کنار خیابون پرچم میگردوندم
خلوت شده بود
یدونه ازین ماشین بزرگا اومد جلومون وایساد
مردم میخواستن بهش بگن چرا یهو میای تو جمعیت ادم اینجا وایستاده
همینجوری داشتم نگا میکردم گفت شهدای شهرک بالاییمونو اوردن
یازده نفر، شیش تا بچه
که میشناختیمشون..
یه خانوم معلمی بود
شنبه کلاس مجازیشو با دانش اموزاش برگزار کرده و یکشنبه خونشونو زدن
همین شهرک بالایی
همون شبی که من واسه خانواده مسخره بازی درمیوردم که حواسشون از صدای موشکا پرت شه
جنگ یه خوبی واسه من داشت اونم معتقد تر شدن بود
هیچوقت با نوحه اشکم درنمیومد
هیچوقت با امام زمان و شهدا ارتباط برقرار نمیکردم
هیچوقت تا الان به خودم نمیگفتم بشین درستو بخون پس فردا واسه امام زمان به یه دردی بخوری
هیچوقت به ظهور اینجوری فکر نمیکردم
هیچوقت فکر نمیکردم یکی که اشناس شهید شه تصورشم نمیکردم انقد نزدیکمون موشک بخوره و از نزدیک شهداشو ببینم
هیچوقت به خوندن مفاتیح و صحیفه سجادیه فکر نکرده بودم
و خیلی هیچوقتای دیگه
و خداروشکر بابت چیزایی که به ما میده و از ما میگیره.