کنار خیابون پرچم میگردوندم
خلوت شده بود
یدونه ازین ماشین بزرگا اومد جلومون وایساد
مردم میخواستن بهش بگن چرا یهو میای تو جمعیت ادم اینجا وایستاده
همینجوری داشتم نگا میکردم گفت شهدای شهرک بالاییمونو اوردن
یازده نفر، شیش تا بچه
که میشناختیمشون..
یه خانوم معلمی بود
شنبه کلاس مجازیشو با دانش اموزاش برگزار کرده و یکشنبه خونشونو زدن
همین شهرک بالایی
همون شبی که من واسه خانواده مسخره بازی درمیوردم که حواسشون از صدای موشکا پرت شه