فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
لحظات شهادت مدافع حرم😭😭😭
میگه سید دارند صد ا م میکنند
ارباب مارو هم صداکن آقاجان😭😭
↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯
لحظات شهادت مدافع حرم😭😭😭 میگه سید دارند صد ا م میکنند ارباب مارو هم صداکن آقاجان😭😭
کاش ماهم لیاقت این
لحظه رو داشته باشیم🤲🏻🤲🏻😭😔
#تلنگرانہ
توکتاب⇣
سهدقیقهدرقیامتنوشتهبود!
منهرچیشوخیشوخیانجامدادم . . ؛
ایناجدیجدینوشتن!
یابهخودتمیای؛یابهخودتمیارنت:)
#کارگروه_معنویت_نماز
+___((♥️))___+
#برگی_از_خاطرات_شهدا 💓
#شهیدانه
#بهروایتهمسرشهید
سرِ سفره ی عقد آروم درِ گوشم گفت:
میدونی من فَردا شَهید میشَم؟
خندیدم و گفتم..از کجا میدونی؟نکنه علمِ غِیب داری!
گفت:
آره..دیشب مادرم حضرتِ زهرا(س) رو تو خواب دیدم..
ازدواجمونو بهم تبریک گفت..
بعدشم وَعده ی شَهادتمو داد...
بُغض کردمُ گفتم: پس من چی؟
میخوای همین اولِ کاری منُ تنها بزاری بری؟؟
نبود شرطِ وَفا بِری و منو نَبری!
توکه میدونی فردا میخوای شَهید بشی..چرا نشستی پایِ سفره عقد...
چرا خواستی منو به عقدِ خودت دربیاری!؟
دستمو گرفت..خندیدُ گفت:
اخه شنیدم شَهید میتونه بستگانشو شفاعت کنه!
میخوام که اون ۲نیا جزوِ شفاعت شده هام باشی...
میخوام مجلسِ عروسیِ واقعی رو اونجا برات بگیرم :)
#شهیدهادیابراهیمی(مدافع حرم)
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
❌حرمتش را نشکن...❌
▶چــــ❤ـــادر مـــــــادر من ، فـــ🌺ــــاطمه ، حرمت دارد...
📌 نه فقط شبه عبایی مشکیست
که سرت بندازی
و خیالت راحت
که شدی چادری و محجوبه!
چــــ❤ـــادر مـــ🌺ــــادر من ، فــــ❤ـــاطمه ، حرمت دارد
✅قاعده، رسم، شرایط دارد:
↙شرط اول همه اش نیت توست...
محض اجبار پدر یا مادر
📍یا که قانون ورودیه دانشگاه است
📍یا قرار است گزینش شوی از ارگانی
📍یا فقط محض ریا
📍شایدم زیبایی، باکمی آرایش!
❌نمی ارزد به ریالی خواهر...❌
چـــ❤ــادر مــ🌺ـادر من ، فــ❤ـــاطمه، شرطش عشق است....
✅عشق به حجب و حیا
✅به نجابت به وفا
✅عشق به چادر زهرا
که برای تو و امنیت تو خاکی شد
تا تو امروز شوی راحت و آسوده
کسی سیلی خورد
خون این سیل شهیدان
همه اش با هدف↩ چادرتو ↪ریخته شد.
📌خواهرمـــــــ
⬅حرمت این پارچه ی مشکی تو
مثل آن پارچه مشکی کعبه والاست➡
↩یــــ💠ـــادگار زهراست
نکند چـــــــادر او سرکنی اما روشت منشت
بشود عین زنان غربی↪
⛔خنده های مستی
⛔چشمک و ناز و ادا
⛔عشوه های ناجور
⭕به خدا قلب خــــــدا می گیرد
به خدا مـــ🌺ــــادر من فـــــ❤ــاطمه شاکی بشود
به همان لحظه سیلی خوردن
لحظه پشت در او سوگند....
📌خواهرمـــــــ
چـــــــادر مـــ🌺ــــادر من ، فــــ❤ـــاطمه ، حرمت دارد
📌خواهرمـــــ❤ـــــــــ
*حـــــ🌺ــرمتش را نــــ❌ـــشکن
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت58
نگاهی به سالاری کردم. پسر به شدت شیک پوش و خوش چهره و قد بلندی بود. سرم رو پایین انداختم. برام اصلا مهم نبود که چی میخواد بگه. خیلی سرد جواب دادم
- فکر نکنم ما باهم حرفی داشته باشیم
- ولی من حرفهایی دارم که دوست دارم به شما بگم. اگه فرصت آشنایی بیشتر داشته باشیم مطمئن باشید که از فرصتی که بهم دادید پشیمون نمیشید.
حرفش که تموم شد یک جفت کفش مردونه دیدم که کنار کفشهای سالاری جفت شد. سرم رو که بلند کردم محمد رو دیدم. محمد سریع از پشت سالاری گل سرخ زیبایی رو بیرون کشید. از جام بلند شدم و به محمد سلام دادم.
سالاری نگاه چپی به محمد کرد و با دلخوری خواست گل رو از محمد بگیره ولی محمد همزمان که به من سلام میکرد گل رو به دست دیگش داد.
- منظورم این گل بود
- بله متوجه شدم.
محمد با اخم شدیدی نگاهی به سالاری کرد و گل رو بهش پس داد. بعد رو کرد به من و گفت
- میشه بریم جای دیگه صحبت کنیم
- باشه هرجور صلاح میدونید.
با ای حرفم اخمهای محمد باز شد و به سمت دیگه حیاط اشاره کرد و راه افتاد منم دنبالش راه افتادم. یک لحظه چشمم به سالاری افتاد که با حرص گل رو به سمت سطل زباله پرت کرد. حیف اون گل زیبا.
- فرشته خانم شما میدونید که من به شما علاقه دارم و جدی قصد ازدواج با شما رو دارم. شما گفتید عجله نکنم و البته گفتید به من اعتماد دارید. منم تصمیم گرفتم تا آخر امسال صبر کنم و برای عید رسما همراه خانوادم برای خواستگاری اقدام کنم. هم شما فرصت شناخت داشته باشید هم من از لحاظ مالی دستم بازتر باشه.
... اگه فکر میکنید من تصمیم اشتباهی گرفتم من حاضرم همین هفته برای خواستگاری اقدام کنم.
چند لحظه ای تو فکر رفتم و بعد گفتم
- شما خیلی مطمئن حرف میزنید در حالی که از من چیزی نمیدونید. اگه بدونید شاید نظرتون تغییر کنه یا خانوادتون من رو قبول نکنن.
- من دوست دارم از خودتون و زندگیتون بهم بگید ولی اگه نخواید بگید تا خواستگاری صبر میکنم. هرچند شک دارم چیزی نظرم رو بتونه عوض کنه.
احساس کردم دارم اشتباه میکنم که درباره خودم چیزی بهش نمیگم. وقتی صادقانه به من علاقه داره و من هم همین طور پس باید زودتر باهاش صحبت کنم تا اگه خودش یا خانواده اش نمیتونن با شرایط من و بی کسیم کنار بیان زودتر تکلیفمون معلوم بشه.
با این فکر دلم رو به دریا زدم و گفتم
🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
💕نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت59
- میدونید توی این چند سال همیشه گوشه ذهنم درگیر شما بود. برام عجیب بود پسری که حتی یک کلام هم با من حرف نزده از فکرم خارج نمیشه. خیلی خودم رو سرزنش میکردم.
نگاه گذرایی به محمد که تمام حواسش به حرفهام بود انداختم و ادامه دادم
- وقتی شما باعجله از کتابفروشی بیرون اومدید و خیره نگاهم کردید دیدم که این احساس دوطرفه است. دیگه دلم نمیخواست فراموشتون کنم. تو دانشگاه که دیدمتون دیگه همه چیز از اتفاق برام تبدیل شد به اراده خدا. شما رو که در حال نماز دیدم نگرانی هام پر کشید و بهتون اعتماد کردم. یعنی به حکمت خدا اعتماد کردم. تازه متوجه شدم که خدا داره به اراده خودش پازل زندگیم رو میچینه و من غافل بودم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
- حالا که به اینجا رسیدیم شما حق دارید بدونید و بعد تصمیم بگیرید. شایدم اشتباه کردم که زودتر باهاتون صحبت نکردم.
بعدشروع کردم و تمام زندگیم رو براش تعریف کردم. از روزهای تنهاییم تو خونه ناپدریم. از بی مهری مادرم. از فرارم و رفتن پیش مادربزرگم. حتی قصه زندگی کوتاه پدرم.
محمد با دقت به حرفهام گوش میداد. آروم بود و متفکر. همون طور که تعریف میکردم نگران عکس العمل محمد بودم. ولی اون هیچ واکنشی نشون نمی داد و آروم بود.
- من شاید عروسی نباشم که خانواده تون انتظارش رو دارن. اینکه بیان از پدر و مادرش خواستگاریش کنن و با مراسم ببرنش و پدرش براش جهاز بگیره و ... من حتی شاید بخاطر مریضی مادربزرگم همسر خوبی هم نباشم. من تنها کسشم و باید مواظبش باشم ... نمیدونم شاید مادرم و ناپدریم براتون دردسر درست کنن.
سرم رو پایین انداختم و لبم رو گاز گرفتم
- قطعا یک گزینه بی دردسر برای ازدواج نیستم.
♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️
💕نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 #بزم_محبت
#پارت60
منتظر بودم محمد سکوتش رو بشکنه. هر ثانیه نفسم سنگین تر میشد.
- کاش بتونم اونقدر خوب باشم که همه غم هاتون رو فراموش کنید.
این جوابی نبود که منتظر بودم بشنوم. این رویایی بود که بهش فکر هم نکرده بودم. حرف محمد خیلی شیرین بود. سبک شدم و نفس حبس شدم رو با آرامش بیرون دادم. سرم رو بلند کردم و لبخند عمیق محمد رو شکار کردم. با لبخند جوابش رو دادم و دوباره نگاهم رو به روبروم دادم.
- تو دختر پاکی هستی که با این فشار ها بازم به خدا نزدیک شدی. من تک پسر لجباز خانواده ام بودم که برای قاطی شدن تو جمع هم کلاسی هام همراه امیر اومدم دنبال پیدا کردن دوست دختر. اما تو قلبم رو تکون دادی. وقتی دیدمت دلم نمیخواست دوست دخترم بشی. دوست داشتم زندگیم باشی. برای بدست آوردنت نذر کردم و سمت خدا و نماز رفتم.
محمد تو حرف هاش شما رو به تو تبدیل کرده بود .این یعنی از تصمیمش مطمئنه. ولی خانواده اش چی؟ بی هوا وسط صحبتش پریدم و گفتم
- شما نگران تصمیم خانواده تون نیستید؟
به روم نیاورد که وسط حرفش پریدم و به چهره از خجالت سرخ شدم لبخندی زد و گفت
- نه نگران نیستم ... تو هم نگران نباش.
معلومه خسته شدی. الان برات آبمیوه میگیرم.
سریع از جاش بلند شد و به سمت بوفه رفت و منتظر جوابم نشد. ذوق خاصی تو رفتارش بود. به حرفهام فکر کردم. من تو حرف هام تایید کرده بودم که جوابم مثبته. حتما برای همین راحت و صمیمی باهام حرف میزنه.
به سمت بوفه نگاهی انداختم. یکهو یاد زهرا افتادم. سریع باهاش تماس گرفتم
- الو سلام زهرا کجایی؟
- سلام دوست حواس پرت خودم ... خونه ام
- خونه؟؟
- آره ... پس چی ... انتظار داشتی دو ساعت منتظر بمونم تا حرفهات با سالاری و صولتی تموم بشه بعد یادم بیوفتی؟
- ببخشید باور کن خودم هم غافلگیر شدم.
- خب حالا چیا گفتین؟
- پای گوشی که نمیشه. دیدمت حرف میزنیم.
- باشه. هرچند شک دارم به من اطلاعات بدی.
محمد آبمیوه و کیک به دست سمتم اومد
- میبخشی. رفتنی یادم رفت بپرسم چی دوست داری.
♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️♠️
💕نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~