشته و محمد خیره بود که متوجه نگاه زهرا شد. زهرا نگاهش رو از یاسین گرفت و جزوه اش رو جمع کرد. از جاش که بلند شد یاسین کنارش ایستاده بود. - از خنده من به محمد و فرشته تعجب کردید؟ - چرا بهشون میخندید؟ - آخه هر کسی جای این دوتا بود هر روز صدتا پیام عاشقانه بهم میدادن و گل و رستوران و گردش. ولی اینا هنوز سربزیر و با خجالت با هم حرف میزنن. خوبه چند ساله همدیگه رو دوست دارن و فرشته هم جواب مثبت داده. - فرشته دختری نیست که به یک رابطه سست بال و پر بده. هر وقت رابطه شون واقعی بشه خیلی بیشتر از اینها عشقشون رو به هم نشون میدن. - رابطه سست؟ شما اینهمه عشق رو میگید رابطه سست. - اینو من نمیگم. خود فرشته میگه. منم همینها رو ازش پرسیدم گفت هر وقت رابطه مون خدایی وصل شد و محرم شدیم اونوقت محکم میشه. یاسین کمی تو فکر رفت و بعد بی مقدمه پرسید - شما چرا اینهمه با برادرتون فرق دارید؟ زهرا که غافلگیر شده بود اول متوجه منظور یاسین نشد. با کمی مکث افکارش جمع شد و جواب یاسین رو داد - خب برادرم خیلی اهل مسجد و هیئت بود و بخاطر دوست هاش خیلی مقید تر از من شده. وگرنه خانواده ام خیلی سخت گیر نیستن. - یعنی اصرار نمیکنن چادر سر کنید؟ یا مثل برادرتون باشید؟ - خب برادرم رو خیلی قبول دارن ولی اجبار به کاری نمیکنن نه من رو نه برادرم رو. البته خط قرمزهای خودشون رو دارن. یاسین نگاه عمیقی به زهرا انداخت و وقتی زهرا نگاهش رو پایین انداخت با گفتن ببخشید وقتتون رو گرفتم خداحافظی کرد و رفت. ♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️ 💕 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 داخل کلاس ردیف آخر نشستم و محمد با یک صندلی فاصله کنارم نشست. احساس آرامش نداشتم با اینکه محمد حضور داشت و ماهان هم تماس گرفته بود و همه حرف های محمد رو دوباره گفته بود و خیال من رو از بابت مادرم راحت کرده بود. ولی توجه های استاد باز هم منو نگران میکرد. شاید مطمئن نبودن از نیتش منو اذیت میکرد. - با ماهان صحبت کردی؟ - بله تماس گرفت - پس چرا هنوز نگرانی؟ ماهان میگفت مادرت راضیه پیش مادربزرگت زندگی کنی. - میدونم ولی نگرانم مادربزرگ براش اتفاقی بیافته. اونوقت چکار کنم؟ نمیتونم که تنها زندگی کنم. مجبور میشم برگردم پیش مادرم. - فرشته منو نگاه کن. سرم رو که پایین بود بلند کردم و نگاهی به محمد کردم - قرار نیست برگردی پیش مادرت. قراره باهم ازدواج کنیم و جایی که من صلاح بدونم زندگی کنیم. چشم هام گرد شد و مطمئنا صورتم سرخ سرخ. محمد خیلی جدی داشت نگاهم میکرد و منتظر جوابم بود. کمی که بینمون به سکوت گذشت محمد با همون لحن جدی گفت - قرارمون این نیست؟؟؟ نگاهم رو ازش دزدیدم و لبم رو تو دادم. - چرا قرارمون همینه. خودم به سختی صدای خودم رو شنیدم ولی از نفس عمیق محمد پیدا بود که صدام رو شنیده. دیگه روم نشد به محمد نگاه کنم ولی از حرفی که زد آرامش گرفتم. استاد داخل شد و پشت میزش نشست. هنوز متوجه ما نشده بود کمی بعد شروع به خوندن اسامی کرد. - فرشته پهلوان دستم رو بلند کردم. استاد نگاهم کرد و نگاهش روم قفل شد. کمی بعد متوجه محمد شد و اخم هاش درهم شد. نمیدونستم هنوز بخاطر ترم پیش ازش عصبانیه یا از این که نزدیکم نشسته. دیگه تا آخر کلاس بهمون توجهی نکرد. * - با فرشته کلاس داشتی؟ - آره - چرا اینهمه کلافه ای؟ - این پسره صولتی زیادی دور و برشه. خوشم نمیاد. حسن متعجب به نوید چشم دوخت و گفت - یعنی دوست پسرشه؟ - نه بابا فرشته خیلی دختر مقیدیه. خواستگارشه. ولی احساس میکنم فرشته دیگه مثل قبل رفتارهاش معقول نیست. عذاب وجدان دارم. میترسم از تنهایی و بی کسی با صولتی صمیمی بشه. - خب چرا خودت رو معرفی نمیکنی؟ بذار بدونه داییشی. احساس کنه یه بزرگتر بالاسرشه. 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 💕 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 - خیلی دلم میخواد بدونه داییشم. یه حالی هم از صولتی بگیرم. ولی نگران حال حاجی ام. اول باید با حاجی حرف بزنم ببینم عکس العملش چیه. بعد از سکته ای که کرد معجزه شد که زنده موند. باید صبر کنم یه وقت مناسب باهاش صحبت کنم. مثلا عید که دور و برش شلوغه. - با حسنا حرف زدی؟ - آره حسنا هم میگه زودتر با فرشته صحبت کنم. نوید از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت. - منم دلم میخواد باهاش صحبت کنم ولی حاجی خیلی نسبت به مهتاب موضع میگیره. نمیخوام آرامشش بهم بخوره. شاید تا عید حالش هم بهتر بشه و راحت تر بشه باهاش صحبت کرد. - خب به فرید یا مهلا بگو. - به فرید که نمیشه اعتماد کرد حرف تو دهنش نمیمونه. عین بچه هاست. بی هوا حرف میزنه و همه نقشه های آدم رو بهم میریزه. مهلا هم که بنده خدا پا به ماهه. خیلی فکر کردم از همه بهتر اینه که تا عید صبر کنم حال پدرم بهتر بشه و با خودش حرف بزنم. هرچی باشه فرشته نوه اشه. اگه بفهمه چه خانمی شده کوتاه میاد. - هرجور صلاحته. ******** زینب رو محکم در آغوش کشیدم و با ذوق گفتم - وای زینب چقدر دلم برات تنگ شده بود زینب سعی کرد لبخندش تبدیل به خنده نشه - دختر عیبه. این چه رفتاریه تو خیابون. آبرومون رو نبر. خوبه دیروز با هم تلفنی حرف زدیم - شنیدن کی بود مانند دیدن. زینب به زهرا هم سلام داد و باهم دست دادن. - ببخشید فرشته به آدم امون نمیده که. - بریم تو حیاط بشینیم. - شما برید الانه که علی برسه. باید باهاش برم - زهرا اذیت نکن هنوز خیلی زوده. به داداشت بگو خودت میری خونه. یا یه ساعت دیگه بیاد دنبالت. - نمیشه الانه که برسه - حالا تو بگو شاید قبول کرد همون موقع ماشین برادرش رو دیدیم که پارک کرد - باشه برم باهاش صحبت کنم. اگه اجازه نداد میرم. فعلا خداحافظ. زهرا به سمت ماشین برادرش رفت و کنار در راننده ایستاد. وقتی با برادرش صحبت میکرد با دست اشاره ای به ما کرد. برادرش نگاه کوتاهی سمت ما کرد و حرفی به زهرا زد بعد ماشین رو روشن کرد و رفت. زهرا خوشحال برگشت و گفت - قبول کرد یک ساعت دیگه خودم برگردم خونه. 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 💕نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم‌الله الرحمن الرحیم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا