eitaa logo
↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯
224 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
77 فایل
ݕھ ناݦ ڂداے فࢪݜتھ ھاے ݫݦينے🌈🦋 🍭{اطݪا عاٺ کاناݪ}🍭 https://eitaa.com/tabadolbehshti صندوق نظرات 👇🥰 https://harfeto.timefriend.net/16926284450974 لینک رمان های کانال مرواریدی‌در‌بهشت 💫🌈 https://eitaa.com/romanmorvaridebeheshti
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر لفففففففففففف میدید😳😱😱 ازتون میخوام تا ۲۲ بهمن عضو هارو زیاد کنید چون سوپرایز داریم😋😍😉
13.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یالَیتَنی کلُ النّاظِرینَ اِلَیک.. کاش من تمامِ کسانی که نگاهَت می‌کنند بودم :)
8.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکار لحظه‌ها در مراسم جشن فرشته‌ها😂 +نمازت باطل شد چرا نمیری سجده؟ -نماز خودتم باطل شد! تو چرا نمیری سجده؟😐😂
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 - چیز دیگری هم هست که بخواهید بگویید؟ - راستش حرف اصلی ام چیز دیگریست - گوش می کنم... - همیشه خانم جون می گفت: - خدا بعد از محرمیت جوری مهر و محبت را در دل دو طرف قرار می دهد که ریشه اش محکم تر از هر عشقی هست. نگذاشتم بیشتر ادامه دهد با خنده گفتم: - حاج آقا و عشق و عاشقی... - ملوک جان این بنده ی خدا تا ما برگردیم ده کیلویی وزن کم می کند بس که خجالت می کشد. احتمالا کل سفر را هم برای من از بهشت و جهنم می گوید، به جای زمزمه های عاشقانه... خیالت راحت از این خبر ها نیست. همان طور که بلند می شدم و به طرف بیرون می رفت با لبخند گفت: - از من گفتن بود... حالا هم تماس بگیر ببین چه ساعتی برای مراسم برویم. دلم می خواست خطبه را در مسجد برای ما بخوانند همیشه حس خوبی از آن مسجد داشتم. هم در کودکی ام، هم وقتی که بی پناه بودم پناهم شد و چه زیبا من را به خود برگرداند. جا داشت تک تک لحظه های زندگی ام را دراین مکان مقدس رقم بزنم. حالا این عقد مصلحتی هم جزئی از زندگی ام بود. بهتر بود خودم با عموی نرگس صحبت کنم ولی نه حرف زدن با او زیاد راحت نبود. پیام بدهم بهتر است. گوشی را برداشتم و سریع تایپ کردم ... 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 سلام حاج آقا خانم علوی هستم خواستم بدانم اشکال نداره برای خواندن خطبه مسجد باشیم؟ این را نوشتم و فرستادم... مشغول کارهایم شدم هر از گاهی ؛ نگاهی به گوشی می انداختم ولی خبری نبود یعنی پیام را ندیده یا....؟!؟ یک ساعتی گذشت. از خودم دلخور بودم که چرا پیام دادم کاش به نرگس گفته بودم. همان موقع پیامی آمد پیام حاج آقا بود. سلام علیکم نه خیر اشکالی ندارد. چه خلاصه.... فقط از خوش خیالی ملوک خنده ام میگیرد. من را با کوهی از یخ راهی سفر می کند بعد از گرما عشق و عاشقی می گوید گرمایی که حریف هر که شود حریف ایشان نمی شود. با نرگس هماهنگ کردم که عصر باهم به مسجد برویم. لباس ساده ای را پوشیدم و چادری که هدیه ی سفر مشهدم بود را سر کردم و با ملوک راهی خانه ی بی بی شدیم و باهم به مسجد رفتیم. کسی داخل مسجد نبود ولی آب و جارو شدن حیاط مسجد، عوض شدن آب حوض حتی شمعدانی های زیبایی که داخل حیاط بود همه نشان از سرزندگی و تغییر می داد. - به به چه کرده عمو، چقدر حیاط قشنگ شده عمویش که از ورودی مسجد می آمد سر به زیر سلامی کردم و خواست به دفتر برویم تا استادش برای خواندن خطبه بیاید. نرگس رو به آقاسید گفت: - عموجان چیدی یا بیاییم کمک؟؟؟ خیلی آرام گفت: چیدم.... 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 بی بی گفت: - نه مادر میرویم داخل مسجد تا حاج آقا بیاید. همگی وارد مسجد شدیم. گوشه ی مسجد سفره ای کوچک و ساده پهن شده بود رنگ سبز، زیبایی دوچندانی به سفره داده بود. - ببین چه عموی باسلیقه ای دارم! - بله خدا برای بی بی حفظش کند - از امروز برای توهم حفظش کند، بد نیست. نگاهی بهش کردم که با لب و لوچه ی آویزان گفت: - خب حالا اخم نکن تو این روز شگون ندارد منظورم برای سفرت بود. صدای یا الله، بلندی که آمد با نرگس کنار بی بی و ملوک رفتیم. سه مردی که وارد شدند فقط استادش را میشناختم. بعد از سلام و احوال پرسی همگی نشسته بودیم که بی بی صدا بلند کرد و گفت: - سید، مادر نمی آیی؟ حاج آقا منتظر است! - چشم آمدم. مردی که از روبه رو می آمد را انگار برای اولین بار می دیدم. عبای سفید، عمامه ی مشکی، شال سبز خوش رنگی که به گردن انداخته بود. همه باعث شده بود مرد رو به روی من را کامل تر کند. - دختر گل نگاه به نامحرم درست نیست ؛ صبر کن خطبه خوانده شود. سرم را به طرف نرگس چرخاندم و از خجالت دست و پایم را گم کرده بودم گفتم: - نه... من فقط... خب تعجب کردم! الان تو حیاط لباسشان فرق داشت! برای اولین بار با این لباس هستند یعنی من میبینم. نرگس با شیطنت گفت: - باشه بابا قانع شدم. زهراجان مراقب فشارت باش افتاد دوباره؟ - نرگس اذیت نکن! 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 بی بی چادر سفیدی را روی سرم انداخت و همراهی ام کرد تا کنار سفره ؛ سید هم با اشاره ی بی بی نزدیک من نشست. فکر نمی کردم یک روز این چنین ساده با یک روحانی سر سفره ی عقد بنشینم! درسته این عقد موقت بود ولی به قول بی بی محرمیت چه یک ساعت چه صد سال یکی هست! لرزش دستانم را زیر چادرم پنهان کردم. ولی خودم که می دانستم حال الان ام را هیچ گاه نداشتم خجالت، استرس و دلهره همه باعث شده بود به قول نرگس فشارام بی افتد. سید قرآن را برداشت. و باز کرد و رو به رویمان گرفت طولی نکشید که خطبه خوانده شد من هم در دل توکل به خدا کردم و اجازه ای از حاج بابایم گرفتم وآرام بله را گفتم. این بله یعنی... یعنی الان مرد کنارم، روحانی مسجد، عموی نرگس، محرم ترین کس به من بود؟ قبل از عقد درک کاملی نداشتم. شاید بیشتر یک شوخی یا یک همکاری جهت رفتن من به سفر فرض می کردم ولی الان که بی بی من را می بوسد و آرزوی خوشبختی برای ما می کند و نرگس با خنده عروس گل، صدایم می زند متوجه واقعی بودن مسئله می شوم. هرچند در دل یادآوری می کنم همه چیز مصلحتی هست و برای مدتی کوتاه! 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 مردها که بیرون رفتند ما هم بعد از جمع کردن سفره برای نماز جماعت آماده شدیم. اولین نمازی بود که من قرار بود پشت سر محرم ترینم بخوانم. بعد از نماز و خالی شدن مسجد با ملوک همراه شدیم تا به خانه برگردیم که بی بی مانع شد و با ملوک مشغول صحبت شدند. من و نرگس هم به حیاط دوست داشتنی مسجد رفتیم حیاطی که خلوت شده بود. کنار حوض خاطراتم ایستادیم که نرگس رو به من گفت: - زهراجان امشب قرار هست یک شام درست و حسابی از عموجان بگیریم پس ندای رفتن را کنار بگذار. آمدم اعتراض یا تعارفی کنم که صدای همیشه ملایم و گرمی که این بار صمیمی تر شده بود را از پشت سرم شنیدم. - خانم ها بفرمایید برویم. - عموجان قرار هست مارا کدام رستوران خارجی ببری؟ - خارجی؟! فقط سنتی.. - قبول از املت هایی که مهمانم کردی بهتر باشد من خدا را شکر می کنم. برای اولین بار بود خنده ی سید را میدیدم. همان طور که می خندید به نرگس گفت: - نمک نشناس نباش! یادت رفته چه جوری از املت هایم تعریف می کردی؟؟ - از دوست داشتن عموی گلم بود نه از دوست داشتن املت! تعجب من بیشتر شد وقتی دستش را دور نرگس پیچید و او را به سینه اش چسباند و بعد بوسه ای روی پیشانی اش نشاند. - عمو جان همیشه کارتان که به بن بست می خورد با یک بوسه جمع اش می کنید. - همان طور که خنده ی روی لب هایش را حفظ می کرد گفت: - برو، برو بی بی و ملوک خانم را صدا کن دیر شد. نرگس که رفت من گیج و سردرگم فقط نظارگر بودم. آخر هیچ وقت فکر نمی کردم حاج آقا هم شوخی و خنده بلد باشد همیشه احساس می کردم مردهای مذهبی خشک و رسمی اند. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 دختره با اعتماد به نفسی بودم ولی الان با موقعیت پیش آمده کامل دست و پایم را گم کرده بودم. سرم را پایین انداختم و با لبه ی چادرم بازی می کردم. صدایش که حالا مخاطبش من بودم را شنیدم ولی نمی دانم چرا همچنان با لبه ی چادرم درگیر بودم. - خانم علوی می توانم از شما خواهشی داشته باشم. در دلم خدا خدا می کردم. الان چه می خواد بگوید؟ حتما هزارتا اما و اگر و فلسفه می بافد. - بله حاج آقا بفرمایید... - میشود من را حاج آقا صدا نکنید؟ ناباورانه سرم را بالا آوردم فکر نمی کردم این خواهشش باشد. برای اولین بار بود که ایشان سرش پایین نبود خدا را شکر که به گردنش رحم کرد. حواسم بود نگاه مستقیمی به من نمی کرد ولی خب احساس می کنم دیگر معذب نبود. - خب حاج آقا هستید! ولی مشکلی نیست هرچه خواستید صدا می کنم. - حاجی که نشدم پس اگر ممکن هست سید یا سید علی صدایم کنید. یا خود خداااااا من چه طور، طول سفر حاج آقا، روحانی مسجد را خلاصه صدا کنم. سکوتم را که دید گفت: درسته ؛ اولش شاید کمی سخت باشد ولی اینجوری بهتره هست. می توانم یک خواهش دیگر هم داشته باشم؟ - هنوزخواهش اولتان استجابت نشده ولی بفرمایید... ریز خندید و گفت: - پس بعد از استجابت اولی به دومی می پردازیم. آمدم چیزی بگویم که بفهمم دومی چه بود نرگس و بی بی و ملوک آمدند. لعنت به دهانی که بی موقع باز شود کل حواسم پی این بود که درخواست دومی چی می توانست باشه ؟؟؟ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 به رستوران باغ باصفایی که بیرون از شهر و در دامنه ی کوه بود رفتیم. آلاچیق های کوچک نقلی، درختان بزرگ، نورهای رنگی، صدای آبشاری که احتمالا نزدیک بود همه و همه زیبا و شگفت انگیز بودند. محو تماشای محیط اطرافمان بودیم که نرگس آرام گفت: به جان خودم فکر هم نمی کردم عمو این جور جاها را بلد باشد. پیش خودم گفتم احتمالا ما را به فلافلی سرکوچه می برد. من هم آرام کنارگوشش گفتم: - مثل اینکه کارهای حاج آقا امشب برای تو هم جالب است. سریع گفت: - کلک کارهای عموی خوشکل من واسه تو جالب بود و هیچی نمی گفتی؟! خواستم چیزی بگویم ولی فایده ای نداشت نرگس دنبال سوژه بود شام را در کنار هم و در آرامش با شوخی های نرگس و عمویش خوردیم. صدای آب خیلی نزدیک بود که به نرگس گفتم: - صدای آب از آبشار است؟ - نمی دانم صبرکن... عموجان زهرا میپرسد آبشار این نزدیکی هاست؟! - بله فاصله ی زیادی ندارد اگر دوست دارید با هم برویم. حالا کاملا نگاهش سمت من بود و انگار با زهرای نگون بخت حرف میزد. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 من که چیزی نگفتم نرگس به کمکم آمد و گفت: - آره عموجان برویم خیلی هم خوب است. بی بی و ملوک تو آلاچیق بودند که سید بلند شد و بیرون رفت. منتظر ما بود که نرگس روبه من گفت: - زهرا، دختر خوبی؟ چرا مثل شوک زده هایی!؟ جواب عموی بیچاره ام را چرا ندادی؟ چیزی شده؟ - نه!؛حواسم نبود. بیرون آلاچیق بودیم نرگس سرش پایین بود و بند کفش هایش را می بست که اطرافم را نگاهی کردم و در دل از خود پرسیدم اعتماد به نفست کجا رفته؟! چند نفس عمیق حالم را بهتر کرده بود و به خود دلداری دادم که رفتار آنها تغییر کرده و باعث تعجب من شده. سید که کنارمان آمدتمام رشته هایم برباد رفت و دلهره امان ام را بریده بود. سید کمی جلو تر از ما می رفت و من هم با نرگس راهی شدم. طولی نکشید، آبشار خیلی قشنگی که مردم زیادی را دور خود جمع کرده بود را دیدیم. کلی با نرگس عکس گرفتیم. برای خوردن بلال گوشه ای ایستادیم. حالا دیگر سنگینی نگاه سید را، هرچند کوتاه حس می کردم. این مرا معذب و هُل می کرد. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 سید روبه من پرسید - خانم علوی فردا آخرین کلاس سفر حج هست فراموش نکنید. - نه چشم زودتر حرکت می کنم تا به کلاس برسم. - از کجا؟ سکوت من که طولانی شد نرگس به بهانه ی آب خوردن رفت. من هم در دل میگفتم: - آخر مگر این سید خدا مسئول ورود و خروج است که سوال می پرسد. گفتم: - برای تحویل برگه های نمونه سئوال به دوستم و یک سری کارها باید به دانشگاه بروم. همان طور که روبه رو را نگاه می کرد گفت: مگر سوال سختی بود که این همه فکر کردید؟ - سخت نبود ولی این سئوال را شما پرسیدید برای من عجیب بود. جدی پرسید - چرا عجیب؟ - خب شما از عصر تا حالا رفتارتان تغییر کرده و این برای من عجیب هست. - میشود به من بگویید عصر چه اتفاقی افتاد؟ - خب خطبه ای مصلحتی و جهت کمک شما به بنده خوانده شد. - درسته و همان خطبه ی مصلحتی خواسته و یا ناخواسته مرز های بین من و شما را شکسته. سرم را چرخاندم تا ببینم واقعا درست میبینم! سرش را به طرفم چرخاند و گفت : - میشود خواهش دوم ام را بگویم ؟ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 پیش خودم گفتم بگذار بگوید تا این خواب تکمیل شود. - بفرمایید - میشود من شما را مثل پدرتان صداکنم؟! ای خدااااا این مرد قصد داشت من را همین امشب نابود کند؟ اونمی دانست این خواهشش چه لطف بزرگی به من است! نمی دانست تمام عمر حسرت دوباره زهرابانو شدن را داشتم! نمی دانست با این حرف چقدر در دل با زبان بی پروای خود قربانش می رفتم. ولی ظاهرم را کامل حفظ کردم و برای اینکه خود را لو ندهم سرم را پایین انداختم. سکوتم که طولانی شده بود ؛ باعث شد خودش به حرف بیاید. - شرمنده خواهش بی جایی بود ببخشید... دلم می خواست بلند بگویم نگو خواهش بگو لطف، بزرگترین و شیرین ترین خاطره ی کودکی ام را با این صدا زدن یادآور می شوی! بلند شد و گفت: - خانم علوی بهتره برویم. - آقاسید هردوتا خواهش شما قبول است. فقط در جمع نگویید. لبخندی زد و گفت: - به روی چشم. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 امشب شروع سفرمان بود . چمدانم را کامل بسته بودم. قرار بود بی بی همراه خانواده امشب مهمان ما باشند و شب از همین جا به فرودگاه برویم. ملوک همه ی کارها را مثل همیشه با سلیقه و با وسواس انجام داده بود. مهمان ها که آمدند در را برایشان باز کردم. اول بی بی مثل همیشه مهربان و پر محبت، بعد هم نرگس، دختری که از روز اول لبخند از لبانش کم نشده بود وارد شدند. نرگس دختری که در اوج مذهب بامزه و شوخ طبع بود و برای من بسیار عزیز... خواستم در را ببندم که نرگس گفت: نبند در را این بار داستان ادامه دارد. اگر عمو ماشین را پارک کند حتما می آید. بعد از تعارف کردن آنها به سالن رفتند و در همان لحظه صدای یا الله گفتن آقاسید آمد. - سلام بفرمایید...خوش آمدید - سلام علیکم نگاهی انداخت وقتی دید کسی متوجه اش نیست گفت: - ممنونم زهرابانو... فکر کنم اشتباه کردم خواهش دومش را قبول کردم. آخر مگر میشود این صدا این همه زیبا من را صدا بزند و من فقط شنونده باشم و سکوت کنم. دست و پا شکسته تشکری کردم که از هُل شدنم خنده اش گرفته بود. - صدای خوش آمدگویی ملوک که آمد خودم را جمع جور کردم و به آشپزخانه رساندم. شام را زودتر خوردیم که برای رفتن آمده شویم. حواسم به آقاسید بود خوب با ماهان گرم خوش و بش بودند. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ملوک رو به بی بی کرد و اجازه گرفت برای صحبت کردن. - ماهان جان می شود چند لحظه به اتاقت بروی من با آقاسید کار داشتم. ماهان که رفت سید هم به طرف ملوک چرخید و آماده ی گوش دادن شد. - بفرمایید هستم در خدمتتون - ممنونم پسرم اول اینکه خدا خیرتون بده باعث و بانی این سفر شدید. دوم اینکه من و زهراجان کامل به شما اعتماد داشتیم و داریم که الان شرایط این هست. ولی چون زهرا امانت هست پیش من وظیفه دارم یک سری چیزها را از شما خواهش کنم. کسی چیزی نمی گفت چون مخاطب ملوک فقط آقاسید بود. آقاسید همان طور که سربه زیر نشسته بود گفت: - حاج خانم خواهش چرا شما امر بفرمایید. - زنده باشی پسرم... امانت حاج آقا علوی، تو این سفر همراه شماست. فقط خواهش ام این هست امانتدار خوبی باشید و همه جوره مراقب زهرا باشید تا نه من و نه شما شرمنده نشویم. - چشم گفتن آقاسید یعنی همه چیز تایید شده خیالتان راحت باشد. آماده شدیم برای رفتن به فرودگاه دم در ملوک دست دست می کرد که در آخر گفت: آقاسید تا آشپز خانه بیایید من با شما یه کار واجب دارم. پیش خودم گفتم مگر من بچه ام که این همه توصیه می کند. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 حالا تعجب من و نرگس کامل مشخص بود ولی بی بی خونسرد نگاه می کرد و رو به سید گفت: - برو مادر و هر اطمینانی خواست به او بده دلواپسی اش قابل درک است. چند دقیقه ای را حرف زدند ؛ کنجکاو نگاهشان می کردم که نرگس گفت: من که لب خوانی بلد نیستم کاش می فهمیدم چه می گویند که تا این حد عمو خجالت می کشد. عمویم سرخ شد، آب شد کاش ملوک خانم بی خیال شود. راست می گفت از همان فاصله هم مشخص بود آیاسید چقدر در عذاب و خجالت گیر کرده. بعد از توصیه های ملوک راهی شدیم. داخل فرودگاه هم کارهایمان را مدیر کاروان پیگیری کرده بود. زیاد طول نکشید که موقع خداحافظی شد. بعد از خداحافظی من و همسفرم همراه کاروان راهی سفر حج شدیم. داخل هواپیما نشسته بودیم و آماده ی پرواز... تمام تنم میلرزید، توی دلم چیزی فرو می ریخت از بلند شدن هوایپما ترس داشتم واین را خیلی واضح داشتم نشان می دادم. دستانم را زیر چادرم قفل کردم و سعی کردم با خواندن آیه الکرسی کمی به خود آرامش بدهم انگار فشارم افتاده باشد دستانم یخ کرده بود. حال خرابم باعث شد آقاسید که حالا صندلی کنارم نشسته بود هم متوجه شود. آرام گفت: یادت هست موقعی که ما در حیاط مسجد بازی می کردیم و تو چقدر دلت می خواست هم بازی ما شوی ؛ ولی حاج بابا اجازه نمیداد؟ چه شیرین خودمانی حرف می زد. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 با حرص گفتم: - من هیچ وقت نمی خواستم با شما ها بازی کنم... اصلا... - دختر خوب یادت رفته؟ من یادآوری کنم؟ همیشه کنار حوض با حسرت به ما نگاه می کردی! آخر هیچ دختر بچه ای هم نبود که هم بازی، قایق هایت شود ما هم که چون پسر بودیم با دخترها بازی نمی کردیم... از حرف هایش جوری جوش آورده بودم و حرص می خوردم. هرچه خواستم کمی خودم را کنترل کنم ولی نشد آخر هم با لحنی شبیه به داد گفتم: - اصلا.!!!! من هیچ وقت نمی خواستم با شما بازی کنم. مگر چه بازی جالبی می کردید؟ که من مشتاق باشم؟ یادتان رفته شما چادر من را کشیدید؟ خدا را شکر که حاج بابا دعوایتان کرد آن موقع دلم برای شما سوخت ولی الان میبینم حقتان بود. همیشه حاج بابا بهم یاد داده بود غرور داشته باشم مخصوصا با پسرها.... حالا خنده ی ملایم همراه با رضایت روی لبش بود با همان خنده رو به من گفت: - حاج بابا نگفته بود زود حواست پرت میشود؟ گیج نگاهش می کردم که گفت: - آرام باش هواپیما بلند شد... درسته، دختر حاج آقا علوی هیچ وقت نگاهی به بازی ما نمیکرد تمام حواسش به قایق های کاغذیش بود حتی موقعی که چادرش افتاده بود در آب و من خواستم کمکش، چادرش را جمع کنم. ولی سُر خوردن چادر همان و دعوای حاج آقا همان... - داشتید الان من را سرگرم می کردید؟ خندید وچیزی نگفت که گفتم: - پس آن روز هم چادرم را نکشیدید - نه فقط بد شانس بودم. - چه خوب همه چیز را یاد تان هست - بعضی روزها و بعضی رفتارها خاطره هست نمیشود از یاد برد. شکلاتی به طرفم گرفت و گفت: - بخورید با این شکلات فشارتان تنظیم میشود. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا