{😍}
اۍسیدعلۍ..
سیاستتراعـشقاست،صبر
وکرموشھامتتراعشقاستـ!シ
️️ــــــــــــــ❁ــــ ـــ ــ ـ
🖇⃟🖤⸾⇜ #رهبرانه
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
خادمین شهدا
@khademin_shohada78
♡مرواریدیدربهشت♡
@Morvaariddarbehesht
قرارگاه نصرت ولیامر
@nosrat_valiamr
محصولات فرهنگی جهاد
@jihadiun_ir
「شَهیدِگُمنام」
@martyr_314
کمیل...کمیل...حمید...📟📡
حمیدجان به گوشم 📞
اینجا هوا صافه ، اونجا چی؟🌤☀️
هی حاجی کجایی که ببینی اینجا چه خبره؟🌍😔
هوا صاف صافه☹️☹️🌱
به صافی تمامی موهای بیرون ریخته 💆🏻💁🏻
به صافی نگاه های دوخته🕵👀
به صافی مانتوهای چسبیده👚👕
به صافی مارک های ازپشت دیده
آگ🔚🔛🔜
حاجی نمیشه جاتو عوض کنی؟♥️🙄🍃
سید مرتضی را دیدی بگو دوربینش را بیاورد یک مستند بسازد از ما بنام روایت غفلت!📽🎞🎥
حاجی اینجا روسری ها عقب نشینی کردن... 👰🏻🙆🏻دشمن محاصرمون كرده!👺👹 رو پشت بومھا بمبهای بشقابی گذاشتن📡📡! قلب و فكرمون رو هدف گرفته!🔫💔😔
خيلی تلفات داديم...😣 حاجي اینجا مانتو ها دیگه دكمه نداره...👗 اونم با آستین های کوتاه👘👗 !!! سلاح جدیدشون ساپورته...👖👠 چشم اکثر جونارو آلوده کردن! 🕵💔🕶 حاجی صدامو میشنوی؟ 🔊🔉🔈
حــــــاجـــــی! (صدای بیسیم قطع و وصل میشه🔕🔇
ﺣﺎﺟﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺸﻨوی؟ 📢📣
ﻣﺠﻨوﻥ ﺟﺎﻥ!📞
ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻢ.📞👂🏼
ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﺗﻨﮓ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ برادر ...🙏🏻🏃🏻🙇🏻 ﺣﺎﺟﻲ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻧﺮﻡ ﺍﺳﯿﺮﺍﻣﻮﻥ👁🗨🎴 ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻧﺪ 💂🏻💂🏻💂🏻 ﺧﻮﺍﻫﺮﺍ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍ ﺭو ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻗﯿﭽﯽ ﻣﯽ کنن نامردا🕷🍂🌿 ... ﻋﺎﻣﻞ ﺧﻔﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻮﯼ ﮔﯿﺎﻩ نميده، 🍀☘🍃
ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺎﻩ ميده ... ﺣﺎﺟﯽ!🌍☔️☹️
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍ ﻫﻤﺶ ﻣﯿﮕﯿﻢ ﭘﺮ ﭼﺎﺩﺭﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺣﺎﺋﻞ ﮐﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺎﻩ ﻣﺸﺎﻣﺘﻮنُ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﮑﻨﻪ😣😰😪
ﻭﻟﯽ ﮐﻮ ﮔﻮﺵ ﺷﻨﻮﺍ...؟👂🏼🔔 ﺣﺎﺟﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﮐﺶ ﻫﺎﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍ ﻓﻘﻂ قلبُ ﻣﯿﺰﻧﻪ!💣💔
لقمه های حروم هم که دمار از همه بریده💘💔
ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯾﻢ ﺣﺎﺟﯽ👑👨👨👦👦 ... تازگی ها جیش الشیطان اسمش رو عوض کرده گذاشته داعش😹👺👹👻💀! دارن سر بچه های شیعه رو بیخ تا بیخ میبرن ... 🙌🏻🤕😴😒حاجی صِدامو داری ؟؟؟ به حسن باقری بگو در این جنگ نابرابر تاکتیک نداریم!🙌🏻🖐🏻
فقط علی اکبر شیرودی چیزی نفهمد اگر بفهمد واویلاست،
میمرد برای خمینی!
شاهرخ ضرغام را حتما خبر کن،
بگو به خمینی ای که روی سینه ات خالکوبی کردی، میخندند!
راستی؛ حاج احمد، اصلا میدانی موبایل چیست ؟
تا حالا با وایبر و واتس آپ کار کرده ای ؟
بیخیال برادر،
همان بیسیمت را بیاور،
من آخرین نسخه ی اندروید را رویش نصب میکنم!
فقط خواهشا به نیروهایت دستور بده آن تندروی هایی که در مریوان و پاوه و فکه و خرمشهر و شلمچه کردند...
در فضای مجازی نکنند!
اینجا آداب خودش را دارد!
باید همه چیز را با گفتگو حل کنیم!
حاج احمد، تلفات زیاد داده ایم!
مسامحه و غفلت امانمان را بریده!
عده ای به اسم جذب حداکثری،
حداقل اعتقاداتشان را به حراج گذاشته اند!
تو را بخدا برگرد!
خدا را چه دیده ای،
شاید در این مخمصه ای که گیر کرده ایم،
تو و رفقایت به دادمان رسیدید!
نقطه سر خط...
"اللّهم اَکْشِف هذه الغُمة عَن هٰذه الاُمة بحُضوره و عجل لنا ظهوره"
#اَلَّلهُمـّ_عجِّللِوَلیِڪَالفَرَج
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
5.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 آبروی نماز رو نبر!
✨خوشا آنان که دائم در نمازند...🕋
#به_رنگ_خدا
💞با ما همراه باشید 💞
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت51
نمازم رو خوندم. با حواس پرت. قامت بستن محمد انگار که زیباترین تصویری بود که تو عمرم دیده باشم ذهنم رو درگیر کرده بود. چقدر دلم میخواست که اون لحظه ها تموم نمیشد و من غرق تماشای نماز خوندن محمد میموندم. نمازم که تموم شد تسبیح به دست گرفتم و شروع کردم به استغفار. بعد بلند شدم. چندتا دختر دیگه هم مشغول نماز بودند. از نمازخونه بیرون اومدم. کفشهای محمد نبود. با خیال راحت کفش پوشیدم. یک قدم برداشتم و سرم رو بلند کردم. محمد روبروم به دیوار تکیه داده بود و منو نگاه میکرد. نگاهش رو پایین انداخت و به سمتم اومد.
- شما هم از کلاس بیرون اومدید
ازش خجالت میکشیدم و سرم رو پایین انداختم. حتما متوجه شده بود که موقع نماز خوندن نگاهش میکردم. لبم رو به دندون گرفتم و سکوت کردم.
- از دستم دلخورید؟ ... استاد به شما هم چیزی گفت؟
- نه ... نه دلخورم نه استاد چیزی گفت. تحمل فضای کلاس رو نداشتم.
محمد سکوت کوتاهی کردو گفت
- راستش من میخواستم کلاس استادشاکر رو حذف کنم. کاش شما هم حذف کنید
سرم رو بلند کردم و با ترس به محمد نگاه کردم. قلبم فشرده شد. یعنی اینقدر به حضور محمد وابسته شدم که حتی نبودش در حد یک کلاس هم من رو به وحشت میندازه.
محمد تا نگاهم رو دید انگار متوجه احساسم شد. هول گفت
- نگران نباشید. اگه شما حذف نکنید منم حذف نمیکنم
از عکس العمل خودم خجالت کشیدم. ولی خودم که میدونستم تنها دلیلی که بعد از مریضی مادربزرگ منو سرپا نگه داشته بود حضور محمد بود. امروز هم با دیدن نماز خوندن محمد قلبم به این احساس مجوز جولان داده بود.
- باشه اگه شما اینطور میخواید منم حذف میکنم.
محمد لبخند عمیقی زد و گفت
- میشه همین الان بریم حذف کنیم؟
دلم نمیخواست خوشحالیش رو ازش بگیرم و موافقت کردم.
♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️
نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت52
مادربزرگ چاییش رو برداشت و گفت
- قربون دستت فرشته جان ... چه خوب میکنی چای نمیخوری. ما دیگه ازمون گذشته ولی شما جوونا میتونید اشتباه های ما رو تکرار نکنید.
- نوش جان. مثل اینکه بهتر شدین ... میشه امشب بریم مسجد؟
- آره بریم. بخاطر من این شب ها رو موندی خونه.
مادربزرگ با لبخند شرمگینی ادامه داد
- پیر شی دخترم که دردسر های منه پیرزن رو تحمل میکنی.
- این چه حرفیه. بخاطر عزاداری میگم. دو روز دیگه تاسوعاست ولی یک شب هم نرفتیم مسجد ... تو دانشگاه هم مراسم هست ولی با شما مسجد رفتن یه چیز دیگه است.
رفتم کنارش نشستم و دستش رو بوسیدم. مادربزرگ هم با محبت دست روی سرم کشید و گفت
- خیلی خوشحالم که ثمره زندگیم تویی. داشتن دختری مثل تو همه تلخی های زندگیم رو شیرین کرد. خیلی غصه میخوردم که دختر حسینم زیر دست سامان تربیت میشه. ولی خدا به موی سفیدم رحم کرد و دعاهام رو مستجاب کرد.
لبخندی زدم و نگاهم رو دوختم به تلوزیون که مراسم عزاداری نشون میداد.
- راستی امروز نسرین خانم رو دیدم. برای تاسوعا دعوتمون کرد. میخوان آش نذری بپزن.
- نمیشه من نیام؟
- اصلا نمیشه. همسایه است. همیشه چشم تو چشمیم. نمیشه که چون خواستگارتن ازشون فرار کنیم.
چیزی نگفتم. ولی من ازشون فرار نمیکردم. فقط از اینکه شهاب کمالی امیدوار بهم نگاه میکرد عذاب وجدان میگرفتم. نمیتونستم به کسی فکر کنم. تمام احساسم سمت محمد پر میکشید و این اصلا دست خودم نبود.
دو روز گذشت و روز تاسوعا آماده شدم و همراه مادربزرگ به خونه نسرین خانم رفتیم در حیاط باز بود و پر از مرد. به محض ورود شهاب کمالی رو دیدم که با چشمهای مشتاق نگاهم میکنه. غم عجیبی تو دلم نشست. یاد محمد افتادم. کاش اینجا بود. چه آرزوی دوری از ذهنم گذشت.
سرم رو پایین انداختم و همراه مادربزرگ به سمت در ساختمون رفتیم تا پیش خانم ها بریم. هنوز به در نرسیده بودیم که با بهت به کسی نگاه کردم که با لبخند بهم سلام کرد. باید به چشمهام شک کنم یا واقعا محمد جلوم ایستاده؟ جوابش رو دادم و نگاهم سمت چشم های سوالی مادربزرگ چرخید.
- آقای صولتی هستند. همکلاس دانشگاهم.
♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️
نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم محبت
#پارت53
دوباره نگاهم چرخید سمت محمد
- شما اینجا چکار میکنید؟
- همراه کمالی اومدم. اینجا خونه عمه شه. اصرار کرد منم بیام برای آش نذری.
امتداد نگاهش رو دنبال کردم و یاسین کمالی رو دیدم که کنار شهاب کمالی ایستاده. شهاب کلافه ما رو نگاه میکرد و یاسین در گوشش صحبت میکرد. ازشون نگاه گرفتم و سرم رو پایین انداختم.
- ببخشید با اجازه من و مادربزرگم باید بریم زنونه.
- بله شما بفرمایید ببخشید مزاحم شدم.
محمد به مادربزرگ با اجازه ای گفت و به سمت کمالی رفت. یعنی کمالی ها. نمیدونستم ممکنه شهاب کمالی و یاسین کمالی نسبتی داشته باشن. امیدوارم شهاب حرفی درباره من به محمد نزنه.
**
محمد با لبخندی محوی به سمت یاسین رفت. از اینکه یاسین مجبورش کرده بود بیاد خیلی خوشحال بود. وقتی وارد کوچه شدن و محمد متعجب به یاسین گفته بود خونه فرشته هم تو همین کوچه است یاسین جواب داد این یه نشونه است که شما واقعا مال همین.
هنوز به یاسین نرسیده شهاب روش رو برگردوند و ازشون دور شد. محمد با اخم کنار یاسین ایستاد و گفت
-چرا پسرعموت اینجوری کرد؟
- آخه پسرعموم عاشق یه دختریه ...
- خب ...
- یکساله مدام ازش جواب منفی میشنوه ولی تا امروز امید داشت راضی اش کنه ... ولی الان فهمید دیگه تلاشش نتیجه نمیده ... واسه همین پکر شده.
- خب چرا از من روبرگردوند؟
- راستش ... ناراحت نشو ولی شهاب خواستگار فرشته بود. الان که دید با تو حرف میزنه ازم پرسید چه نسبتی با فرشته داری منم قضیه رو بهش گفتم. خیلی حالش گرفته شد.
اخم های محمد بیشتر شد. کلافه دست توی موهاش کشید و با چشم دنبال شهاب گشت
- ناراحت نباش. میدونی شهاب چیزی کم نداره. هم ظاهرش خوبه هم تحصیلاتش هم وضع مالیش. آدم معتقدی هم هست. وقتی یک ساله فرشته مدام بهش جواب نه داده یعنی واقعا دلش پیش توئه. وگرنه شهاب پسری نیست که دختری مثل فرشته بهش جواب نه بده.
محمد کمی تو فکر رفت ولی اخمش باز نشد
- ولی از این به بعد باید حرص بخورم که همچین خواستگاری دو قدمی فرشته زندگی میکنه.
- اصلا نگران نباش. شهاب پسر خوبیه. همین که فهمیده فرشته دلش با توئه دیگه دور و برش نمیره. مطمئن باش دیگه نگاهشم نمیکنه.
محمد ته دلش خوشحال شد که شهاب پسر معتقد و باخدایی یه.
♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️
نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~