eitaa logo
-Motophile🇱🇧🇵🇸-
132 دنبال‌کننده
255 عکس
43 ویدیو
3 فایل
Motophile² Oh Uh wait wait! This is my motorcycle bro! محتوا؟! هر چیزی ممکنه. مراقب وقتت باش رفیق. "Starting (again) from: December 19, 2025 ✓https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_42u7q2n&btn=مسیحا گاراژ: (جواب ناشناسا) @Motophile_22
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Motivation🇮🇷🇵🇸☝🏻
از وقتی شباهت سیدکاظم روح بخش و محمدرضا غفاری رو یکی از خاله هام کشف کرد، تمام شباهت هایی که قبلا دراومده بود چند درجه افول کردن🗿💔
نه ممبر، یه مدت بهتره تو فضای مجازی نباشم. برمیگردم ایشالا.
ذهنم انقد پره که داره میترکه، و بهتره راجبش بنویسم بلکه شاید این نوشتن منو از کوبوندن سرم به دیوار یا ول کردن یهویی همچی نجات بده. زندگی پروسه ی سختیه. هر روز باید برای بقا بیدار شی خودتو نجات بدی و باز هم برای بقا بخوابی تا فرداش بتونی دوباره برای بقا بیدار شی. این روزا خیلی بیشتر از همیشه میترسم. فشار زیادی رومه و ازین شرایط طولانی و نتیجه ش میترسم. حتی از مردن تو این شرایط که نه من از خودم راضی ام نه احتمالا خدا از من راضیه ام میترسم. از اینکه بعد کنکور یوقت خانوادم سرشون بالا نباشه میترسم. از اینکه با این حجم از فشار یهو همچیو ول کنم میترسم. از لحظه ای که قراره جواب کنکورمو چک کنم میترسم. از کارنامه ها میترسم. دیگه از درس خوندن لذت نمیبرم بلکه فقط میخونم چون میترسم. ازینکه اینده اون چیزی نباشه که من اینهمه سال واسش تلاش کردم میترسم. ازینکه این وسط دارم با شرایط دشوار روحی دست و پنجه نرم میکنم میترسم. دیگه از همه چی میترسم. این روزا ازینکه حتی نمیتونم این چیزا رو بیان کنم دارم دیوونه میشم. از غر زدن پیش بقیه متنفرم. در نهایت کاری نمیکنن جز اینکه خودشون انقد دغدغه ذهنی دارن که دغدغه های تو براشون جکه و هیچ واکنشی نشون نمیدن و فقط تورو دیوونه تر میکنن. اینو مینویسم اینجا بمونه که اخر کار نتیجه هر چی بود برگردم ببینم که من واقعا تمام تلاشمو کردم. دیگه نمیشد. دیگه کشش نداشت. شبای زیادی بوده که با گریه خوابیدم. مثل همه ی ادمای دیگه وقتی سخت تلاش میکنن و شایدم نتیجه براشون رضایت بخش نیست به تموم کردن همچی زیاد فکر میکنم. به اینکه دیگه بسه یا من باید تموم شم یا این کاری که دارم بابتش عمیقا عذاب میکشم. ولی این حرفا هیچوقت به واقعیت نمیپیوندن و احتمالا از صبر و دووم اوردن زیاد ماست. از همجا دارم محو میشم که وضعیتو درست کنم تا ناراحتیمو به کسی نشون ندم ولی داره بدتر میشه. عین یه اتش فشانی شدم که یه سنگیو بزور روش گذاشتن که نریزه بیرون. چیزی از فوران کردنم کم نمیشه. این موضوع کلافم میکنه ولی خودمم میدونم غیر منطقیه. بعضی وقتا تنها درست کردن همچی جواب نمیده. بالعکس. از نشون دادن احساساتم متنفرم. و مجازی جاییه که ازونجایی که کسی منو نمیشناسه راحت تر این کارو انجام میدم. البته که بعدش احساس بدتری دارم که چرا راجبش حرف زدی؟ نمیدونم از کجا شروع شد و چرا. نمیدونم کی اولین بار بهم یاد داد که نباید احساساتو به بقیه نشون بدی حالا که نشون دادی چرا بعدش گند ترین احساس ممکن بهت دست میده؟ مگه چیز بدیه؟ و متاسفانه این چیزا برای من تعریف نشدس. دو سوال بزرگ وسط شلوغیای ذهنم داد میزنن. چه سودی واسه بقیه داره بدونن تو چته؟ مگه چی میشه حرف بزنی وقتی حالتو بهتر میکنه؟ این موضوعم بیشتر داره بهم فشار میاره. اونقدی که دارم راجبش مینویسم بلکه مغزم تمومش کنه. مغزم پر شده از اتفاقایی که حتی تو خوابم راحتم نمیذارن. انقد از همه دور شدم که خودمو نمیشناسم. احتمالا این ذات کنکوره. موهام داره به طرز فاجعه باری میریزه و حتی نمیدونم از استرسه یا نخوردن قرصایی که دکتر تاکید کرده حتما بخور که نمیری ولی خب چه میشه کرد قرص بزرگ از گلوم پایین نمیره این موضوعو بهش تاکید کرده بودم.(میخوام دلقک نباشم ولی نمیشه.) به هرحال این موضوعم باعث افسردگی شدید تری شده. راجب اتفاقایی فکر میکنم که هرگز اتفاق نمی افتن. مثلا کشتن رییس اموزش پرورش و مدیر باشعور مدرسه و زیر دستای با شعور تر از خودش به بدترین شکل ممکن. حتی این متنی ام که دارم مینویسم انسجام نداره. از اول این کانالو زدم چون دوست داشتم یکم ادم اجتماعی ای باشم یا حداقل تو ظاهر اینجوری نشون بدم اینجا رو زدم که چه در مواقعی که دارم فوران میکنم و چه در مواقعی که حالم خیلی خوبه نگران قضاوت بقیه نباشم و یه جای صرفا دلی باشه واسه خودم اخیرا اینجوری نبود که خودش دلیلی برای بدتر شدن همچی بود. به پاک کردنش فک کردم ولی اصلا دلم نمیخواد اینکارو بکنم. بنابراین مدتی محو شدم که با خودم کنار بیام ببینم کجای این جهان وایسادم. از اصلیتش دور شدم. و حتی نمیدونم چرا الان دارم اینارو میگم ولی مثل اینکه نیازه بعدا دلیلشو از خودم میپرسم. الان که دارم اینو مینویسم تا چند دیقه قبل در حال فرو رفتن در افسردگی هر چه تمام تر بودم. ولی نوشتن چیز خیلی خفنیه همینکه احساس میکنم مغزم یذره مرتب تر شده واسم خوشاینده. و.. فقط خواستم بنویسم چون اینجا رو واسه همین زدم واسه اینکه راجب خودم باشه نه در راستای قضاوت و تفکرات بقیه نمیدونم دفعه بعدی که اینجا پیام میدم در چه حالم و ایا زندم یا نه ولی عمیقا امیدوارم همچی زودتر درست بشه نمیدونم چه مدتی قراره نباشم. و ازونجایی که کلا راجب تصمیماتی که قراره بگیرم نظر خاصی ندارم اصن ممکنه همین فردا برگردم و اینجا رو دوباره بچرخونم who knows? به هر حال، از بودنتون خوشحالم فرزندانم،
و امیدوارم زود تر ازین موقعیت نابسامان خارج شم. و همچنین امیدوارم این روزا براتون به بهترین شکل ممکن بگذره، و اگه خوب نمیگذره امیدوارم شماهم زودتر به موقعیت بهتری برسین احتمالا وقتشه این طوماری که خیلی بی دلیل این موقع شب (صب؟) دارم مینویسم به پایان برسه. شب بر شما گل گلی فرزندانم. و تا درودی دیگر بدرود.
(صدای صاف کردن گلو)
خب الان حال مناسب تری دارم
مثل اینکه نوشتن واقعا چیز خوبیه زین پس هر انچه هست و نیست را مینویسیم.
دلیل دوم بازگشتم (دلیل اولش چی بود؟) این بود که بالاخره شما دوستان از نبود من ازرده خاطر بودین. دیگه چه میشه کرد ادم باید فداکار باشه
ماه مبارکی که در عین حال که روزه ای و گشنته میری عکس و فیلم انواع غذا هارو نگا میکنی و خودتو ازار میدی نزدیکه💔